▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا با چهرهای گرفته و ذهنی خسته به شرکت رسید. اصرارهای مرتضی، دوباره حرفهای مادرش را در ذهن او زنده کرده بود. هر بار که به یاد آن حرفهای تلخ میافتاد، بغض راه گلویش را میبست و دلش میگرفت. انگار زخمی کهنه دوباره روی دلش سر باز کرده بود؛ و او هر چه تلاش می کرد نمیتوانست از آن درد تازه فرار کند.
سعی کرد خودش را با کار سرگرم کند تا شاید برای چند ساعت هم که شده، از فکر و خیال فاصله بگیرد؛ اما بغضی که از صبح در گلویش جا خوش کرده بود، دست از سرش برنمیداشت.
نزدیک ظهر، آقای توانا وارد اتاق شد و پس از سلام کوتاهی گفت:
ـ خانم رستمی، پیشفاکتورهایی رو که دیروز آوردید، با نظر جناب مهندس اصلاح کردم. فقط قبل از نهایی شدن، دوباره حضوری ببرید خدمت خودشون تا تأیید کنن.
رعنا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و بهسختی گفت:
ـ چشم.
آقای توانا برگهها را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت. رعنا چند لحظه به آنها خیره ماند، بعد برگه ها را جلو کشید و مشغول وارد کردن اصلاحات شد. اعداد و ارقام را چند بار از ابتدا مرور کرد تا مطمئن شود چیزی از قلم نیفتاده، اما انگار تمرکز کردن روی کار برایش سخت ترین کار دنیا شده بود.
سرانجام، پس از چند بار بازبینی، کارش را تمام کرد و برگهها را داخل پوشه گذاشت.
بعد از هماهنگی با منشی، به سمت اتاق کیان رفت. چند ضربه به در زد و با شنیدن صدای او، وارد شد.
کیان نگاهش را از مانیتور گرفت و گفت:
ـ بفرمایید، خانم رستمی.
رعنا جلو رفت و پوشه را روی میز گذاشت.
ـ آقای توانا پیشفاکتورها رو اصلاح کردن. گفتن قبل از نهایی شدن، شما هم بررسیشون کنید.
کیان پوشه را باز کرد و نگاهی به برگهها انداخت. رعنا همانجا منتظر ایستاد تا نظرش را بگوید، اما نگاهش بیاختیار به گوشهای از اتاق کشیده شد. سکوت اتاق فرصت دوبارهای به ذهنش داد تا به اتفاقات صبح برگردد. حرفهای مادر مرتضی یکییکی در ذهنش جان گرفتند و سنگینیشان دوباره روی دلش نشست.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۵۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا با چهرهای گرفته و ذهنی خسته به شرکت رسید. اصرارهای مرتضی، دوباره حرفهای مادرش را در ذهن او زنده کرده بود. هر بار که به یاد آن حرفهای تلخ میافتاد، بغض راه گلویش را میبست و دلش میگرفت. انگار زخمی کهنه دوباره روی دلش سر باز کرده بود؛ و او هر چه تلاش می کرد نمیتوانست از آن درد تازه فرار کند.
سعی کرد خودش را با کار سرگرم کند تا شاید برای چند ساعت هم که شده، از فکر و خیال فاصله بگیرد؛ اما بغضی که از صبح در گلویش جا خوش کرده بود، دست از سرش برنمیداشت.
نزدیک ظهر، آقای توانا وارد اتاق شد و پس از سلام کوتاهی گفت:
ـ خانم رستمی، پیشفاکتورهایی رو که دیروز آوردید، با نظر جناب مهندس اصلاح کردم. فقط قبل از نهایی شدن، دوباره حضوری ببرید خدمت خودشون تا تأیید کنن.
رعنا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و بهسختی گفت:
ـ چشم.
آقای توانا برگهها را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت. رعنا چند لحظه به آنها خیره ماند، بعد برگه ها را جلو کشید و مشغول وارد کردن اصلاحات شد. اعداد و ارقام را چند بار از ابتدا مرور کرد تا مطمئن شود چیزی از قلم نیفتاده، اما انگار تمرکز کردن روی کار برایش سخت ترین کار دنیا شده بود.
سرانجام، پس از چند بار بازبینی، کارش را تمام کرد و برگهها را داخل پوشه گذاشت.
بعد از هماهنگی با منشی، به سمت اتاق کیان رفت. چند ضربه به در زد و با شنیدن صدای او، وارد شد.
کیان نگاهش را از مانیتور گرفت و گفت:
ـ بفرمایید، خانم رستمی.
رعنا جلو رفت و پوشه را روی میز گذاشت.
ـ آقای توانا پیشفاکتورها رو اصلاح کردن. گفتن قبل از نهایی شدن، شما هم بررسیشون کنید.
کیان پوشه را باز کرد و نگاهی به برگهها انداخت. رعنا همانجا منتظر ایستاد تا نظرش را بگوید، اما نگاهش بیاختیار به گوشهای از اتاق کشیده شد. سکوت اتاق فرصت دوبارهای به ذهنش داد تا به اتفاقات صبح برگردد. حرفهای مادر مرتضی یکییکی در ذهنش جان گرفتند و سنگینیشان دوباره روی دلش نشست.
برگ قبل
#برگ_۵۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۹K
۱۵:۱۶