عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

صدای آقا محسن رشته‌ی افکارش را پاره کرد.
«رعنا جان، بابا، می‌دونم الان ناراحتی. حق داری دخترم...»
مکث کرد. دیدن چهره‌ی درهم‌شکسته‌ی رعنا، حرف زدن را برایش سخت می‌کرد،اما دلش نمی‌خواست دخترش دوباره خودش را به خاطر گذشته‌ سرزنش کند.
«ولی نباید به خاطر این اتفاق بدبین یا ناامید بشی، همه مثل هم فکر نمی‌کنن، دخترم....»
هنوز حرفش تمام نشده بود که رعنا با صدایی که از بغض می‌لرزید، گفت:
«اصلاً مهم نیست،آقا جون، هرجور دوست دارن فکر کنن. منم که زیاد از مرتضی خوشم نیومده بود...»
لحظه‌ای مکث کرد و بغضش را فرو داد.
« بهتر شد که رفتن.....»
استکان چای را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد. حالش دست خودش نبود. برای اینکه آقا محسن متوجه آشفتگی‌اش نشود، به آشپزخانه رفت و مشغول آماده کردن شام شد.
دست‌هایش می‌لرزید و هر بار که می‌خواست خودش را مشغول کاری کند، بغض دوباره به گلویش چنگ می‌انداخت.
آقا محسن چیزی نگفت. می‌دانست در آن لحظه، هیچ حرفی نمی‌تواند رعنا را آرام کند. او به آشپزخانه پناه برده بود تا بغضش را پنهان کند؛ بغضی که نمی‌خواست حتی خودش هم به آن اعتراف کند.
از صبح، بعد از صحبت با مادر مرتضی، فکر و خیال لحظه‌ای رهایش نکرده بود. چند بار بی‌دلیل از خانه بیرون زده بود؛ شاید قدم زدن در شلوغی خیابان‌ها کمک کند سنگینی دردی را که روی سینه‌اش نشسته بود، کمی فراموش کند.
بعد از آن همه اشتیاقی که در جلسه‌ی اول از مرتضی و خانواده‌اش دیده بود، انتظار چنین برخوردی را نداشت. می‌دانست شنیدن حقیقت ممکن است آن‌ها را غافلگیر کند یا به تردید بیندازد، اما واکنش مادر مرتضی فراتر از چیزی بود که تصور می‌کرد.
نگاهش به رعنا افتاد و دلش فشرده شد. دیدن حال دخترش، درد تازه‌ای به جانش می‌انداخت؛ قلبش تیر می کشید اما فکر خوردن قرص قلبش هم از ذهنش نمی گذشت. این بار، چیزی فراتر از بیماری قلبی آزارش می‌داد؛ دل‌شکستگی پدری که نه می‌توانست رنج دخترش را ببیند و نه می توانست کاری برایش انجام دهد،این درد با هیچ قرص و دارویی آرام نمی گرفت


برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۵۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۴۳
undefined۲۴
undefined۲۳
🥳۳
undefined۲

۳.۳K

۷:۱۸