▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا با صدایی که می لرزید گفت:
— آقاجون، به جون خودم، من با مرتضی هیچ رابطهای نداشتم. فقط یه بار تو خیابون جلومو گرفت. گفت مامانمو راضی میکنم بیاد از آقا محسن عذرخواهی کنه. منم گفتم نه.
صورت رعنا از اشک خیس بود. محسن با چشمهای بیحال نگاهش میکرد.
— آقاجون، خیالت از من راحت باشه. به خاک مامان من دیگه حواسم هست،اشتباه نمیکنم.
چشمهای محسن هم از اشک پر شد. رعنا دوباره خم شد و دستش را بوسید.
— منو ببخش آقاجون. خیلی به خاطر من عذاب کشیدی.
محسن فشار ضعیفی به دست رعنا آورد و نگاه خیسش رنگ محبت گرفت. رعنا معنی آن نگاه را فهمید و میان گریه لبخند زد.
— منو می بخشی، آقاجون؟
محسن به علامت تأیید سر تکان داد.
پرستار به تخت نزدیک شد و گفت:
— خوبه گفتم بیمارو هیجان زده نکن،وقت تمومه، بیمار نباید خسته بشه
رعنا برای آخرین بار دست پدرش را بوسید.
— آقاجون، زود خوب شو. من بدون تو میمیرم، باشه؟
محسن آرام پلکهایش را روی هم فشرد. رعنا بهسختی نگاهش را از او گرفت و با گامهایی لرزان از اتاق بیرون رفت.
سه روز بود که رعنا به شرکت نرفته بود. تلفنی به آقای توانا اطلاع داده بود و او هم با هماهنگی کیان، برایش مرخصی رد کرده بود.
بهار در این سه روز مدام از کیان سراغ رعنا را میگرفت. هر روز هم میخواست همراه پدرش به شرکت برود و همین اصرارهای پیدرپی، کیان را کلافه کرده بود.
کیان تازه از سر کار به خانه مادرش برگشته بود. بهار روی پایش نشسته بود و با شیرینزبانیهایش او را میخنداند؛ اما مثل چند روز گذشته، حرفهایش باز هم به رعنا برمیگشت.
— بابا، خاله نیومده؟
کیان با لبخند سر تکان داد.
— نه، دخترم. نیومده.
بهار با دستهای کوچکش موهایش را عقب زد و با لحنی معترض گفت:
— تو الکی میگی!
کیان با چشمهای خندان اخم کرد
— یعنی بابا دروغ میگه؟
بهار سر تکان داد.
— آره!
کیان چشمهایش را گرد کرد.
— ای بچه پررو! خجالت نمیکشی به بابا این حرفو میزنی؟!
برگ قبل
اینجا
#برگ_۷۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا با صدایی که می لرزید گفت:
— آقاجون، به جون خودم، من با مرتضی هیچ رابطهای نداشتم. فقط یه بار تو خیابون جلومو گرفت. گفت مامانمو راضی میکنم بیاد از آقا محسن عذرخواهی کنه. منم گفتم نه.
صورت رعنا از اشک خیس بود. محسن با چشمهای بیحال نگاهش میکرد.
— آقاجون، خیالت از من راحت باشه. به خاک مامان من دیگه حواسم هست،اشتباه نمیکنم.
چشمهای محسن هم از اشک پر شد. رعنا دوباره خم شد و دستش را بوسید.
— منو ببخش آقاجون. خیلی به خاطر من عذاب کشیدی.
محسن فشار ضعیفی به دست رعنا آورد و نگاه خیسش رنگ محبت گرفت. رعنا معنی آن نگاه را فهمید و میان گریه لبخند زد.
— منو می بخشی، آقاجون؟
محسن به علامت تأیید سر تکان داد.
پرستار به تخت نزدیک شد و گفت:
— خوبه گفتم بیمارو هیجان زده نکن،وقت تمومه، بیمار نباید خسته بشه
رعنا برای آخرین بار دست پدرش را بوسید.
— آقاجون، زود خوب شو. من بدون تو میمیرم، باشه؟
محسن آرام پلکهایش را روی هم فشرد. رعنا بهسختی نگاهش را از او گرفت و با گامهایی لرزان از اتاق بیرون رفت.
سه روز بود که رعنا به شرکت نرفته بود. تلفنی به آقای توانا اطلاع داده بود و او هم با هماهنگی کیان، برایش مرخصی رد کرده بود.
بهار در این سه روز مدام از کیان سراغ رعنا را میگرفت. هر روز هم میخواست همراه پدرش به شرکت برود و همین اصرارهای پیدرپی، کیان را کلافه کرده بود.
کیان تازه از سر کار به خانه مادرش برگشته بود. بهار روی پایش نشسته بود و با شیرینزبانیهایش او را میخنداند؛ اما مثل چند روز گذشته، حرفهایش باز هم به رعنا برمیگشت.
— بابا، خاله نیومده؟
کیان با لبخند سر تکان داد.
— نه، دخترم. نیومده.
بهار با دستهای کوچکش موهایش را عقب زد و با لحنی معترض گفت:
— تو الکی میگی!
کیان با چشمهای خندان اخم کرد
— یعنی بابا دروغ میگه؟
بهار سر تکان داد.
— آره!
کیان چشمهایش را گرد کرد.
— ای بچه پررو! خجالت نمیکشی به بابا این حرفو میزنی؟!
برگ قبل
#برگ_۷۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۸K
۷:۳۸