عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» ، «تاوان عشق»،«زخم عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
.
رعنا میان دو حسِ متضاد گیر افتاده بود؛ ترس و امید.
ترسی که از گذشته با خود به دوش می‌کشید که مبادا این احترام و توجه هم مثل گذشته ، برایش بهایی سنگین داشته باشد... و در مقابل، امیدی تازه که می‌گفت شاید این‌بار واقعا با مردی اصیل و موقعیتی امن روبه‌روست.
نگاه مردد و ترس نهفته در چشمان رعنا از چشم‌های تیزبین کیان پنهان نماند. با همان متانت و آرامش همیشگی گفت:
— از فردا می‌تونید در بخش مالی، مشغول بشید. قرارداد رسمی بسته می‌شه و حقوق و مزایا هم طبق تعرفه‌ی مصوب پرداخت میشه
مکث کوتاهی کرد و این بار نگاهش را مستقیم به چشمان رعنا دوخت و با لحنی قاطع گفت:
— محیط این شرکت کاملاً حرفه ایه،اینجا نه کسی به حریم خصوصی شما ورود می‌کنه، نه چیزی بیشتر از دقت و تعهد کاری ازتون خواسته میشه.

رعنا برای لحظه‌ای سکوت کرد. انگار همین چند جمله کافی بود تا بخشی از سنگینی دلش کنار برود. نگاهش برای لحظه‌ای پایین افتاد و نفس آرامی کشید. شاید هنوز تهِ دلش تردیدهایی باقی مانده بود، اما دست کم این بار امید بر ترسش غلبه کرد، با صدایی که مطمئن‌تر از قبل به نظر می‌رسید، پاسخ داد:
— ممنونم، جناب مهندس... تمام تلاشمو می‌کنم پاسخ اعتمادتونو بدم.

کیان سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت:
— مطمئنم همین‌طوره.

برگ قبل undefined اینجا

#برگ_۱۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined*
undefined۸۰
undefined۹

۴.۵K

۱۸:۱۸