عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

بهار دوباره از آغوش کیان بیرون آمد و سراغ عروسک‌هایش رفت.
کیان به مادرش که حالا با دلخوری به مبل تکیه داده بود و بی‌هدف کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کرد،نگاه کرد
ـ مامان!
سهیلا شنید، اما جواب نداد.
کیان کمی روی مبل جابه‌جا شد و خودش را جلوتر کشید.
ـ مامان، قهر نکن دیگه!
شکلاتی از ظرف روی میز برداشت و به سمت مادرش گرفت.
ـ من معذرت می‌خوام، باشه؟ راجع به حرفات فکر می‌کنم. خوبه؟
سهیلا زیرچشمی نگاهش کرد، اما سرش را به سمت او نچرخاند.
ـ الکی می‌گی که منو آروم کنی.
کیان خندید.
ـ خب معلومه دیگه، قربونت برم! فکر کردی جدی می‌گم؟
صدای خنده‌ی کیان که بلند شد، سهیلا هم نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. شکلات را گرفت و گفت:
ـ فردا دوباره وقت فیزیو تراپی دارم. باید بهارو با خودت ببری.
با شنیدن این حرف، بهار ذوق‌زده به سمت کیان دوید.
ـ می‌ریم پیش خاله رعنا؟
کیان که هنوز لبخند به لب داشت، سر تکان داد.
ـ نه بابا، می‌ریم شرکت، ولی خاله رعنا هم اونجاست.
سهیلا با خنده پرسید:
ـ خب، چه فرقی می‌کنه؟
کیان بهار را بغل کرد و روی پایش نشاند.
ـ فرقش اینه که بهار خانم بدونه خاله رعنا کار داره. نمی‌تونه مدام پیش بهار باشه و باهاش بازی کنه.
موهای بهار را بوسید و با لبخند ادامه داد:
ـ باشه، خانم کوچولو؟
بهار با خنده سر تکان داد.
کیان گونه‌اش را نوازش کرد.
ـ موقع برگشتن هم خاله رعنا خودش می‌ره خونه‌شون، ما دوتایی، با هم برمی‌گردیم.
با یادآوری جمله‌ی بهار در ماشین، خندید و ادامه داد:
ـ خاله رعنا رو هم ، نمی‌تونیم با خودمون بیاریم خونه!
حسرت دوباره به دل سهیلا نشست. آرزوهای کودکانه‌ی بهار چقدر کوچک، اما دست‌نیافتنی بودند.
کیان همان‌طور که بهار را در آغوش داشت، از جا بلند شد.
ـ ما دیگه بریم.
به سمت اتاق رفت تا لباس بهار را عوض کند.
سهیلا هم بلند شد و گفت:
ـ خب، صبر می‌کردی بابات برگرده، با هم شام می‌خوردیم.
کیان به سمت اتاق رفت:
ـ نه دیگه، دیر می‌شه. بهار باید بخوابه، صبح زود باید بیدار شه. می‌خوام ببرمش شرکت.
سهیلا به آشپزخانه رفت و شام کیان و بهار را در ظرف دردار کشید و ظرف سالاد را هم جداگانه روی آن گذاشت؛ عادتی مادرانه که مدت‌ها بود ترک نکرده بود..

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۶۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۹۱
undefined۱۰
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۲.۶K

۷:۱۶