عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
همان موقع، چند ضربه به در خورد. کیان سر چرخاند : بفرمایید.
منشی شرکت وارد شد.
آقای مهندس، ساعت هشت تو اتاق کنفرانس جلسه دارید.
کیان سر تکان داد. جلسه را به‌کلی فراموش کرده بود.
الان میام. شما بفرمایید.
منشی با گفتن «چشم» از اتاق بیرون رفت.
بهار با ناراحتی اخم کرد. کیان با دیدن چهره‌ی درهم‌رفته‌ی دخترش، لبخندی زد و گونه‌اش را بوسید.
__شما با خاله بازی کنید، من زود برمی‌گردم.
بعد رو به رعنا کرد.
__خانم رستمی، می‌شه تا من برمی‌گردم پیش بهار بمونید؟
رعنا سر تکان داد.
__بله، حتماً.
کیان کتش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
رعنا روی صندلی مقابل میز نشست و عروسک‌ها را کنار هم چید. بعد بهار را کنارش نشاند و با لبخند پرسید:
__خب، بهارخانم! برای این عروسک‌ها چه اسم‌ هایی بذاریم؟
بهار با ذوق برای عروسک‌ها اسم انتخاب کرد. خیلی زود، بازی‌شان جان گرفت. رعنا با تغییر صدا به‌جای عروسک‌ها حرف می‌زد و بهار با شنیدن جمله‌های بامزه‌اش، بلندبلند می‌خندید.
مدتی بعد، کیان برگشت. پیش از آنکه در بزند، صدای خنده‌های بهار را شنید. لبخند بی‌اختیاری روی لبش نشست. مدت‌ها بود صدای خنده‌های بلند و از ته دل دخترش را نشنیده بود. چند لحظه پشت در ماند و به آن صدای شیرین گوش داد، بعد در زد و وارد شد.
بهار با دیدن پدرش، از جا بلند شد و با ذوق به طرفش رفت. دستش را گرفت و گفت:
__بابا، بیا بازی کنیم!
کیان همراهش به سمت صندلی آمد لبخند هنوز گوشه ی لبش بود:
آخه من که عروسک‌بازی بلد نیستم!
بهار کوتاه نیامد. دستش را کشید و او را روی صندلی نشاند. بعد خودش هم میان کیان و رعنا جا گرفت.
عروسک موطلایی را برداشت و به پدرش نشان داد.
بابا، این منم!
بعد خرس کرم‌رنگ را به طرفش گرفت.
اینم تویی!
کیان ابرو بالا انداخت و به پاپیون صورتی دور گردن خرس اشاره کرد
__یعنی من یه خرسم با پاپیون صورتی؟
بهار با خنده سر تکان داد و رو به رعنا کرد.
__خاله، صدای بابا رو دربیار!
نگاه متعجب کیان روی رعنا نشست. گونه‌های رعنا رنگ گرفت و دستپاچه گفت:
__منظورش صدای خرسه آقای مهندس..!بهار جون شخصیت خرسو برای شما انتخاب کرده!

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۶۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۴۲
undefined۲۹
undefined۷
undefined۳
undefined۳

۲.۷K

۱۴:۲۹