عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

رعنا با شنیدن این حرف،سریع سرش را بالا آورد و مستقیم به او نگاه کرد.
«چه جوری زمان بدم؟ منظورتون دقیقاً چیه؟»
مرتضی دستش را بالا آورد و فوری گفت:
«نه، نه! لطفاً اشتباه برداشت نکنین. منظور بدی نداشتم، می‌گم عجولانه تصمیم نگیرید ،من خودم میام از آقا محسن هم عذرخواهی می کنم...»
رعنا نگذاشت حرفش تمام شود،قاطعانه گفت:
ـ جواب من منفیه، من نمی‌تونم وارد خانواده‌ای بشم که گذشته‌مو ننگ می‌دونن و با زور و اجبار قراره منو بپذیرن، برای شما موقعیت های خیلی بهتری از من وجود داره؛ که مجبور نباشید با خانواده‌تون درگیر بشید.»
همان لحظه اتوبوس به ایستگاه رسید. رعنا دیگر منتظر جواب مرتضی نماند. مسیرش را به سمت خیابان کج کرد و سوار اتوبوس شد.
تمام صندلی‌ها پر بود،کنار پنجره، مقابل ردیف اول صندلی‌ها ایستاد. دستش را داخل کیفش برد تا گوشی‌اش را بیرون بیاورد که صدای مرتضی را شنید:
ـ رعنا خانم!
با تعجب سر چرخاند. مرتضی هم سوار اتوبوس شده بود و آن طرف میله، ایستاده بود.
عصبی گوشی را در کیفش رها کرد، حوصله‌ی ادامه ی این گفت‌وگو را نداشت. همان لحظه اتوبوس حرکت کرد، رعنا دستش را به میله گرفت تا، به سمت انتهای اتوبوس برود.
مرتضی کمی به میله نزدیک شد
ـ من به خاطر حرفای مادرم معذرت میخوام،چیکار کنم آروم بشید....؟!!

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۵۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۵
undefined۷
undefined۴
undefined۱
undefined۱

۳.۲K

۱۸:۴۵