▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا که از اصرار او کلافه شده بود، ایستاد و به طرفش برگشت.
«آقای محبی، من با شما مشکلی ندارم. عرض کردم ممنونم از لطفتون. لطفاً بفرمایید.»
همان لحظه اتومبیل کیان موازی خودروی مجید متوقف شد. شیشه را پایین کشید
همین که نگاهش به راننده افتاد، برای لحظهای کوتاه جا خورد.
مجید محبی!!
اما حالت چهره اش عوض نشد، نگاه نافذش را به مجید دوخت و با مکث کوتاهی پرسید:
«مشکلی پیش اومده، آقای محبی؟»
مجید که انتظار دیدن کیان را نداشت،کمی دستپاچه شد، اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد و لبخند زد.
«سلام، آقای مهندس. نه، مشکلی نیست. داشتم به خانم رستمی پیشنهاد میدادم برسونمشون، ولی ظاهراً تمایلی ندارن.»
کیان نگاه کوتاهی به رعنا انداخت.چهره اش هنوز گرفته به نظر می رسید
نگاهش را دوباره به مجید داد و با لحنی آرام و محکم گفت:
«خب، وقتی خانم رستمی تمایلی ندارن، فکر میکنم بهتره اصرار نکنید.»
لبخند مجید محو شد:
«قصد مزاحمت نداشتم، آقای مهندس. هوا بارونیه، خواستم کمکی کرده باشم.»
کیان بدون آنکه لحنش را تغییر بدهد گفت :
«متوجهام...»
لحن آرام و قاطعش جایی برای بحث باقی نمیگذاشت، مجید سری تکان داد و گفت:
« روزتون بخیر...جناب مهندس»
بعد شیشه را بالا کشید و ماشینش را به حرکت درآورد. با دور شدن خودروی مجید، صدای بهار از صندلی عقب بلند شد. دخترک با دیدن رعنا با خوشحالی دست تکان داد و عروسکش را بالا گرفت.
«خاله رعنا! بیا!»
با دیدن چهره شاد و ذوق زده ی بهار،چهره گرفته ی رعنا از هم باز شد،لبخندی روی لبش نشست و برای بهار دست تکان داد. بعد چند قدم به ماشین نزدیک شد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۴۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا که از اصرار او کلافه شده بود، ایستاد و به طرفش برگشت.
«آقای محبی، من با شما مشکلی ندارم. عرض کردم ممنونم از لطفتون. لطفاً بفرمایید.»
همان لحظه اتومبیل کیان موازی خودروی مجید متوقف شد. شیشه را پایین کشید
همین که نگاهش به راننده افتاد، برای لحظهای کوتاه جا خورد.
مجید محبی!!
اما حالت چهره اش عوض نشد، نگاه نافذش را به مجید دوخت و با مکث کوتاهی پرسید:
«مشکلی پیش اومده، آقای محبی؟»
مجید که انتظار دیدن کیان را نداشت،کمی دستپاچه شد، اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد و لبخند زد.
«سلام، آقای مهندس. نه، مشکلی نیست. داشتم به خانم رستمی پیشنهاد میدادم برسونمشون، ولی ظاهراً تمایلی ندارن.»
کیان نگاه کوتاهی به رعنا انداخت.چهره اش هنوز گرفته به نظر می رسید
نگاهش را دوباره به مجید داد و با لحنی آرام و محکم گفت:
«خب، وقتی خانم رستمی تمایلی ندارن، فکر میکنم بهتره اصرار نکنید.»
لبخند مجید محو شد:
«قصد مزاحمت نداشتم، آقای مهندس. هوا بارونیه، خواستم کمکی کرده باشم.»
کیان بدون آنکه لحنش را تغییر بدهد گفت :
«متوجهام...»
لحن آرام و قاطعش جایی برای بحث باقی نمیگذاشت، مجید سری تکان داد و گفت:
« روزتون بخیر...جناب مهندس»
بعد شیشه را بالا کشید و ماشینش را به حرکت درآورد. با دور شدن خودروی مجید، صدای بهار از صندلی عقب بلند شد. دخترک با دیدن رعنا با خوشحالی دست تکان داد و عروسکش را بالا گرفت.
«خاله رعنا! بیا!»
با دیدن چهره شاد و ذوق زده ی بهار،چهره گرفته ی رعنا از هم باز شد،لبخندی روی لبش نشست و برای بهار دست تکان داد. بعد چند قدم به ماشین نزدیک شد.
برگ قبل
#برگ_۴۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
🥳۳
۳.۷K
۱۸:۴۰