عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

بهار دست‌های کوچکش را دور گردن رعنا حلقه کرد و صورتش را نزدیک‌ تر برد.
«خاله، بیا خونه‌ی ما!»
رعنا گونه اش را بوسید و با مهربانی گفت:
«نمی‌تونم، قربونت برم. بابام دلش برام تنگ می‌شه، نگرانم می‌شه.»
بهار سرش را کمی عقب برد و با همان چشم‌های معصوم به او خیره شد.
«مامانت ناراحت نمی شه؟ »
لبخند رعنا برای لحظه‌ای محو شد. بعد دستش را آرام روی موهای بهار کشید و گفت:
«نه عزیزم.... مامانم رفته پیش خدا.»
بهار چند ثانیه نگاهش کرد؛ انگار داشت حرف‌های رعنا را برای خودش معنی می‌کرد. بعد سرش را روی سینه‌ی او گذاشت و آرام گفت:
«مامان منم رفته...»
دست رعنا برای لحظه‌ای روی موهای بهار بی حرکت ماند، بی آن که سوالی بپرسد او را محکمتر در آغوش گرفت و موهایش را نوازش کرد
انگشت‌های کیان دور فرمان محکم‌تر شد،صدای بهار هنوز در گوشش بود، نگاهش برای لحظه‌ای به آینه افتاد؛ به دخترش که خودش را در آغوش رعنا پنهان کرده بود.برای لحظه‌ای، ذهنش ناخواسته به گذشته برگشت. فکش منقبض شد و نگاهش را به جاده دوخت. دلش نمی‌خواست دوباره به آن روزها فکر کند؛ روزهایی که یادآوری‌شان هنوز هم برایش آسان نبود.
صدای خنده‌ی بهار رشته‌ی افکارش را پاره کرد.
«بابا! ببین، خاله داره عروسکمو می‌خندونه!»
کیان از آینه نگاهش کرد و لبخند محوی زد.
«می‌بینم، خانم کوچولو.»


برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۵۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۷
undefined۸
undefined۳
undefined۱

۳.۷K

۱۷:۵۳