عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق


لبخند از صورت رعنا محو شد. نگاهش را به آقا محسن دوخت و منتظر ادامه ی حرف پدرش ماند.
آقا محسن نفسش را با صدا بیرون داد :«برای قرار جلسه‌ی دوم زنگ زده بود. می‌خواست بدونه کی می‌تونن دوباره بیان. منم فکر کردم قبل از اینکه ماجرا جدی‌تر بشه، بهتره حقیقت رو بدونن.»رعنا سرش را پایین انداخت. از لحن پدرش می‌توانست حدس بزند صحبت به کجا رسیده است.آقا محسن ادامه داد:«ماجرای متارکه رو براش گفتم، اما راستش انتظار نداشتم این‌جوری برخورد کنه.»انگشت‌های رعنا دور استکان محکم‌تر شد. بدون اینکه سر بلند کند، آرام پرسید:«چی گفت؟»آقا محسن مکثی کرد؛ انگار می‌خواست کمی از تلخی حرف‌هایی که شنیده بود، کم کند.«گفت چرا همون روز اول که اومدم جلوی در، نگفتید؟ چرا گذاشتید علاقه‌ی مرتضی بیشتر بشه و حالا شنیدن این حرف‌ها براش سخت‌تر بشه؟ فکر کرده بود ما قصد پنهون کاری داشتیم»رعنا چیزی نگفت. نگاهش روی استکان چای مانده بود، اما فکرش آن جا نبود. دلشوره‌ها و نگرانی‌های قبل از خواستگاری از ذهنش می گذشت ،خودش را سرزنش می کرد که چرا با چند جمله و نگاه محبت آمیز، به مرتضی دل بسته بود و به آینده امیدوار شده بود .*
برگ قبلundefined اینجا
#برگ_۵۲#سمیه_هاشمیان(باران)#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂*
undefined۴۷
undefined۳۴
undefined۶
undefined۳

۳.۵K

۱۹:۱۳