▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
فرهاد پشت میز نشسته بود و در ظاهر به پروندهها رسیدگی میکرد، اما فکرش مدام به اتفاقات چند ساعت قبل برمیگشت. از صبح که رعنا همراه با بهار وارد شرکت شد و یکراست به اتاق کیان رفته بود، آرامش از ذهنش پر کشیده بود؛ اتفاقات بعد از آن هم این ناآرامی را بیشتر کرده بود.
علاقه و صمیمیت رعنا و بهار وقتی برای برداشتن عروسکها به اتاق آمده بودند،باعث شده بود ، این سؤال مدام در ذهنش بچرخد که این آشنایی و صمیمیت از کجا و چطور شکل گرفته است. رفتن ناگهانی رعنا با عجله و ناراحتی هم انگار این معما را پیچیدهتر کرده بود.
غرق در افکارش بود که با صدای کوبیده شدن چند برگه روی میز، به خودش آمد. مجید بود که با نیشخندی روی لب نگاهش میکرد.
ـ سلام کردم، رئیس!
فرهاد با اخم سر بلند کرد.
ـ سلام.
مجید نگاهی به برگهها انداخت و با لحنی تمسخر آمیز گفت:
ـ پیشفاکتوره. خانم رستمی تشریف ندارن، گفتم بیارم شما بهجای ایشون بررسی کنید.
فرهاد کنایهاش را فهمید، اما چیزی نگفت.
ـ باشه، بذارشون همینجا.
مجید نگاهی به رویا انداخت که همچنان سرگرم کارش بود؛ سرش را کمی جلو برد و کنار گوش فرهاد زمزمه کرد:
ـ مثل اینکه خانم رستمی هنوز از راه نرسیده؛ سوگلی مهندس شده!
فرهاد لحظهای پلک بست و فکش را محکم به هم فشرد. مجید سرش را عقب کشید و خندید.فرهاد نگاهی گذرا به رویا انداخت تا مطمئن شود پچپچهای مجید توجه او را جلب نکرده،در همین فاصله، مجید، پوشهی آبیرنگی را که در دست داشت روی میز گذاشت:
ـ اینم فاکتورهای خرید از شرکت آریا. سؤالی داشتی، زنگ بزن.
فرهاد سر تکان داد و خودش را با نوشتن مشغول کرد، اما خشم فروخوردهاش را میشد از فشاری که به خودکار وارد میکرد، فهمید. و همین واکنش برای مجید کافی بود تا به ادامهی کنایههایش ترغیب شود. کمی خم شد و این بار آرامتر گفت:
ـ ببین، راست میگفتی؛ این دختره از اون دخترها نیست. زرنگتر از این حرفاست؛ وقتشو حروم امثال من و تو نمیکنه، میره سراغ اصل کاری!!
بعد صاف ایستاد و با خنده ی کوتاهی گفت:
ـ فعلاً، رئیس!
و بیآنکه منتظر جوابی بماند، از اتاق بیرون رفت.
فرهاد بی آنکه سر بلند کند به نوشتن ادامه داد،اما با یادآوری حرف های مجید لحظه به لحظه فشار انگشتانش دور خودکار بیشتر شد تا جایی که خودکار با صدای تقهای شکست.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۷۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
فرهاد پشت میز نشسته بود و در ظاهر به پروندهها رسیدگی میکرد، اما فکرش مدام به اتفاقات چند ساعت قبل برمیگشت. از صبح که رعنا همراه با بهار وارد شرکت شد و یکراست به اتاق کیان رفته بود، آرامش از ذهنش پر کشیده بود؛ اتفاقات بعد از آن هم این ناآرامی را بیشتر کرده بود.
علاقه و صمیمیت رعنا و بهار وقتی برای برداشتن عروسکها به اتاق آمده بودند،باعث شده بود ، این سؤال مدام در ذهنش بچرخد که این آشنایی و صمیمیت از کجا و چطور شکل گرفته است. رفتن ناگهانی رعنا با عجله و ناراحتی هم انگار این معما را پیچیدهتر کرده بود.
غرق در افکارش بود که با صدای کوبیده شدن چند برگه روی میز، به خودش آمد. مجید بود که با نیشخندی روی لب نگاهش میکرد.
ـ سلام کردم، رئیس!
فرهاد با اخم سر بلند کرد.
ـ سلام.
مجید نگاهی به برگهها انداخت و با لحنی تمسخر آمیز گفت:
ـ پیشفاکتوره. خانم رستمی تشریف ندارن، گفتم بیارم شما بهجای ایشون بررسی کنید.
فرهاد کنایهاش را فهمید، اما چیزی نگفت.
ـ باشه، بذارشون همینجا.
مجید نگاهی به رویا انداخت که همچنان سرگرم کارش بود؛ سرش را کمی جلو برد و کنار گوش فرهاد زمزمه کرد:
ـ مثل اینکه خانم رستمی هنوز از راه نرسیده؛ سوگلی مهندس شده!
فرهاد لحظهای پلک بست و فکش را محکم به هم فشرد. مجید سرش را عقب کشید و خندید.فرهاد نگاهی گذرا به رویا انداخت تا مطمئن شود پچپچهای مجید توجه او را جلب نکرده،در همین فاصله، مجید، پوشهی آبیرنگی را که در دست داشت روی میز گذاشت:
ـ اینم فاکتورهای خرید از شرکت آریا. سؤالی داشتی، زنگ بزن.
فرهاد سر تکان داد و خودش را با نوشتن مشغول کرد، اما خشم فروخوردهاش را میشد از فشاری که به خودکار وارد میکرد، فهمید. و همین واکنش برای مجید کافی بود تا به ادامهی کنایههایش ترغیب شود. کمی خم شد و این بار آرامتر گفت:
ـ ببین، راست میگفتی؛ این دختره از اون دخترها نیست. زرنگتر از این حرفاست؛ وقتشو حروم امثال من و تو نمیکنه، میره سراغ اصل کاری!!
بعد صاف ایستاد و با خنده ی کوتاهی گفت:
ـ فعلاً، رئیس!
و بیآنکه منتظر جوابی بماند، از اتاق بیرون رفت.
فرهاد بی آنکه سر بلند کند به نوشتن ادامه داد،اما با یادآوری حرف های مجید لحظه به لحظه فشار انگشتانش دور خودکار بیشتر شد تا جایی که خودکار با صدای تقهای شکست.
برگ قبل
#برگ_۷۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
🥹۱۱
۲.۸K
۱۴:۳۰