عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

بهار از صبح با اشتیاق از خواب بیدار شده بود. برخلاف همیشه که برای رفتن به شرکت بی‌حوصله بود و بهانه گیری می‌کرد، این بار صبحانه‌اش را کامل خورد و بدون لجبازی لباس پوشید و آماده شد.
ماشین کیان که جلوی شرکت رسید، ناگهان چشم بهار به رعنا افتاد که به سمت در ورودی می‌آمد. خودش را کمی به شیشه نیمه باز ماشین نزدیک کرد و با ذوقی کودکانه صدایش زد:
ـ خاله رعنا! خاله رعنا!
رعنا سر بلند کرد و با دیدن بهار لبخند زد. کیان ماشین را متوقف کرد و رعنا با چند قدم خودش را به آن‌ها رساند.
ـ سلام، بهار خانم! خوبی، خوشگلم؟ دلم برات تنگ شده بود.
بهار سعی کرد خودش را از زیر کمربند ایمنی بیرون بکشد. کیان از آینه متوجه تلاش‌ شیرین دخترش شد و با خنده گفت:
ـ بهار خانم، این چه کاریه؟
بعد کمی به عقب چرخید و کمربند را برایش باز کرد.
بهار با هیجان خودش را از همان شیشه نیمه باز به سمت رعنا کشید و در آغوش او جا گرفت.
کیان سر جایش نشست و به آن ها نگاه کرد. رعنا درحالی‌که بهار را در آغوش داشت، با لبخند رو به کیان گفت:
ـ سلام، صبحتون بخیر.
کیان هم که هنوز لبخند از روی لب‌هایش محو نشده بود، جواب داد:
ـ سلام.
بهار عروسکی را که در دست داشت بالا آورد و با خوشحالی گفت:
ـ خاله رعنا، این تویی!
رعنا نگاهی به عروسک انداخت.
ـ وای، چه عروسک خوشگلی! چه لباس قشنگی داره!
بهار خندید و با افتخار گفت:
ـ اسمشو گذاشتم رعنا.
رعنا گونه‌اش را بوسید.
ـ وااای، این خیلی خوشگله! ممنونم که اسم منو روش گذاشتی.
بهار دست‌های کوچکش را دور گردن او انداخت و گفت:
ـ شکل توئه!
کیان که شیرین‌زبانی‌های دخترش را در آغوش رعنا تماشا می‌کرد، گفت:
ـ بهار خانم، قول‌هایی که دادی یادت نره. من می‌رم ماشینو بذارم پارکینگ و بیام، خاله رو اذیت نکنی!
بهار صورتش را به صورت رعنا چسباند و دست‌هایش را محکم‌تر دور گردن او حلقه کرد.
ـ بابا، تو برو!
چشمان کیان از تعجب گرد شد و با صدای بلند خندید.
ـ چشم، خانم کوچولو! مزاحمتون نمی‌شم.
بعد با لبخند ماشین را به سمت پارکینگ هدایت کرد.
رعنا بوسه‌ی محکمی روی گونه‌ی بهار نشاند و گفت:
ـ آخه چقدر شما شیرینی، خوشگل خانم!
بعد به ماشین کیان که وارد پارکینگ می شد نگاهی انداخت و رو به بهار گفت:
«بریم تو محوطه تا بابا ، بیاد»
هنوز اولین قدم را برنداشته بود که ،صدای بوق خودرویی را از پشت سر شنید.
لحظه‌ای برگشت، زنی حدوداً سی‌ساله با آرایش غلیظ و موهای بلوند،که شال صورتی رنگی را آزادانه روی سرش انداخته بود، از ماشین پیاده شد و به سمت آن‌ها آمد و بدون هیچ مقدمه ای گفت:
ـ بهار جانم! قربونت برم!

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۶۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۶
undefined۸
undefined۲

۲.۷K

۱۳:۵۳