عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

کیان روی مبل نشسته بود و با لبخند، بهار را تماشا می‌کرد که با دست‌های کوچکش عروسک‌ها را دور خودش مرتب می‌چید.
بهار ناگهان یکی از عروسک‌ها را برداشت و با ذوق به طرف پدرش آمد.
ـ بابا، اینو مامانی برام خریده!
کیان دست‌هایش را باز کرد. بهار خودش را در آغوش او انداخت و روی پایش نشست.
ـ ببینم خانم کوچولو، چی خریدی؟
عروسک را از دست بهار گرفت و کمی بالا آورد تا بهتر نگاهش کند.
ـ وای، چه قشنگه! موهاش شبیه موهای خودته، فرفریه!
لبخند زد و گونه‌ی بهار را بوسید. دختر کوچولو از خوشحالی خندید، خودش را از روی پای پدرش پایین کشید و دوباره کنار عروسک‌هایش نشست.
همان موقع، مادر کیان با سینی چای و ظرف میوه از آشپزخانه بیرون آمد. کیان از جا بلند شد، ظرف میوه را از دست او گرفت و روی میز گذاشت.
نگاهی به عروسک‌های دور بهار انداخت و با لبخند گفت:
ـ باز که برای بهار عروسک خریدی، مامان! مگه می‌خوای مغازه‌ی عروسک‌فروشی بزنی؟
مادرش روبه‌رویش نشست و با لبخند به بهار نگاه کرد.
ـ نمی‌تونم به این بچه نه بگم مادر
نگاهش روی بهار ماند
ـ این طفل معصوم ،دلش به همین عروسکا خوشه دیگه...
جمله‌ی آخر را با حسرت گفت و لبخند روی لبش محو شد
خم شد و فنجان چای را جلوی کیان گذاشت.
ـ می‌دونم اگه الان حرف بزنم، ناراحت می‌شی و نمی‌ذاری حرفم تموم بشه. ولی به فکر خودت نیستی لااقل به فکر این بچه باش!
دستش را به طرف ظرف میوه برد، موزی برداشت و درحالی‌که پوستش را می‌گرفت، ادامه داد:
ـ من دیگه سنم بالاست. نمی‌تونم درست‌وحسابی به این بچه رسیدگی کنم. بهار مادر می‌خواد، کیان! یه زن جوون که کنارش باشه، بهش محبت کنه...

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۶۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۸۶
undefined۱۱
undefined۱

۲.۸K

۱۳:۴۴