▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
منشی گوشی تلفن را برداشت و با اتاق کیان تماس گرفت . لحظاتی بعد، با همان لبخند مؤدبانه گفت:
— بفرمایید، جناب مهندس منتظر شما هستند.
رعنا کیفش را محکم در دست فشرد، در زد و وارد اتاق شد، کیان پشت میز نشسته بود؛ با همان وقار همیشگی پیراهن مردانهی مشکی رنگی به تن داشت که چهرهاش را جذابتر نشان میداد. ، نگاهش که به رعنا افتاد، محترمانه به صندلی روبه رو اشاره کرد:
— خانم رستمی! بفرمایید، بنشینید.
رعنا با قدمهایی آرام جلو رفت. سلام کرد و روی صندلی چرمی نشست. دستهایش را روی کیفش گذاشت و لبه ی آن را محکم میان انگشتانش فشرد . نمیتوانست نگاهش را مستقیم در چشمهای کیان بدوزد؛ ترجیح میداد به پوشههای منظم روی میز خیره شود، به هر چیزی جز آن نگاهِ نافذ و سنگین.
کیان پروندهی مقابلش را بست. آرام و شمرده گفت:
— خوش اومدید خانم رستمی. منتظرتون بودم.
رعنا سرش را کمی بالا آورد؛ نگاهش محتاط و نامطمئن بود
کیان دستهایش را روی میز در هم گره زد.نگاهش را به رعنا دوخت؛ نگاهی جدی و محترمانه:
— نمیخوام ماجرای دیروز رو یادآوری کنم؛ فقط میخوام بدونید دلیل اصلی پیشنهاد من اینه که بیشتر از رزومهی کاری، شخصیت و اصالت افراد برام مهمه.
دل رعنا از این حمایت گرم شد سرش را پایین انداخت:
— ممنونم،از محبتتون...
کیان بدون تغییر لحن ادامه داد:
— مسئول ثبت سفارشات و کنترل اسناد شرکت به دلایل شخصی دیگه با ما همکاری نمیکنه. قصد انتشار آگهی داشتیم، اما ترجیح دادم این موقعیت رو اول به شما پیشنهاد بدم، چون سلامت کاری و دوری از حاشیه برام اولویته
برگ قبل
اینجا
#برگ_۱۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂*
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
منشی گوشی تلفن را برداشت و با اتاق کیان تماس گرفت . لحظاتی بعد، با همان لبخند مؤدبانه گفت:
— بفرمایید، جناب مهندس منتظر شما هستند.
رعنا کیفش را محکم در دست فشرد، در زد و وارد اتاق شد، کیان پشت میز نشسته بود؛ با همان وقار همیشگی پیراهن مردانهی مشکی رنگی به تن داشت که چهرهاش را جذابتر نشان میداد. ، نگاهش که به رعنا افتاد، محترمانه به صندلی روبه رو اشاره کرد:
— خانم رستمی! بفرمایید، بنشینید.
رعنا با قدمهایی آرام جلو رفت. سلام کرد و روی صندلی چرمی نشست. دستهایش را روی کیفش گذاشت و لبه ی آن را محکم میان انگشتانش فشرد . نمیتوانست نگاهش را مستقیم در چشمهای کیان بدوزد؛ ترجیح میداد به پوشههای منظم روی میز خیره شود، به هر چیزی جز آن نگاهِ نافذ و سنگین.
کیان پروندهی مقابلش را بست. آرام و شمرده گفت:
— خوش اومدید خانم رستمی. منتظرتون بودم.
رعنا سرش را کمی بالا آورد؛ نگاهش محتاط و نامطمئن بود
کیان دستهایش را روی میز در هم گره زد.نگاهش را به رعنا دوخت؛ نگاهی جدی و محترمانه:
— نمیخوام ماجرای دیروز رو یادآوری کنم؛ فقط میخوام بدونید دلیل اصلی پیشنهاد من اینه که بیشتر از رزومهی کاری، شخصیت و اصالت افراد برام مهمه.
دل رعنا از این حمایت گرم شد سرش را پایین انداخت:
— ممنونم،از محبتتون...
کیان بدون تغییر لحن ادامه داد:
— مسئول ثبت سفارشات و کنترل اسناد شرکت به دلایل شخصی دیگه با ما همکاری نمیکنه. قصد انتشار آگهی داشتیم، اما ترجیح دادم این موقعیت رو اول به شما پیشنهاد بدم، چون سلامت کاری و دوری از حاشیه برام اولویته
برگ قبل
#برگ_۱۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
۴.۵K
۱۳:۵۴