▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
هنوز حرفش تمام نشده بود که کیان کلافه دستی به صورتش کشید.
ـ مامان، خواهش میکنم ادامه نده. تو خودت میدونی حال دل منو. آخه الان پیش کشیدن این بحث چه معنیای داره؟
بهار که متوجه تغییر حالت پدرش شده بود، از جا بلند شد و خودش را در آغوش او انداخت.
کیان با دیدن دخترش کمی آرامتر شد. دستش را دور او حلقه کرد و با محبت به صورت کوچکش نگاه کرد. بعد، درحالیکه موهای فرش را نوازش میکرد، پرسید:
ـ اسم عروسک جدیدت چیه، خانم کوچولو؟
بهار عروسک را بالا گرفت.
ـ رعنا!
کیان خندهی کوتاهی کرد. نگاهش روی عروسک ماند و ناخودآگاه به یاد روزی افتاد که رعنا در شرکت با همان لحن شیرین و کودکانه با بهار بازی میکرد. تصویر لبخند رعنا وقتی چشمش به عروسک خرس افتاده بود، برای لحظهای در ذهنش جان گرفت.
چند روز از آن دیدار میگذشت، اما بهار هنوز رعنا را فراموش نکرده بود. حالا یکی از عروسکهایش را هم به اسم او صدا میزد.
عروسک موهای بلند و مشکی داشت و لباس ساتن آبیرنگی به تنش بود. صورت ظریف و چشمهای درشتش، آن را از بقیهی عروسکهای بهار متمایز میکرد.
سهیلاخانم موز پوستکنده را تکهتکه کرد و بشقاب را جلوی کیان گذاشت.
ـ بده به بچه بخوره.
کیان تکهای موز برداشت و به دهان بهار گذاشت.
مادرش به پشتی مبل تکیه داد و با لبخند گفت:
ـ این خاله رعنا بدجوری دل بهار خانمو برده! هر روز اسمش رو زبون این بچهست. واسه همینه میگم یه فکری برای این بچه بکن.
کیان نگاه کوتاهی به مادرش انداخت.
ـ خسته شدی، مامان؟ باشه، حق داری. من یه فکری برای بهار میکنم.
سهیلا ابروهایش را در هم کشید.
ـ اینو میگی که من دیگه حرفی نزنم. وگرنه خودتم خوب میدونی جون من به جون بهار بستهست. من از این فرشته خسته نمیشم.
کیان دست بهار را که به طرف بشقاب دراز شده بود، گرفت و تکهی دیگری موز به او داد. بعد، دخترش را محکمتر در آغوش گرفت و بوسهای روی موهایش نشاند.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۶۱
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
هنوز حرفش تمام نشده بود که کیان کلافه دستی به صورتش کشید.
ـ مامان، خواهش میکنم ادامه نده. تو خودت میدونی حال دل منو. آخه الان پیش کشیدن این بحث چه معنیای داره؟
بهار که متوجه تغییر حالت پدرش شده بود، از جا بلند شد و خودش را در آغوش او انداخت.
کیان با دیدن دخترش کمی آرامتر شد. دستش را دور او حلقه کرد و با محبت به صورت کوچکش نگاه کرد. بعد، درحالیکه موهای فرش را نوازش میکرد، پرسید:
ـ اسم عروسک جدیدت چیه، خانم کوچولو؟
بهار عروسک را بالا گرفت.
ـ رعنا!
کیان خندهی کوتاهی کرد. نگاهش روی عروسک ماند و ناخودآگاه به یاد روزی افتاد که رعنا در شرکت با همان لحن شیرین و کودکانه با بهار بازی میکرد. تصویر لبخند رعنا وقتی چشمش به عروسک خرس افتاده بود، برای لحظهای در ذهنش جان گرفت.
چند روز از آن دیدار میگذشت، اما بهار هنوز رعنا را فراموش نکرده بود. حالا یکی از عروسکهایش را هم به اسم او صدا میزد.
عروسک موهای بلند و مشکی داشت و لباس ساتن آبیرنگی به تنش بود. صورت ظریف و چشمهای درشتش، آن را از بقیهی عروسکهای بهار متمایز میکرد.
سهیلاخانم موز پوستکنده را تکهتکه کرد و بشقاب را جلوی کیان گذاشت.
ـ بده به بچه بخوره.
کیان تکهای موز برداشت و به دهان بهار گذاشت.
مادرش به پشتی مبل تکیه داد و با لبخند گفت:
ـ این خاله رعنا بدجوری دل بهار خانمو برده! هر روز اسمش رو زبون این بچهست. واسه همینه میگم یه فکری برای این بچه بکن.
کیان نگاه کوتاهی به مادرش انداخت.
ـ خسته شدی، مامان؟ باشه، حق داری. من یه فکری برای بهار میکنم.
سهیلا ابروهایش را در هم کشید.
ـ اینو میگی که من دیگه حرفی نزنم. وگرنه خودتم خوب میدونی جون من به جون بهار بستهست. من از این فرشته خسته نمیشم.
کیان دست بهار را که به طرف بشقاب دراز شده بود، گرفت و تکهی دیگری موز به او داد. بعد، دخترش را محکمتر در آغوش گرفت و بوسهای روی موهایش نشاند.
برگ قبل
#برگ_۶۱
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۸K
۱۸:۱۹