▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
مرضیه که سکوت سنگین او را دید، کمی به سمتش خم شد و گفت:
ـ به بابات حق بده... اون از ماجرای احمد چشمش ترسیده، دلش زخم خورده.
صدایش را پایینتر آورد و ادامه داد:
ـ طفلی به من چیزی نگفت، ولی خودم قسم خوردم که از چیزی خبر ندارم. میخواستم مطمئن بشه که راست میگم.
کمی مکث کرد، نگاهش را دزدید و با شرمندگی گفت:
ـ منم تو ماجرای تو و احمد مقصر بودم... با دروغهایی که به محسن گفتم. هر دفعه زنگ میزد، الکی میگفتم تو پیش منی.
آه عمیقی کشید و ادامه داد:
ـ دلم برای تنهاییهات میسوخت. بعدشم میدیدم محسن چقدر بهت سخت میگیره. میخواستم کمکت کنم یه کم آزادتر زندگی کنی، با دوستات بگردی، جوونی کنی... نمیدونستم آخرش قراره چی بشه.
با یادآوری آن روزها، چهرهی رعنا درهم رفت. با لحنی تلخ گفت:
ـ آره، راست میگی خاله... بابا حق داره.
صورتش داغ شد و اشک در چشمانش حلقه زد.
ـ اصلاً چرا باید به دختری که یه بار با یه مرد متأهل تا ته خط رفته، دوباره اعتماد کنه؟
مرضیه لب گزید و با لحنی معترض گفت:
ـ بس کن رعنا! منظور من اصلاً این نبود!
دستش را جلو برد، روی دست سرد رعنا گذاشت و آرام فشرد.
ـ منظورم اینه که یه بار از من و تو دروغ شنیده، واسه همین ناخودآگاه میترسه... فقط همین.
کمی خودش را روی صندلی جلو کشید و به چشمهای خیس رعنا نگاه کرد.
ـ به روح راضیه قسم، فکرش این نبود که تو کار خلافی کردی. فقط فکر کرده بود شاید با مرتضی حرف زدی و چیزی به ما نگفتی. با این حال، دلش نمیاومد بهت زنگ بزنه. مدام میگفت نمیخوام رعنا فکر کنه بهش بیاعتمادم.
لحنش نرمتر شد.
ـ منم وقتی دیدم انقدر آشفتهست، بهش گفتم دست نگه دار، من الان میام، با هم یه فکری میکنیم. گفتم خودم میرم سراغ مادر مرتضی و باهاش حرف میزنم تا تهوتوی ماجرا رو دربیارم... اما وقتی رسیدم، حالش خیلی بد بود...منم معطل نکردم آوردمش بیمارستان
برگ قبل
اینجا
#برگ_۷۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
مرضیه که سکوت سنگین او را دید، کمی به سمتش خم شد و گفت:
ـ به بابات حق بده... اون از ماجرای احمد چشمش ترسیده، دلش زخم خورده.
صدایش را پایینتر آورد و ادامه داد:
ـ طفلی به من چیزی نگفت، ولی خودم قسم خوردم که از چیزی خبر ندارم. میخواستم مطمئن بشه که راست میگم.
کمی مکث کرد، نگاهش را دزدید و با شرمندگی گفت:
ـ منم تو ماجرای تو و احمد مقصر بودم... با دروغهایی که به محسن گفتم. هر دفعه زنگ میزد، الکی میگفتم تو پیش منی.
آه عمیقی کشید و ادامه داد:
ـ دلم برای تنهاییهات میسوخت. بعدشم میدیدم محسن چقدر بهت سخت میگیره. میخواستم کمکت کنم یه کم آزادتر زندگی کنی، با دوستات بگردی، جوونی کنی... نمیدونستم آخرش قراره چی بشه.
با یادآوری آن روزها، چهرهی رعنا درهم رفت. با لحنی تلخ گفت:
ـ آره، راست میگی خاله... بابا حق داره.
صورتش داغ شد و اشک در چشمانش حلقه زد.
ـ اصلاً چرا باید به دختری که یه بار با یه مرد متأهل تا ته خط رفته، دوباره اعتماد کنه؟
مرضیه لب گزید و با لحنی معترض گفت:
ـ بس کن رعنا! منظور من اصلاً این نبود!
دستش را جلو برد، روی دست سرد رعنا گذاشت و آرام فشرد.
ـ منظورم اینه که یه بار از من و تو دروغ شنیده، واسه همین ناخودآگاه میترسه... فقط همین.
کمی خودش را روی صندلی جلو کشید و به چشمهای خیس رعنا نگاه کرد.
ـ به روح راضیه قسم، فکرش این نبود که تو کار خلافی کردی. فقط فکر کرده بود شاید با مرتضی حرف زدی و چیزی به ما نگفتی. با این حال، دلش نمیاومد بهت زنگ بزنه. مدام میگفت نمیخوام رعنا فکر کنه بهش بیاعتمادم.
لحنش نرمتر شد.
ـ منم وقتی دیدم انقدر آشفتهست، بهش گفتم دست نگه دار، من الان میام، با هم یه فکری میکنیم. گفتم خودم میرم سراغ مادر مرتضی و باهاش حرف میزنم تا تهوتوی ماجرا رو دربیارم... اما وقتی رسیدم، حالش خیلی بد بود...منم معطل نکردم آوردمش بیمارستان
برگ قبل
#برگ_۷۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۶K
۷:۱۵