▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
آقا محسن از روز گذشته به بخش منتقل شده بود و رعنا از خوشحالی روی پا بند نبود. مدام دور تخت میچرخید و سعی میکرد به بهترین شکل از پدرش پرستاری کند.
ساعت ملاقات بود که مرضیه با یک سبد گل مصنوعی زیبا و دو ظرف غذا وارد اتاق شد. رعنا با خوشحالی به استقبالش رفت و او را در آغوش کشید.
مرضیه خندید و گفت:
ـ الهی شکر! چشمت روشن، قربونت برم!
بعد نگاهش را به آقا محسن دوخت که روی تخت نشسته بود.
ـ خدا رو شکر، رنگ و روت خیلی بهتر شده. این دختر توی این چند روز آب شد! بس که گریه کرد و غصه خورد.
جلو رفت و روی صندلی کنار تخت نشست.
ـ یه ساعت هم از در این بیمارستان بیرون نیومد. هرچی بهش گفتم بابات توی آیسییوئه و اجازهی ملاقات نمیدن، بیا یه استراحتی بکن، من خودم میمونم، گوش نکرد که نکرد!
آقا محسن با نگاهی سرشار از محبت به رعنا چشم دوخت. رعنا ظرفهای غذا را در یخچال گذاشت و مشغول ریختن آبمیوه در لیوان شد.
مرضیه با لبخند ادامه داد:
ـ همهی پرستارهای بخش دیگه شناختنش. عشق پدر و دختریتون اینجا معروف شده!
رعنا لبخندی زد و لیوان آبمیوه را جلوی مرضیه گذاشت. بعد دوباره کنار تخت نشست و دست آقا محسن را میان دستهایش گرفت.
همان موقع، صدای زنگ تلفن همراهش بلند شد. گوشی را برداشت و با دیدن شمارهی شرکت، لحظهای مکث کرد. نگاهی به پدرش انداخت، دستش را بوسید و با لبخند گفت:
از شرکته، جواب بدم الان بر می گردم
بعد آرام از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
ـ بله؟
صدای منشی شرکت از آن سوی خط آمد:
ـ سلام خانم رستمی، وقتتون بخیر. آقای مهندس تهرانی پشت خط هستن، میخوان با شما صحبت کنن؟
برگ قبل
اینجا
#برگ_۸۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
آقا محسن از روز گذشته به بخش منتقل شده بود و رعنا از خوشحالی روی پا بند نبود. مدام دور تخت میچرخید و سعی میکرد به بهترین شکل از پدرش پرستاری کند.
ساعت ملاقات بود که مرضیه با یک سبد گل مصنوعی زیبا و دو ظرف غذا وارد اتاق شد. رعنا با خوشحالی به استقبالش رفت و او را در آغوش کشید.
مرضیه خندید و گفت:
ـ الهی شکر! چشمت روشن، قربونت برم!
بعد نگاهش را به آقا محسن دوخت که روی تخت نشسته بود.
ـ خدا رو شکر، رنگ و روت خیلی بهتر شده. این دختر توی این چند روز آب شد! بس که گریه کرد و غصه خورد.
جلو رفت و روی صندلی کنار تخت نشست.
ـ یه ساعت هم از در این بیمارستان بیرون نیومد. هرچی بهش گفتم بابات توی آیسییوئه و اجازهی ملاقات نمیدن، بیا یه استراحتی بکن، من خودم میمونم، گوش نکرد که نکرد!
آقا محسن با نگاهی سرشار از محبت به رعنا چشم دوخت. رعنا ظرفهای غذا را در یخچال گذاشت و مشغول ریختن آبمیوه در لیوان شد.
مرضیه با لبخند ادامه داد:
ـ همهی پرستارهای بخش دیگه شناختنش. عشق پدر و دختریتون اینجا معروف شده!
رعنا لبخندی زد و لیوان آبمیوه را جلوی مرضیه گذاشت. بعد دوباره کنار تخت نشست و دست آقا محسن را میان دستهایش گرفت.
همان موقع، صدای زنگ تلفن همراهش بلند شد. گوشی را برداشت و با دیدن شمارهی شرکت، لحظهای مکث کرد. نگاهی به پدرش انداخت، دستش را بوسید و با لبخند گفت:
از شرکته، جواب بدم الان بر می گردم
بعد آرام از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
ـ بله؟
صدای منشی شرکت از آن سوی خط آمد:
ـ سلام خانم رستمی، وقتتون بخیر. آقای مهندس تهرانی پشت خط هستن، میخوان با شما صحبت کنن؟
برگ قبل
#برگ_۸۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۷K
۷:۴۵