▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا ایستاد و با کلافگی رو به مرتضی کرد.
ـ آقا مرتضی، من جوابمو دادم. چرا متوجه نیستید؟ من یه بار توی زندگیم شکست خوردم، یه گذشتهی تلخو پشت سر گذاشتم،دیگه نمیخوام دوباره همون دردها رو تجربه کنم.
نفسش را آهسته بیرون داد و ادامه داد:
ـ دلیل جواب منفی من تلافی کردنه حرفای مادرتون نیست؛ ولی ایشون موضوع جدایی من اونقدر براشون مهم بوده که گفتن اگه از اول میدونستن، برای خواستگاری هم نمیاومدن!
اتوبوس تکان خورد و رعنا برای حفظ تعادلش، میله را محکمتر گرفت.
ـ حتی اگه شما با اصرار و پافشاری راضیشون کنید، من حاضر نیستم عروس خونهای بشم که با اجبار منو پذیرفته.
مرتضی سرش را تکان داد و گفت:
ـ من میدونم نگرانیتون چیه، ولی شما قراره با من ازدواج کنید نه خانواده ی من
رعنا بلافاصله جواب داد.
ـ ولی من قراره عروس خانواده شما بشم، با خانوادهتون رفتوآمد داشته باشم.
اتوبوس در ایستگاه بعدی توقف کرد. چند مسافر پیاده شدند و چند نفر هم سوار شدند. با حرکت دوبارهی اتوبوس، رعنا کمی جابهجا شد و دستش را محکمتر دور میله حلقه کرد. بعد نگاهش را به مرتضی دوخت که با چهرهای گرفته به او چشم دوخته بود.
ـ حتی اگه خانوادهتون به خاطر اصرار شما قبول کنن، چه تضمینی وجود داره که بعد از ازدواج، منو به خاطر گذشتهم تحقیر نکنن؟ یا اصلا رفتار خود شما عوض نشه؟
لحظهای مکث کرد و نگاهش را از او گرفت.
ـ این موضوع برای من همون دیشب تموم شد. شما هم نه خودتونو خسته کنید، نه پدر و مادرتون رو به دردسر بندازید؛ چون تصمیم من عوض نمیشه.
مرتضی چند ثانیه در سکوت نگاهش کرد،بعد لبخند تلخی زد و گفت:
ـ تصمیم منم عوض نمیشه. با مادرم صحبت میکنم که خودش به آقا محسن زنگ بزنه. اگه لازم باشه، خودم هم ازشون عذرخواهی میکنم.
کمی به میله نزدیکتر شد و این بار آرامتر ادامه داد:
ـ من بهتون علاقه دارم، گذشتهتون برام مهم نیست، میدونم از رفتار مادرم ناراحتید،ولی بهم فرصت بدید من همه چیو درست میکنم
اتوبوس متوقف شد. این بار مرتضی منتظر جواب رعنا نماند. فقط نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
ـ فعلاً خداحافظ.
بعد از اتوبوس پیاده شد و میان جمعیت کنار خیابان از نظر رعنا دور شد.
رعنا دستش را دور میله محکمتر کرد و به خیابان خیره شد.نمیدانست باید از این همه اصرار مرتضی ناراحت باشد یا خوشحال اما میدانست نمیتواند به راحتی به آینده ای که مرتضی از آن حرف می زد امیدوار باشد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۵۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا ایستاد و با کلافگی رو به مرتضی کرد.
ـ آقا مرتضی، من جوابمو دادم. چرا متوجه نیستید؟ من یه بار توی زندگیم شکست خوردم، یه گذشتهی تلخو پشت سر گذاشتم،دیگه نمیخوام دوباره همون دردها رو تجربه کنم.
نفسش را آهسته بیرون داد و ادامه داد:
ـ دلیل جواب منفی من تلافی کردنه حرفای مادرتون نیست؛ ولی ایشون موضوع جدایی من اونقدر براشون مهم بوده که گفتن اگه از اول میدونستن، برای خواستگاری هم نمیاومدن!
اتوبوس تکان خورد و رعنا برای حفظ تعادلش، میله را محکمتر گرفت.
ـ حتی اگه شما با اصرار و پافشاری راضیشون کنید، من حاضر نیستم عروس خونهای بشم که با اجبار منو پذیرفته.
مرتضی سرش را تکان داد و گفت:
ـ من میدونم نگرانیتون چیه، ولی شما قراره با من ازدواج کنید نه خانواده ی من
رعنا بلافاصله جواب داد.
ـ ولی من قراره عروس خانواده شما بشم، با خانوادهتون رفتوآمد داشته باشم.
اتوبوس در ایستگاه بعدی توقف کرد. چند مسافر پیاده شدند و چند نفر هم سوار شدند. با حرکت دوبارهی اتوبوس، رعنا کمی جابهجا شد و دستش را محکمتر دور میله حلقه کرد. بعد نگاهش را به مرتضی دوخت که با چهرهای گرفته به او چشم دوخته بود.
ـ حتی اگه خانوادهتون به خاطر اصرار شما قبول کنن، چه تضمینی وجود داره که بعد از ازدواج، منو به خاطر گذشتهم تحقیر نکنن؟ یا اصلا رفتار خود شما عوض نشه؟
لحظهای مکث کرد و نگاهش را از او گرفت.
ـ این موضوع برای من همون دیشب تموم شد. شما هم نه خودتونو خسته کنید، نه پدر و مادرتون رو به دردسر بندازید؛ چون تصمیم من عوض نمیشه.
مرتضی چند ثانیه در سکوت نگاهش کرد،بعد لبخند تلخی زد و گفت:
ـ تصمیم منم عوض نمیشه. با مادرم صحبت میکنم که خودش به آقا محسن زنگ بزنه. اگه لازم باشه، خودم هم ازشون عذرخواهی میکنم.
کمی به میله نزدیکتر شد و این بار آرامتر ادامه داد:
ـ من بهتون علاقه دارم، گذشتهتون برام مهم نیست، میدونم از رفتار مادرم ناراحتید،ولی بهم فرصت بدید من همه چیو درست میکنم
اتوبوس متوقف شد. این بار مرتضی منتظر جواب رعنا نماند. فقط نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
ـ فعلاً خداحافظ.
بعد از اتوبوس پیاده شد و میان جمعیت کنار خیابان از نظر رعنا دور شد.
رعنا دستش را دور میله محکمتر کرد و به خیابان خیره شد.نمیدانست باید از این همه اصرار مرتضی ناراحت باشد یا خوشحال اما میدانست نمیتواند به راحتی به آینده ای که مرتضی از آن حرف می زد امیدوار باشد.
برگ قبل
#برگ_۵۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳K
۷:۲۱