▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
ماشین که جلوی خانهی رعنا توقف کرد. اخمهای بهار دوباره در هم رفت و با ناراحتی به رعنا نگاه کرد.
«خاله میری خونهتون؟»
رعنا لبخندی زد و دست کوچکش را که هنوز در دست داشت، بوسید.
«آره عزیزم، دیگه باید برم.»
بهار سرش را پایین انداخت و ساکت شد. رعنا موهایش را نوازش کرد و گفت:
«بهار جونم، یه روز دیگه که دوباره اومدی. با هم بازی میکنیم.»
بهار نگاه کوتاهی به او انداخت، اما هنوز ناراضی به نظر میرسید.
کیان کمی به سمت صندلی عقب برگشت و گفت:
«بهار خانم، خاله باید بره، دخترم.»
بهار با بیمیلی از روی پای رعنا پایین آمد و روی صندلی نشست. رعنا عروسک را در آغوشش گذاشت و گفت:
«میخوام یه قولی بهت بدم،دفعه بعد که همو دیدیم منم عروسکمو میارم که با عروسکت دوست بشه،اونوقت چهارتایی بازی میکنیم»
و انگشت کوچکش را جلو برد.
«قول!»
بهار کمی مکث کرد، بعد انگشتش را دور انگشت رعنا حلقه کرد و لبخند کوچکی زد.
«قول!»
رعنا خندید و بعد رو به کیان کرد.
« ممنونم، آقای مهندس. زحمت کشیدید.»
کیان لبخند محوی زد:
«خواهش میکنم،زحمتی نبود به بهارم خوش گذشت»
مکث کوتاهی کرد و با صدایی آرام گفت:«شبتون بخیر خانم رستمی»
رعنا دستگیرهی در را گرفت«شب شما هم بخیر»
اما پیش از پیاده شدن، بار دیگر به سمت بهار برگشت و برایش دست تکان داد.
«خداحافظ، بهار خانم!»
بهار عروسکش را بالا آورد و گفت:
«خداحافظ خاله!»
رعنا از ماشین پیاده شد و در را بست.
کیان چند لحظه رفتن او را تماشا کرد.بعد، به بهار نگاه کرد که عروسکش را در آغوش گرفته بود.
«خب، خانم کوچولو! کمربندتو ببندیم و بریم خونه.»
بعد خم شد و کمربند بهار را بست،ماشین به حرکت در آمد اما بهار همچنان سرش را به سمت پنجره نگه داشته بود و به خانهی رعنا نگاه میکرد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۵۱
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
ماشین که جلوی خانهی رعنا توقف کرد. اخمهای بهار دوباره در هم رفت و با ناراحتی به رعنا نگاه کرد.
«خاله میری خونهتون؟»
رعنا لبخندی زد و دست کوچکش را که هنوز در دست داشت، بوسید.
«آره عزیزم، دیگه باید برم.»
بهار سرش را پایین انداخت و ساکت شد. رعنا موهایش را نوازش کرد و گفت:
«بهار جونم، یه روز دیگه که دوباره اومدی. با هم بازی میکنیم.»
بهار نگاه کوتاهی به او انداخت، اما هنوز ناراضی به نظر میرسید.
کیان کمی به سمت صندلی عقب برگشت و گفت:
«بهار خانم، خاله باید بره، دخترم.»
بهار با بیمیلی از روی پای رعنا پایین آمد و روی صندلی نشست. رعنا عروسک را در آغوشش گذاشت و گفت:
«میخوام یه قولی بهت بدم،دفعه بعد که همو دیدیم منم عروسکمو میارم که با عروسکت دوست بشه،اونوقت چهارتایی بازی میکنیم»
و انگشت کوچکش را جلو برد.
«قول!»
بهار کمی مکث کرد، بعد انگشتش را دور انگشت رعنا حلقه کرد و لبخند کوچکی زد.
«قول!»
رعنا خندید و بعد رو به کیان کرد.
« ممنونم، آقای مهندس. زحمت کشیدید.»
کیان لبخند محوی زد:
«خواهش میکنم،زحمتی نبود به بهارم خوش گذشت»
مکث کوتاهی کرد و با صدایی آرام گفت:«شبتون بخیر خانم رستمی»
رعنا دستگیرهی در را گرفت«شب شما هم بخیر»
اما پیش از پیاده شدن، بار دیگر به سمت بهار برگشت و برایش دست تکان داد.
«خداحافظ، بهار خانم!»
بهار عروسکش را بالا آورد و گفت:
«خداحافظ خاله!»
رعنا از ماشین پیاده شد و در را بست.
کیان چند لحظه رفتن او را تماشا کرد.بعد، به بهار نگاه کرد که عروسکش را در آغوش گرفته بود.
«خب، خانم کوچولو! کمربندتو ببندیم و بریم خونه.»
بعد خم شد و کمربند بهار را بست،ماشین به حرکت در آمد اما بهار همچنان سرش را به سمت پنجره نگه داشته بود و به خانهی رعنا نگاه میکرد.
برگ قبل
#برگ_۵۱
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
🥳۳
۳.۶K
۷:۰۲