▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
کیان خندهی کوتاهی کرد.
__صدای منم درآوردید؟
رعنا لبخند شرمگینی زد و سرش را پایین انداخت.
بهار بیتوجه به خجالت او، خرس را به دست پدرش داد و گفت:
__حالا خودت حرف بزن، بابا!
کیان نگاهی به صورت مشتاق دخترش انداخت. انگار راه فراری نداشت! خرس را کمی تکان داد و با صدایی که سعی میکرد جدی نگهش دارد، گفت:
__خب، ببینم... بهارخانم کجاست؟
بهار عروسک موطلایی را جلو آورد.
__اینجام!
کیان خرس را اینطرف و آنطرف برد و با تعجب گفت:
__عه! اینجا بودی؟ پس چرا من ندیدمت؟
بهار خندید و عروسک مو مشکی را که در دست رعنا بود، نشان داد.
__خاله رعنا هم اینجاست!
رعنا عروسکش را جلو آورد و با همان صدای نمایشی گفت:
__بله، منم اینجام!
بهار از خنده ریسه رفت و عروسک موطلایی را به رعنا نزدیک کرد،رعنا هم بازی را ادامه داد، نگاه کیان لحظه ای روی رعنا ماند او با حوصله، عروسکش را حرکت میداد و بهار را همراهی میکرد.
برای دقایقی کوتاه، فضای اتاق رنگ شادی گرفت و از آن رسمیت همیشگی خارج شد. خندههای بهار هنوز در اتاق پیچیده بود که صدای زنگ گوشی رعنا بلند شد.
نگاهی به صفحهی گوشی انداخت. خاله مرضیه بود.
سابقه نداشت در طول روز وقتی که او درشرکت است تماس بگیرد،همین موضوع کمی نگرانش کرد، از کیان عذر خواهی کرد و کمی از میز فاصله گرفت ، تماس را وصل کرد
ـ جانم خاله؟
صدای نگران مرضیه از پشت خط آمد:
ـ رعنا جان، کجایی؟
دلشوره به جان رعنا افتاد
ـ شرکتم خاله. چی شده؟
مرضیه مکث کوتاهی کرد :
ـ بابات حالش خوب نبود، قلبش درد گرفته بود آوردیمش بیمارستان...
قلب رعنا انگار لحظه ای از حرکت ایستاد بی اختیار یک قدم جلو رفت صدایش از بغض میلرزید:
ـ تورو خدا خاله حالش خوبه؟
برگ قبل
اینجا
#برگ_۷۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
کیان خندهی کوتاهی کرد.
__صدای منم درآوردید؟
رعنا لبخند شرمگینی زد و سرش را پایین انداخت.
بهار بیتوجه به خجالت او، خرس را به دست پدرش داد و گفت:
__حالا خودت حرف بزن، بابا!
کیان نگاهی به صورت مشتاق دخترش انداخت. انگار راه فراری نداشت! خرس را کمی تکان داد و با صدایی که سعی میکرد جدی نگهش دارد، گفت:
__خب، ببینم... بهارخانم کجاست؟
بهار عروسک موطلایی را جلو آورد.
__اینجام!
کیان خرس را اینطرف و آنطرف برد و با تعجب گفت:
__عه! اینجا بودی؟ پس چرا من ندیدمت؟
بهار خندید و عروسک مو مشکی را که در دست رعنا بود، نشان داد.
__خاله رعنا هم اینجاست!
رعنا عروسکش را جلو آورد و با همان صدای نمایشی گفت:
__بله، منم اینجام!
بهار از خنده ریسه رفت و عروسک موطلایی را به رعنا نزدیک کرد،رعنا هم بازی را ادامه داد، نگاه کیان لحظه ای روی رعنا ماند او با حوصله، عروسکش را حرکت میداد و بهار را همراهی میکرد.
برای دقایقی کوتاه، فضای اتاق رنگ شادی گرفت و از آن رسمیت همیشگی خارج شد. خندههای بهار هنوز در اتاق پیچیده بود که صدای زنگ گوشی رعنا بلند شد.
نگاهی به صفحهی گوشی انداخت. خاله مرضیه بود.
سابقه نداشت در طول روز وقتی که او درشرکت است تماس بگیرد،همین موضوع کمی نگرانش کرد، از کیان عذر خواهی کرد و کمی از میز فاصله گرفت ، تماس را وصل کرد
ـ جانم خاله؟
صدای نگران مرضیه از پشت خط آمد:
ـ رعنا جان، کجایی؟
دلشوره به جان رعنا افتاد
ـ شرکتم خاله. چی شده؟
مرضیه مکث کوتاهی کرد :
ـ بابات حالش خوب نبود، قلبش درد گرفته بود آوردیمش بیمارستان...
قلب رعنا انگار لحظه ای از حرکت ایستاد بی اختیار یک قدم جلو رفت صدایش از بغض میلرزید:
ـ تورو خدا خاله حالش خوبه؟
برگ قبل
#برگ_۷۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۸K
۱۸:۲۸