عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

رعنا سوار ماشین شد. قطرات باران هنوز روی صورتش نشسته بود و شالش هم کمی خیس شده بود.
کیان بخاری ماشین را روشن کرد، جعبه‌ی دستمال‌کاغذی را از روی داشبورد برداشت و به سمت او گرفت.
«بفرمایید.»
رعنا تشکر کرد و چند برگ دستمال بیرون کشید تا صورتش را خشک کند.
کیان حرکت کرد، هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که بهار خودش را جلو کشید و در آغوش رعنا انداخت.
رعنا به این حرکت شیرین دخترک لبخند زد و او را روی پایش نشاند.
کیان از آینه نگاهی به آن دو انداخت و پرسید:
«خانم رستمی، کجا باید برم؟»
رعنا آدرس را گفت بهار عروسکش را جلوی صورت رعنا گرفت.
و با اشتیاق پرسید:
«خاله، چی می‌گه؟»
رعنا عروسک را گرفت ،صدایش را تغییر داد و گفت:
« سلام بهار خانم! چقدر شما شیرینی!»
بهار لبخند زد. رعنا هم با حرکت دادن عروسک و پرسش‌وپاسخ‌های بامزه، بازی را ادامه داد. کم‌کم خنده‌های بهار بلندتر شد؛ خنده‌هایی از ته دل که نگاه کیان را بی‌اختیار به سمت آینه می‌کشاند.
در میانه‌ی راه، بهار ناگهان رو به پدرش کرد و با شیرین‌زبانی گفت:
«بابا، خاله رو ببریم خونه‌مون!»
کیان که از درخواست ناگهانی دخترش خنده‌اش گرفته بود،لبخندی زد و با همان لحن پر مهر و پدرانه جواب داد:
«نه عزیزم، خاله باید بره خونه‌ی خودشون.»

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۴۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۵
🥳۸
undefined۴
undefined۱

۳.۷K

۱۳:۳۳