عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق


لحظه‌ای مکث کرد تا مانع سرازیر شدن اشک‌هایش شود.
ـ__ یکم سردرد دارم.
بغض پنهان در صدای رعنا از چشم کیان دور نماند. به‌خوبی متوجه شد که حال بد او فقط به خاطر یک سردرد ساده نیست؛ بااین‌حال، ترجیح داد سؤال دیگری نپرسد. نمی‌خواست با پرسیدن سؤال‌های بیشتر، رعنا را معذب کند.
دستش را از روی برگه‌ها برداشت و شروع کرد به جمع‌کردن آن‌ها.
ـ__ پس بهتره بررسی این پیش‌فاکتورها بمونه برای فردا که حالتون بهتر باشه.
برگه‌ها را مرتب کرد و داخل پوشه گذاشت. رعنا نگاهش را به کاغذهای روی میز دوخت. سنگینی بغض، ادامه‌ی گفتگو را برایش سخت کرده بود.
سرش را پایین انداخت و با صدایی ضعیف گفت:
_ ببخشید، من امروز تمرکز ندارم.
کیان پوشه را به سمتش گرفت و آرام گفت:
ـ__ اصلاً نیازی به عذرخواهی نیست. پیش میاد، کاملاً طبیعیه.
رعنا پوشه را گرفت.
ـ__ با اجازه، جناب مهندس.
برگشت تا به سمت در برود که صدای کیان متوقفش کرد.
ـ___ خانم رستمی!
رعنا برگشت. کیان انگار تازه چیزی را به خاطر آورده باشد، کشوی میزش را باز کرد. دستش را داخل کشو برد و خرس کوچک پولیشیِ کرم‌رنگی را که پاپیون صورتی ظریفی به گردنش داشت، بیرون آورد و روی میز گذاشت.
لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست.
ـ___ بهار دیشب که رسیدیم خونه، اینو از بین عروسک‌هاش انتخاب کرد و گفت برای شما بیارم.
نگاه رعنا چند لحظه روی خرس کوچک ماند. تصویر چهره‌ی معصوم بهار در ذهنش جان گرفت و برای اولین بار از صبح، لبخندی بی‌اختیار روی لب‌هایش نشست.
کیان با همان لحن آرام ادامه داد:
ـ__خیلی اصرار داشت امروز بهتون بدمش. راضی نشد صبر کنه تا دفعه‌ی بعد که میاد شرکت، خودش براتون بیاره.
رعنا دستش را جلو برد و خرس را از روی میز برداشت. نگاهش لحظه‌ای روی پاپیون صورتی آن ماند. با نوک انگشت، آرام پاپیون را لمس کرد و گفت:
ـ__ این هدیه برام خیلی باارزشه، چون از طرف یه قلب کوچولو و مهربونه.
بعد نگاهش را به کیان دوخت و ادامه داد:
ـ___ بهار جونو از طرف من ببوسید. بگید منتظرم تا دوباره بیاد شرکت ، با هم بازی کنیم.
کیان لحظه‌ای مکث کرد. انتظار نداشت هدیه‌ی کوچک بهار بتواند در آن حال آشفته، لبخند را به لب‌های رعنا برگرداند. تماشای تغییر حال او، حس خوشایندی در دل کیان ایجاد کرد؛ حسی که خودش هم دلیلش را نمی‌دانست.
__ حتما پیغامتونو بهش میرسونم
نگاهش برای لحظه‌ای روی خرس کوچکی ماند که در دست‌های رعنا جا گرفته بود، بهار بی‌آنکه بداند، با همین هدیه‌ی ساده توانسته بود امروز کمی از سنگینی دل رعنا کم کند.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۵۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۸۹
undefined۱۱
undefined۵

۲.۷K

۶:۵۹