عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

رعنا روی صندلی نشسته بود و پاهایش را بی‌قرار تکان می داد. چشم‌هایش از گریه سرخ و متورم شده بود و دست‌هایش هنوز می‌لرزیدند.
ـ خاله، تا کی باید اینجا بشینیم؟ من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم،باید ببینمش!
بعد بدون آن‌که منتظر جواب مرضیه بماند، از جا بلند شد و به سمت میز پذیرش رفت.
ـ خانم، من دختر آقای رستمی‌ام. پدرم توی آی‌سی‌یو بستریه.
پرستار سرش را بلند کرد و نگاهی به او انداخت. رعنا با بغض ادامه داد:
ـ تو رو خدا بذارید چند لحظه برم ببینمش،وقتی حالش بد شده من سر کار بودم،حتی نتونستم اون لحظه کنارش باشم...
صدایش لرزید و اشک دوباره روی گونه‌هایش جاری شد.
ـ من مادرمو توی تصادف از دست دادم. همه‌کس من فقط بابامه. تو رو خدا... دارم دق می‌کنم!
مرضیه که بی‌تابی او را دید، از روی صندلی بلند شد و خودش را به او رساند. دستش را دور شانه‌های رعنا حلقه کرد و آرام گفت:
ـ آروم باش عزیزم. این‌قدر گریه نکن، قربونت برم.
پرستار چند لحظه به رعنا نگاه کرد و بعد گفت:
ـ باشه، می‌تونی برای چند دقیقه ببینیش؛ ولی باید آروم باشی و سعی کنی هیجان‌زده‌اش نکنی. وضعیتش هنوز ناپایداره.
رعنا با عجله سر تکان داد.
ـ چشم، خیلی ممنونم.
مرضیه لبخند کم‌رنگی زد و گونه‌اش را بوسید.
ـ برو قربونت برم. برو ببینش، شاید دلت یه کم آروم بگیره.
رعنا اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد و نفس عمیقی کشید. بعد پشت سر پرستار وارد بخش مراقبت‌های ویژه شد.
چند قدم بیشتر برنداشته بود که چشمش به پدرش افتاد. آقا محسن روی تخت دراز کشیده بود و چشم‌هایش بسته بودند. ماسک اکسیژن دهان و بینی‌اش را پوشانده بود و دستگاه‌های کنار تخت، وضعیتش را نشان می‌دادند.
رعنا برای لحظه‌ای همان‌جا ایستاد. دیدن پدرش در آن وضعیت، توان قدم برداشتن را از او گرفته بود. با چشم‌هایی اشک‌آلود به پدرش خیره شد.
پرستار که متوجه حال او شده بود، آرام گفت:
ـ یادت باشه، باید به بیمار روحیه بدی. سعی کن آروم باشی و نگرانش نکنی.
رعنا سر تکان داد و دوباره اشک‌هایش را پاک کرد. چند نفس عمیق کشید و تلاش کرد لبخندی به لب بیاورد؛ هرچند بغضش انقدر سنگین بود که نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود.
بالاخره خودش را کنار تخت رساند و دست پدرش را میان دست‌های لرزانش گرفت.
ـ آقاجون... قربونت برم!
صدایش به‌سختی از گلویش بیرون آمد. انگشتان پدرش را آرام نوازش کرد و لبخند کم‌رنگی زد.
ـ بابایی، من اومدم... ببین، دخترت اومده.
چند لحظه گذشت. رعنا چشم از صورت پدرش برنمی‌داشت، پلک‌های آقا محسن به‌آرامی از هم باز شدند.
نگاهش روی صورت دخترش نشست.
رعنا لبخند لرزانی زد و دست پدرش را به لب‌هایش نزدیک کرد.
ـ آقاجونم...
آقا محسن چیزی نگفت. فقط به او نگاه کرد و انگشتانش اندکی در دست رعنا تکان خورد.
رعنا با دیدن این واکنش کوچک، دست پدرش را محکم‌تر گرفت. سرش را پایین انداخت و لب‌هایش را روی دست او گذاشت،اشکهایش بی اجازه سرازیر شداما احساس کرد قلبش آرامتر شده ،انگار ،گرمای دست پدرش، سرمای ساعت‌ها انتظار و نگرانی را از وجودش گرفته بود، چقدر به لمس دوباره‌ی این دست‌ها محتاج بود!.


برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۷۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۴۶
undefined۴۵
undefined۴
undefined۲

۲.۸K

۱۹:۰۸