عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

رعنا که وارد خانه شد، آقا محسن را دید که در آشپزخانه مشغول ریختن چای بود.
«سلام آقاجون.»
جلو رفت و گونه‌اش را بوسید. آقا محسن دستی روی شال خیسش کشید و با نگرانی گفت:
«خیس شدی بابا! برو زود لباساتو عوض کن، سرما می‌خوری.»
رعنا لبخند زد ،چشمی گفت و به اتاق رفت.
آقا محسن یک استکان چای هم برای او ریخت و بعد روی مبل روبه‌روی تلویزیون نشست.
رعنا که لباس‌هایش را عوض کرده بود، از اتاق بیرون آمد و خواست به آشپزخانه برود تا مثل همیشه مقدمات شام را آماده کند که صدای پدرش را شنید:
«نمی‌خواد بابا، امشب شام مهمون منی.»
رعنا با لبخند به سمتش رفت و کنارش نشست.
«به چه مناسبتی؟»
آقا محسن نگاهی به دخترش انداخت و با آرامش گفت:
«مگه مناسبت می‌خواد، بابا؟»
بعد خم شد و استکان چای را به دستش داد. رعنا تشکر کوتاهی کرد و استکان را گرفت، اما نگاه پدرش مثل همیشه نبود انگار حرفی داشت که گفتنش برایش آسان نبود.
رعنا کمی دقیق‌تر نگاهش کرد.
«آقاجون، چیزی شده؟»
آقا محسن لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش را به تلویزیون دوخت، بی‌آنکه واقعاً حواسش به آن باشد. بعد آهسته گفت:
«امروز مادر مرتضی زنگ زده بود.»


برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۵۱
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۴۳
undefined۲۹

۳.۵K

۱۳:۵۸