▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا زیر نگاهِ محبتآمیز و لبخندِ پدرانهی آقا محسن به اتاق رفت. لباسهایش را عوض کرد، موهای لخت و بلندش را روی سرش جمع کرد و به آشپزخانه برگشت.
— الان یه قیمهی رعناپز برات درست میکنم که انگشتاتم باهاش بخوری!
آقا محسن که جلوی تلویزیون نشسته بود، با لبخند گفت:
— امروز خیلی سرحالی بابا.
رعنا در حالی که پیازها را خرد میکرد، جواب داد:
— آره، حالم خیلی خوبه. کارام امروز خیلی خوب پیش رفت، خیلی خوشحالم.
آقا محسن زیر لب «خدا رو شکر»ی گفت و دوباره چشم به صفحهی تلویزیون دوخت.
بوی پیازداغ و زردچوبه در خانه پیچید. رعنا گوشت و لپه را به قابلمه اضافه کرد و همانطور که با قاشق چوبی محتویات قابلمه را هم میزد، ناخودآگاه ذهنش بیاجازه به خاطرات تلخ گذشته کشیده شد...
همان روزی که برای اولین بار برای به دست آوردن دل احمد قیمه پخته بود؛ با حالِ بدِ بارداری و ویار. قیمهای که آبکی و بیلعاب شده بود. یادِ نگاهِ سردِ احمد سر میزِ غذا، دعوای تلخشان و آن تنهایی و سکوتِ کشنده، مثل خنجر روی قلبش کشیده شد.
صدای آقا محسن رشتهی افکارش را پاره کرد:
— چه بویی راه انداختی بابا... دلم از همین حالا ضعف رفت!
رعنا لبخند زد. به لطف کنایهها و تحقیرهای احمد، دیگر آن دخترِ دستوپاچلفتیِ گذشته نبود. آنقدر دستپختش خوب شده بود که آقا محسن چند بار با چشمهای پر از اشک گفته بود:
— دستپختت شبیه مامان خدابیامرزت شده
آقا محسن با همان لحنِ پر از محبت ادامه داد:
— کارت تموم شد، دو تا چای بریز و بیا پیش من. بابا، وقتی نیستی دلم برات تنگ میشه.
اشک در چشمان رعنا دوید. از اینکه آقا محسن او را بخشیده بود و آغوشِ پرمهر پدرش دوباره پناهگاهِ امنش شده بود، از تهِ دل خوشحال بود.
دو استکان چای خوشرنگ و دو برش کیکِ خانگی، که دستپختِ خودِ رعنا بود، سهمِ عصرانهی این دورهمیِ شیرینِ پدر و دختری شد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۱۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
*
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا زیر نگاهِ محبتآمیز و لبخندِ پدرانهی آقا محسن به اتاق رفت. لباسهایش را عوض کرد، موهای لخت و بلندش را روی سرش جمع کرد و به آشپزخانه برگشت.
— الان یه قیمهی رعناپز برات درست میکنم که انگشتاتم باهاش بخوری!
آقا محسن که جلوی تلویزیون نشسته بود، با لبخند گفت:
— امروز خیلی سرحالی بابا.
رعنا در حالی که پیازها را خرد میکرد، جواب داد:
— آره، حالم خیلی خوبه. کارام امروز خیلی خوب پیش رفت، خیلی خوشحالم.
آقا محسن زیر لب «خدا رو شکر»ی گفت و دوباره چشم به صفحهی تلویزیون دوخت.
بوی پیازداغ و زردچوبه در خانه پیچید. رعنا گوشت و لپه را به قابلمه اضافه کرد و همانطور که با قاشق چوبی محتویات قابلمه را هم میزد، ناخودآگاه ذهنش بیاجازه به خاطرات تلخ گذشته کشیده شد...
همان روزی که برای اولین بار برای به دست آوردن دل احمد قیمه پخته بود؛ با حالِ بدِ بارداری و ویار. قیمهای که آبکی و بیلعاب شده بود. یادِ نگاهِ سردِ احمد سر میزِ غذا، دعوای تلخشان و آن تنهایی و سکوتِ کشنده، مثل خنجر روی قلبش کشیده شد.
صدای آقا محسن رشتهی افکارش را پاره کرد:
— چه بویی راه انداختی بابا... دلم از همین حالا ضعف رفت!
رعنا لبخند زد. به لطف کنایهها و تحقیرهای احمد، دیگر آن دخترِ دستوپاچلفتیِ گذشته نبود. آنقدر دستپختش خوب شده بود که آقا محسن چند بار با چشمهای پر از اشک گفته بود:
— دستپختت شبیه مامان خدابیامرزت شده
آقا محسن با همان لحنِ پر از محبت ادامه داد:
— کارت تموم شد، دو تا چای بریز و بیا پیش من. بابا، وقتی نیستی دلم برات تنگ میشه.
اشک در چشمان رعنا دوید. از اینکه آقا محسن او را بخشیده بود و آغوشِ پرمهر پدرش دوباره پناهگاهِ امنش شده بود، از تهِ دل خوشحال بود.
دو استکان چای خوشرنگ و دو برش کیکِ خانگی، که دستپختِ خودِ رعنا بود، سهمِ عصرانهی این دورهمیِ شیرینِ پدر و دختری شد.
برگ قبل
#برگ_۱۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
۴.۲K
۱۳:۴۳