▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
پدر کیان که روبهروی آنها نشسته بود، کتابش را بست و عینکش را روی میز گذاشت.
— چرا نیومده، بابا؟ نکنه اتفاقی برای پدرش افتاده؟ ازش خبر داری؟
کیان بیاختیار خندید.
— بابا، شما مگه خاله رعنا رو میشناسید که نگران حال پدرش هستید؟
آقا محمود لبخند شیرینی زد.
— والا، تو این چند روز بهار اینقدر «خاله رعنا، خاله رعنا» کرده که من و مامانت هم کنجکاو شدیم ببینیم این رعناخانم کیه!
مادر کیان که داشت میز شام را آماده میکرد، با ذوق گفت:
— آره مادر! اصلاً چند سالشه؟ مجرده یا ازدواج کرده؟ بچه هم داره؟
کیان با خنده گونههای بهار را کشید.
— ببین چهکار کردی، خانمکوچولو! حالا از فردا باید به مامانی و بابایی هم گزارش حضور و غیاب خاله رعنا رو بدم!
آقا محمود این بار کمی جدیتر پرسید:
— جدا از شوخی، خبری از حال پدرش نداری؟
کیان سر تکان داد.
— نه، فقط میدونم این چند روز درخواست مرخصی کرده.
مادر به سمت میز اشاره کرد و گفت:
— غذا از دهن میافته!
بعد، در حالی که پشت میز مینشست، با صدای آرامتری ادامه داد:
— خدا کنه حال پدرش زودتر خوب بشه و دل این رعناخانوم هم شاد بشه. دل بهار کوچولوی ما رو که خیلی شاد کرده؛ تازه، به لطف اون، من و باباتم چند روزیه داریم عروسکبازی میکنیم!
کیان لبخند کمرنگی زد و نگاهش برای لحظهای روی صورت بهار ماند. فکرش بیاختیار به رعنا برگشت؛ به چند روز غیبتش و خبری که هنوز از حال پدرش نداشت. دلش میخواست بداند حال پدر رعنا بهتر شده یا نه، و او چه زمانی میتواند به شرکت برگردد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۷۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
پدر کیان که روبهروی آنها نشسته بود، کتابش را بست و عینکش را روی میز گذاشت.
— چرا نیومده، بابا؟ نکنه اتفاقی برای پدرش افتاده؟ ازش خبر داری؟
کیان بیاختیار خندید.
— بابا، شما مگه خاله رعنا رو میشناسید که نگران حال پدرش هستید؟
آقا محمود لبخند شیرینی زد.
— والا، تو این چند روز بهار اینقدر «خاله رعنا، خاله رعنا» کرده که من و مامانت هم کنجکاو شدیم ببینیم این رعناخانم کیه!
مادر کیان که داشت میز شام را آماده میکرد، با ذوق گفت:
— آره مادر! اصلاً چند سالشه؟ مجرده یا ازدواج کرده؟ بچه هم داره؟
کیان با خنده گونههای بهار را کشید.
— ببین چهکار کردی، خانمکوچولو! حالا از فردا باید به مامانی و بابایی هم گزارش حضور و غیاب خاله رعنا رو بدم!
آقا محمود این بار کمی جدیتر پرسید:
— جدا از شوخی، خبری از حال پدرش نداری؟
کیان سر تکان داد.
— نه، فقط میدونم این چند روز درخواست مرخصی کرده.
مادر به سمت میز اشاره کرد و گفت:
— غذا از دهن میافته!
بعد، در حالی که پشت میز مینشست، با صدای آرامتری ادامه داد:
— خدا کنه حال پدرش زودتر خوب بشه و دل این رعناخانوم هم شاد بشه. دل بهار کوچولوی ما رو که خیلی شاد کرده؛ تازه، به لطف اون، من و باباتم چند روزیه داریم عروسکبازی میکنیم!
کیان لبخند کمرنگی زد و نگاهش برای لحظهای روی صورت بهار ماند. فکرش بیاختیار به رعنا برگشت؛ به چند روز غیبتش و خبری که هنوز از حال پدرش نداشت. دلش میخواست بداند حال پدر رعنا بهتر شده یا نه، و او چه زمانی میتواند به شرکت برگردد.
برگ قبل
#برگ_۷۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
🥳۷
۳.۳K
۱۴:۰۵