▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
تمام مسیر تا بیمارستان، فکر رعنا پیش پدرش بود. انگشتانش را در هم قفل کرده بود و بیآنکه توجهی به اطرافش داشته باشد، مدام حرفهای مرضیه را در ذهنش مرور میکرد. سعی میکرد خودش را آرام نگه دارد، اما هرچه به بیمارستان نزدیکتر میشد، دلشورهاش بیشتر میشد.
بهمحض ورود، چشمش به مرضیه افتاد که در راهرو ایستاده بود. رعنا قدمهایش را تند کرد و خودش را به او رساند.
ـ خاله، چی شده؟
مرضیه هنوز فرصت نکرده بود جواب بدهد که رعنا خودش را در آغوش او انداخت. بغضش شکست و صدایش میان گریه لرزید.
ـ آروم باش، قربونت برم. آروم باش عزیزم.
رعنا کمی از آغوشش فاصله گرفت و با چشمانی اشکآلود، نگران به صورت او خیره شد.
ـ بابا کجاست؟
مرضیه نگاه کوتاهی به درِ بخش مراقبتهای ویژه انداخت و به آن اشاره کرد.
ـ اینجاست، عزیزم.
رعنا مسیر نگاهش را دنبال کرد. نگاهش روی تابلوی بالای در ثابت ماند. انگار هنوز نمیتوانست باور کند پدرش در بخش مراقبتهای ویژه بستری شده است. بعد با ناباوری به مرضیه نگاه کرد و صدایش لرزید:
ـ گفتی حالش خوبه... پس چرا آوردنش اینجا؟
مرضیه سر تکان داد:
«دکتر گفت حال عمومیش خوبه ولی باید تحت نظر باشه فعلا»
رعنا هق زد
«میخوام ببینمش»
ـ فعلاً اجازهی ملاقات نمیدن.
مرضیه دست لرزان رعنا را گرفت و کمک کرد روی صندلی بنشیند. رعنا هنوز چشم از درِ بخش مراقبتهای ویژه برنداشته بود.
ـ چی شد آخه؟ صبح که من رفتم، حالش خوب بود.
مرضیه در سکوت نگاهش کرد. رعنا سر بلند کرد و با نگرانی پرسید:
ـ شما از کجا فهمیدید؟
نگاه مرضیه جدی شد و اخم ریزی میان ابروهایش نشست.
ـ رعنا، تو با مرتضی صحبت کردی؟
برگ قبل
اینجا
#برگ_۷۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
تمام مسیر تا بیمارستان، فکر رعنا پیش پدرش بود. انگشتانش را در هم قفل کرده بود و بیآنکه توجهی به اطرافش داشته باشد، مدام حرفهای مرضیه را در ذهنش مرور میکرد. سعی میکرد خودش را آرام نگه دارد، اما هرچه به بیمارستان نزدیکتر میشد، دلشورهاش بیشتر میشد.
بهمحض ورود، چشمش به مرضیه افتاد که در راهرو ایستاده بود. رعنا قدمهایش را تند کرد و خودش را به او رساند.
ـ خاله، چی شده؟
مرضیه هنوز فرصت نکرده بود جواب بدهد که رعنا خودش را در آغوش او انداخت. بغضش شکست و صدایش میان گریه لرزید.
ـ آروم باش، قربونت برم. آروم باش عزیزم.
رعنا کمی از آغوشش فاصله گرفت و با چشمانی اشکآلود، نگران به صورت او خیره شد.
ـ بابا کجاست؟
مرضیه نگاه کوتاهی به درِ بخش مراقبتهای ویژه انداخت و به آن اشاره کرد.
ـ اینجاست، عزیزم.
رعنا مسیر نگاهش را دنبال کرد. نگاهش روی تابلوی بالای در ثابت ماند. انگار هنوز نمیتوانست باور کند پدرش در بخش مراقبتهای ویژه بستری شده است. بعد با ناباوری به مرضیه نگاه کرد و صدایش لرزید:
ـ گفتی حالش خوبه... پس چرا آوردنش اینجا؟
مرضیه سر تکان داد:
«دکتر گفت حال عمومیش خوبه ولی باید تحت نظر باشه فعلا»
رعنا هق زد
«میخوام ببینمش»
ـ فعلاً اجازهی ملاقات نمیدن.
مرضیه دست لرزان رعنا را گرفت و کمک کرد روی صندلی بنشیند. رعنا هنوز چشم از درِ بخش مراقبتهای ویژه برنداشته بود.
ـ چی شد آخه؟ صبح که من رفتم، حالش خوب بود.
مرضیه در سکوت نگاهش کرد. رعنا سر بلند کرد و با نگرانی پرسید:
ـ شما از کجا فهمیدید؟
نگاه مرضیه جدی شد و اخم ریزی میان ابروهایش نشست.
ـ رعنا، تو با مرتضی صحبت کردی؟
برگ قبل
#برگ_۷۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۷K
۱۳:۳۷