▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
فردای آن روز، ذهن رعنا هنوز از حرفهای دیشب آشفته بود. اشتهایی برای خوردن صبحانه نداشت؛ برای همین لقمهی کوچکی برای خودش آماده کرد، داخل کیفش گذاشت و از خانه بیرون رفت.
هنوز چند قدم با ایستگاه اتوبوس فاصله داشت که صدای مرتضی را از پشت سرش شنید.
«رعنا خانم!»
ایستاد، اما برنگشت. پیش از آنکه فرصت کند تصمیمی بگیرد یا چیزی بگوید، مرتضی خودش را به او رساند و مقابلش ایستاد.
«سلام، صبحتون بخیر.»
نگاه پر از دلخوری رعنا که روی صورتش نشست سرش را پایین انداخت:
«میدونم از حرفهای مادرم ناراحتید.»
مکث کرد، دستی به صورتش کشید و دوباره نگاهش را به او داد.
«ولی حرف من با مامانم یکی نیست.»
رعنا بند کیفش را محکمتر گرفت. دلش نمیخواست این گفتوگو ادامه پیدا کند. از دیشب تا آن لحظه، آنقدر فکر و خیال و ناراحتی آزارش داده بود که دیگر حوصلهی درگیر شدن با ماجرای تازهای را نداشت.
با نگاهی سرد و لحنی دلخور گفت:
«اهمیتی نداره. برای من همهچی تموم شده.»
بعد قدمی برداشت تا از کنارش بگذرد، اما مرتضی هم فورا جابه جا شد و مقابلش ایستاد:
«رعنا خانم، خواهش میکنم! من بهتون علاقه دارم. اونشب هم بهتون گفتم،بهم فرصت بدید تا بتونم بهتون ثابت کنم.»
رعنا بیآنکه نگاهش کند، با لحنی کلافه و بیحوصله جواب داد:
«آقا مرتضی، خواهش میکنم ادامه ندید، جواب من منفیه. این رفتارتون هم اصلا درست نیست که تو خیابون جلوی راه منو گرفتید ...»
مرتضی کوتاه نیامد،هنوز حرفش تمام نشده بود
«من نمیخوام مزاحمتون بشم. فقط میگم یه کم زمان بدید تا بیشتر با هم آشنا بشیم. منم سعی میکنم خانوادهمو راضی کنم.»
برگ قبل
اینجا
#برگ_۵۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
فردای آن روز، ذهن رعنا هنوز از حرفهای دیشب آشفته بود. اشتهایی برای خوردن صبحانه نداشت؛ برای همین لقمهی کوچکی برای خودش آماده کرد، داخل کیفش گذاشت و از خانه بیرون رفت.
هنوز چند قدم با ایستگاه اتوبوس فاصله داشت که صدای مرتضی را از پشت سرش شنید.
«رعنا خانم!»
ایستاد، اما برنگشت. پیش از آنکه فرصت کند تصمیمی بگیرد یا چیزی بگوید، مرتضی خودش را به او رساند و مقابلش ایستاد.
«سلام، صبحتون بخیر.»
نگاه پر از دلخوری رعنا که روی صورتش نشست سرش را پایین انداخت:
«میدونم از حرفهای مادرم ناراحتید.»
مکث کرد، دستی به صورتش کشید و دوباره نگاهش را به او داد.
«ولی حرف من با مامانم یکی نیست.»
رعنا بند کیفش را محکمتر گرفت. دلش نمیخواست این گفتوگو ادامه پیدا کند. از دیشب تا آن لحظه، آنقدر فکر و خیال و ناراحتی آزارش داده بود که دیگر حوصلهی درگیر شدن با ماجرای تازهای را نداشت.
با نگاهی سرد و لحنی دلخور گفت:
«اهمیتی نداره. برای من همهچی تموم شده.»
بعد قدمی برداشت تا از کنارش بگذرد، اما مرتضی هم فورا جابه جا شد و مقابلش ایستاد:
«رعنا خانم، خواهش میکنم! من بهتون علاقه دارم. اونشب هم بهتون گفتم،بهم فرصت بدید تا بتونم بهتون ثابت کنم.»
رعنا بیآنکه نگاهش کند، با لحنی کلافه و بیحوصله جواب داد:
«آقا مرتضی، خواهش میکنم ادامه ندید، جواب من منفیه. این رفتارتون هم اصلا درست نیست که تو خیابون جلوی راه منو گرفتید ...»
مرتضی کوتاه نیامد،هنوز حرفش تمام نشده بود
«من نمیخوام مزاحمتون بشم. فقط میگم یه کم زمان بدید تا بیشتر با هم آشنا بشیم. منم سعی میکنم خانوادهمو راضی کنم.»
برگ قبل
#برگ_۵۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۳K
۱۳:۳۶