عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

— مامان ،شما چطور تونستین؟ چطور دلتون اومد برید در خونه‌شون و اون حرفا رو به پدرش بزنید؟
صدای مرتضی در فضای خانه پیچیده بود. از وقتی برگشته بود و ماجرای رفتن مادرش به خانه‌ی آقا محسن را شنیده بود، لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. سه روز دور از خانه مانده بود تا شاید مادرش مجبور شود به حرف‌های او فکر کند؛ اما حالا فهمیده بود که مادرش در غیاب او چه بلایی سر رعنا و پدرش آورده است.
مادرش که از فریادهای مرتضی به خشم آمده بود، با صدای بلند جواب داد:
— من فقط رفتم تکلیف این قضیه رو روشن کنم. نمی‌تونستم بشینم و تماشا کنم تو با دست خودت خودتو بدبخت کنی!
مرتضی با ناباوری نگاهش کرد.
— تکلیف چیو روشن کنی؟ چرا بدبخت بشم؟ چون اون دختر بیچاره قبلاً یه بار ازدواج کرده؟ اگه من باهاش ازدواج کنم، بدبخت می‌شم؟
مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. بعد با حرص ادامه داد:
— شما چه حقی داشتین به پدرش توهین کنید؟ چه حقی داشتین جلوی در و همسایه بگین دخترت بیوه است؟
دستی به صورتش، که حالا از خشم سرخ شده بود،کشید:
— به چه حقی گفتین دخترت می‌خواد خودشو به پسر من بچسبونه؟ مگه اون اومد خواستگاری من؟ من دیدمش، من خواستمش، ما رفتیم خواستگاری!
دستش را با عصبانیت روی میز کوبید.
مادرش پشت چشمی نازک کرد و حق‌به‌جانب گفت:
— مگه رو پیشونیش نوشته بود بیوه است؟ چرا وقتی من رفتم جلوی در خونه‌شون، همون اول نگفتن؟ اصلاً چرا شب خواستگاری،هیچی نگفتن؟ چون دختره می‌خواست تو رو دلبسته‌تر کنه تا این‌جوری تو روی من وایستی!
مرتضی با عصبانیت از جا بلند شد، دست به کمر چند قدم راه رفت و بعد برگشت و رو به مادرش گفت:
— اگه همون روز اول هم می‌گفتن، تصمیم من همین بود! چرا نمی‌فهمین آخه؟ مگه ما کلاً چند دقیقه با هم صحبت کردیم؟
مادرش پوزخند عصبی‌ای زد.
— دختره ی پررو، یواشکی جواب بله رو بهت داده؛ اونم وقتی دیده خانواده‌ت مخالفن!
مرتضی که از شدت عصبانیت صدایش می‌لرزید، گفت:
— رعنا هیچ جوابی به من نداده! من اون حرفو زدم،که شما مجبور بشین کوتاه بیاین.
چهره‌ی مادرش درهم رفت.
— دروغ می‌گی؟ الان داری دروغ می‌گی! حالا که دیدی همه‌چیز خراب شده، اینو می‌گی؟
مرتضی با تأسف سر تکان داد.
— نه، دروغ نمی‌گم،شما حاضر شدید آبروی یه دختر بی‌گناه رو توی محل ببرید و پدرش رو راهی بیمارستان کنید فقط چون من برخلاف میلتون تصمیم گرفتم
نگاه تلخی به مادرش انداخت و با لحنی قاطع ادامه داد:
— فقط یه چیزیو بدونید؛ اگه رعنا قبول می‌کرد، من بدون شما هم می‌رفتم خواستگاریش و عقدش می‌کردم!
چشمان مادرش از تعجب گشاد شد ، دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما مرتضی اجازه نداد.
— الان هم این آخرین حرفمه. اگه به خاطر این کار شما، نتونم دوباره دل رعنا رو به دست بیارم، تا آخر عمرم با هیچ دختری ازدواج نمی‌کنم!.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۷۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۴۱
undefined۳۴
undefined۱۴
undefined۳

۳K

۱۸:۱۵