▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
بهار از دیدن رعنا ذوق کرد و با هیجان روی صندلی جابهجا شد.
«خاله، بیا بازی کنیم!»
رعنا خندید و با لحنی شیرین پرسید:
«الان؟»
بهار فوری سر تکان داد و خودش را بیشتر به سمت او کشید.
«آره! خاله، بیا دیگه!»
رعنا هنوز جوابی نداده بود که صدای رعد و برق در آسمان پیچید و باران ناگهان شدت گرفت. قطرههای درشت باران با شتاب به زمین میخوردند و در چند لحظه، خیابان زیر پردهای از باران فرو رفت.
کیان که تا آن لحظه سکوت کرده و از آینه اصرارهای دخترش را تماشا میکرد، سر چرخاند. باران صورت و شال رعنا را خیس کرده بود.
پیش از آنکه کیان چیزی بگوید، بهار با دیدن صورت خیس رعنا دست کوچکش را به طرف او دراز کرد و با نگرانی گفت:
«خاله، خیس شدی! بیا تو!»
کیان نگاهی به رعنا انداخت. دلش نمیخواست با پیشنهاد رساندن او را در معذوریت قرار بدهد؛
اما باران هر لحظه شدیدتر میشد و بهار هم دست از اصرار برنمیداشت.
«خاله، بیا... بیا پیشِ من!»
رعنا لبخند زد ودست کوچکش را نوازش کرد.
«عزیزم، خاله باید بره خونه.»
بهار لبهایش را جمع کرد و با چشمهایی که حالا رنگ التماس گرفته بود، به او نگاه کرد.«نه،نرو»
کیان نگاه کوتاهی به دخترش انداخت و بعد دوباره متوجه رعنا شد. با دیدن بارانی که بیوقفه میبارید و رعنا که هر لحظه خیستر میشد، بالاخره سکوتش را شکست:
«خانم رستمی، تو این بارون رفتن براتون سخت میشه. اگه مایل باشید،من و بهار خانم میتونیم برسونیمتون.»
رعنا لحظهای مکث کرد. نگاهش بین کیان و بهار چرخید. دخترک هنوز با امید به او چشم دوخته بود و با دست کوچکش، دست او را گرفته بود.
«ممنونم، آقای مهندس. نمیخوام زحمت بدم.»
کیان ، آرام جواب داد:
«زحمتی نیست، بهار هم خوشحال میشه،ولی تصمیم با خودتونه.»
رعنا دوباره به بهار نگاه کرد. باران حالا چنان شدت گرفته بود که ماندن زیر آن بیشتر از قبل دشوار به نظر میرسید. بهار هم هنوز منتظر جوابش بود و حاضر نبود دستش را رها کند.
سرانجام لبخندی زد و گفت:
«بهار خانم برای من جا هست؟»
بهار با شنیدن این حرف با عجله و ذوقی کودکانه خودش را عقب کشید تا برای رعنا جا باز کند,انگار میترسید نظر رعنا عوض شود بعد به جای خالی کنارش اشاره کرد
«اینجا!!»
کیان لبخند زد و قفل در را باز کرد،رعنا که حالا بیشتر خیس شده بود سوار شد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۴۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
بهار از دیدن رعنا ذوق کرد و با هیجان روی صندلی جابهجا شد.
«خاله، بیا بازی کنیم!»
رعنا خندید و با لحنی شیرین پرسید:
«الان؟»
بهار فوری سر تکان داد و خودش را بیشتر به سمت او کشید.
«آره! خاله، بیا دیگه!»
رعنا هنوز جوابی نداده بود که صدای رعد و برق در آسمان پیچید و باران ناگهان شدت گرفت. قطرههای درشت باران با شتاب به زمین میخوردند و در چند لحظه، خیابان زیر پردهای از باران فرو رفت.
کیان که تا آن لحظه سکوت کرده و از آینه اصرارهای دخترش را تماشا میکرد، سر چرخاند. باران صورت و شال رعنا را خیس کرده بود.
پیش از آنکه کیان چیزی بگوید، بهار با دیدن صورت خیس رعنا دست کوچکش را به طرف او دراز کرد و با نگرانی گفت:
«خاله، خیس شدی! بیا تو!»
کیان نگاهی به رعنا انداخت. دلش نمیخواست با پیشنهاد رساندن او را در معذوریت قرار بدهد؛
اما باران هر لحظه شدیدتر میشد و بهار هم دست از اصرار برنمیداشت.
«خاله، بیا... بیا پیشِ من!»
رعنا لبخند زد ودست کوچکش را نوازش کرد.
«عزیزم، خاله باید بره خونه.»
بهار لبهایش را جمع کرد و با چشمهایی که حالا رنگ التماس گرفته بود، به او نگاه کرد.«نه،نرو»
کیان نگاه کوتاهی به دخترش انداخت و بعد دوباره متوجه رعنا شد. با دیدن بارانی که بیوقفه میبارید و رعنا که هر لحظه خیستر میشد، بالاخره سکوتش را شکست:
«خانم رستمی، تو این بارون رفتن براتون سخت میشه. اگه مایل باشید،من و بهار خانم میتونیم برسونیمتون.»
رعنا لحظهای مکث کرد. نگاهش بین کیان و بهار چرخید. دخترک هنوز با امید به او چشم دوخته بود و با دست کوچکش، دست او را گرفته بود.
«ممنونم، آقای مهندس. نمیخوام زحمت بدم.»
کیان ، آرام جواب داد:
«زحمتی نیست، بهار هم خوشحال میشه،ولی تصمیم با خودتونه.»
رعنا دوباره به بهار نگاه کرد. باران حالا چنان شدت گرفته بود که ماندن زیر آن بیشتر از قبل دشوار به نظر میرسید. بهار هم هنوز منتظر جوابش بود و حاضر نبود دستش را رها کند.
سرانجام لبخندی زد و گفت:
«بهار خانم برای من جا هست؟»
بهار با شنیدن این حرف با عجله و ذوقی کودکانه خودش را عقب کشید تا برای رعنا جا باز کند,انگار میترسید نظر رعنا عوض شود بعد به جای خالی کنارش اشاره کرد
«اینجا!!»
کیان لبخند زد و قفل در را باز کرد،رعنا که حالا بیشتر خیس شده بود سوار شد.
برگ قبل
#برگ_۴۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
🥳۴
۳.۴K
۷:۳۶