عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

بعد بدون آنکه منتظر پاسخ رعنا بماند ادامه داد:
— مامان مرتضی صبح اومده جلوی در خونه، کلی بی‌احترامی کرده و دادوبیداد راه انداخته.
رعنا با چشم‌های گرد شده نگاهش کرد:
— برای چی؟!
— گفته مرتضی دو شبه از خونه رفته و هیچ خبری ازش نیست.
رعنا لب‌هایش را محکم روی هم فشرد:
— خب به ما چه ربطی داره؟
— مرتضی و مامانش سر تو بحثشون شده، تو دعوا بهش گفته بله رو از رعنا گرفتم؛ گفته رعنا هم منو می‌خواد، به مامانش توپیده که حالا که اونم راضیه، تو نمی‌تونی جلوی ما رو بگیری! بعدم قهر کرده و زده بیرون.
مرضیه چند لحظه مکث کرد، نگاهش را در صورت رعنا چرخاند و پرسید:
— تو واقعاً بهش گفتی جوابت مثبته؟
رعنا هول شد، سرش را با شتاب تکان داد و دستپاچه گفت:
— نه به خدا! فردای همون روزی که مامانش زنگ زده بود، اومد تو خیابون جلومو گرفت... ولی من همون‌جا بهش گفتم نه! گفتم من نمی‌تونم وارد خانواده‌ای بشم که گذشته‌ی منو ننگ می‌دونن.
مرضیه سری تکان داد و با کلافگی گفت:
— پس نگفتی من تو رو نمی‌خوام؛ گفتی به‌خاطر خانواده‌ت جوابم منفیه!
رعنا بغض‌آلود و عصبی صدایش را بالا برد:
— من نگفتم تو رو می‌خوام یا جوابم مثبته! اون خودش اصرار کرد که من با مامانم حرف می‌زنم، منم گفتم حرف نزن! چون حتی اگه راضی بشه، باز با اجباره و من زیر بار همچین چیزی نمی‌رم!
اشک روی گونه‌هایش سر خورد و با هق‌هقی خفه ادامه داد:
— آخه مگه من چه گناهی کردم؟ پسرِ خودش اومده جلوی منو گرفته، اون‌وقت سر و صدا و آبروریزیش رو آورده دم درِ خونه‌ی ما؟!
مرضیه با حرص دندان روی هم سایید:
— برگشته به بابات گفته دختر بیوه‌ت می‌خواد خودشو به پسر من بچسبونه، جمعش کن! بابات طفلک وقتی به من زنگ زد اون‌قدر حالش بد بود که نگو... فکر کرده بود لابد تو پنهونی با مرتضی حرف زدی.
دست‌های رعنا از شدت خشم می‌لرزید. با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد زمزمه کرد:
— پس بابا هنوزم بهم اعتماد نداره...؟
مرضیه شالش را کمی جلوتر کشید و نگاهی به رفت‌وآمد پرستارها انداخت:
— اول به من زنگ زد که مطمئن بشه؛ فکر می‌کرد شاید من چیزی بدونم... منم قسم خوردم که روحمم از این ماجراها بی‌خبره.
رعنا نگاهش را از مرضیه گرفت و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد.از رفتار مرتضی و مادرش عصبانی و دلگیر بود،اما فکر اینکه پدرش لحظه‌ای احتمال داده باشد او پنهانی با مرتضی در ارتباط بوده،بیشتر آزارش می داد.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۷۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۵۹
undefined۲۷
🥺۴
undefined۲

۲.۷K

۱۸:۵۴