▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
بعد از چند دقیقه، کیان سرش را بلند کرد.
ـ خانم رستمی...
رعنا صدایش را نشنید. نگاهش همچنان به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود؛ انگار اصلاً یادش رفته بود برای چه کاری به اتاق کیان آمده است.
کیان چند ثانیه نگاهش کرد. آشفتگی و حواسپرتی رعنا از نگاه خیرهاش پیدا بود. این بار کمی صدایش را بلندتر کرد.
ـ خانم رستمی، میشه نسخهی قبلی این پیشفاکتور رو ببینم؟
رعنا یکهای خورد و تازه به خودش آمد، نگاهی به برگه دست کیان انداخت و فوری پوشه را جلو کشید و شروع کرد به گشتن میان برگهها.
ـ بله، حتماً... فکر کنم اینجا باشه.
برگهها را یکییکی بیرون آورد و چند صفحه را کنار گذاشت، اما خبری از نسخهی قبلی نبود. لحظهای مکث کرد و دوباره برگهها را زیرورو کرد؛ شاید از چشمش دور مانده بود.
ـ مطمئنم گذاشته بودمش همینجا.
صدایش کمی میلرزید. برگهها را با عجله جابهجا میکرد و هرچه بیشتر میگشت، بیقرارتر میشد.
کیان نگاهش را از برگههای پراکنده روی میز گرفت و به صورت رعنا دوخت. چهره اش گرفته بود و نگاه ناآرامش مدام بین برگهها میچرخید.کمی مکث کرد.
رعنا همچنان بیوقفه با دستانی که حالا لرزش خفیفی پیدا کرده بودند دنبال برگه میگشت، کیان آرام دستش را جلو برد و روی برگه ها گذاشت.
ـ خانم رستمی!
دستهای رعنا از حرکت ایستادند.
کیان با دقت به صورت او نگاه کرد و این بار آرامتر پرسید:
ـ حالتون خوبه؟
رعنا سر بلند کرد. نگاهش به چشمهای کیان افتاد و چند لحظه همانطور ماند. انگار همین سؤال ساده راهی به آن بغض فروخورده باز کرده بود؛ بغضی که از صبح سعی داشت پنهانش کند.
لبهایش را به هم فشرد و سعی کرد خودش را کنترل کند، اما وقتی خواست جواب بدهد، صدایش لرزید.
ـ نه...
برگ قبل
اینجا
#برگ_۵۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
بعد از چند دقیقه، کیان سرش را بلند کرد.
ـ خانم رستمی...
رعنا صدایش را نشنید. نگاهش همچنان به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود؛ انگار اصلاً یادش رفته بود برای چه کاری به اتاق کیان آمده است.
کیان چند ثانیه نگاهش کرد. آشفتگی و حواسپرتی رعنا از نگاه خیرهاش پیدا بود. این بار کمی صدایش را بلندتر کرد.
ـ خانم رستمی، میشه نسخهی قبلی این پیشفاکتور رو ببینم؟
رعنا یکهای خورد و تازه به خودش آمد، نگاهی به برگه دست کیان انداخت و فوری پوشه را جلو کشید و شروع کرد به گشتن میان برگهها.
ـ بله، حتماً... فکر کنم اینجا باشه.
برگهها را یکییکی بیرون آورد و چند صفحه را کنار گذاشت، اما خبری از نسخهی قبلی نبود. لحظهای مکث کرد و دوباره برگهها را زیرورو کرد؛ شاید از چشمش دور مانده بود.
ـ مطمئنم گذاشته بودمش همینجا.
صدایش کمی میلرزید. برگهها را با عجله جابهجا میکرد و هرچه بیشتر میگشت، بیقرارتر میشد.
کیان نگاهش را از برگههای پراکنده روی میز گرفت و به صورت رعنا دوخت. چهره اش گرفته بود و نگاه ناآرامش مدام بین برگهها میچرخید.کمی مکث کرد.
رعنا همچنان بیوقفه با دستانی که حالا لرزش خفیفی پیدا کرده بودند دنبال برگه میگشت، کیان آرام دستش را جلو برد و روی برگه ها گذاشت.
ـ خانم رستمی!
دستهای رعنا از حرکت ایستادند.
کیان با دقت به صورت او نگاه کرد و این بار آرامتر پرسید:
ـ حالتون خوبه؟
رعنا سر بلند کرد. نگاهش به چشمهای کیان افتاد و چند لحظه همانطور ماند. انگار همین سؤال ساده راهی به آن بغض فروخورده باز کرده بود؛ بغضی که از صبح سعی داشت پنهانش کند.
لبهایش را به هم فشرد و سعی کرد خودش را کنترل کند، اما وقتی خواست جواب بدهد، صدایش لرزید.
ـ نه...
برگ قبل
#برگ_۵۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۹K
۱۸:۲۸