▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
چشمهایش را بست، صدای کیان تهرانی در گوشش پیچید؛ همان جمله ی آخر که مثل مرهمی زخم دلش را نوازش داده بود: «محکم باشید خانم رستمی، نذارید ترس از قضاوت دیگران شما رو ضعیف نشون بده »
نگاه صادقانه کیان از جلوی چشمش گذشت،نه تنها شبیه نگاهِ شجاعی طمعورز و کشدار نبود بلکه محترم و امن بود.
تردید را کنار زد، قطعا کار کردن با کسی مثل کیان هزاران بار بهتر بود از تحمل رفتارهای تحقیر آمیز و مشمئز کننده ی شجاعی، برگهی سفیدی از کشو بیرون کشید و متنی کوتاه نوشت. وسایلش را جمع کرد و سیستم را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت.
مستقیم به سمت اتاق مدیریت رفت. در زد و وارد شد. شجاعی که پشت میز نشسته بود، با لبخند پیروزمندانهای سر بلند کرد؛ اما قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزند، رعنا برگه استعفا را درست وسط میز گذاشت، و بدون هیچ توضیحی برگشت و به سمت در خروجی قدم برداشت.
شجاعی که از این حرکت جا خورده بود، با صدایی پر از خشم فریاد زد:
— رفتی دیگه هیچ برگشتی وجود نداره! فردا صبح اول وقت برو کارگزینی تسویهحسابتو بگیر!
رعنا حتی لحظهای قدمهایش را کند نکرد. از در شرکت بیرون زد، نفس عمیقی از هوای آزاد کشید، دست در کیفش برد و کارتِ کیان تهرانی را بیرون آورد.
طبق آدرس پشت کارت به یک ساختمان اداری چند طبقه، و یک شرکت شیک که در مقایسه با دفتر کوچک شجاعی، خیلی بزرگتر و زیباتر بود وکارکنان بیشتری رفت و آمد می کردند، رسید.
پشت میز پذیرش، زنی حدوداً چهل و پنج ساله با لباسی رسمی نشسته بود. نگاهش که به رعنا افتاد، با لبخندی محترمانه سلام کرد:
— بفرمایید؟
رعنا سعی کرد صدایش نلرزد:
— سلام.رستمی هستم،رعنا رستمی، میخواستم آقای تهرانی رو ببینم،خودشون فرمودن امروز بیام.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۱۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂**
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
چشمهایش را بست، صدای کیان تهرانی در گوشش پیچید؛ همان جمله ی آخر که مثل مرهمی زخم دلش را نوازش داده بود: «محکم باشید خانم رستمی، نذارید ترس از قضاوت دیگران شما رو ضعیف نشون بده »
نگاه صادقانه کیان از جلوی چشمش گذشت،نه تنها شبیه نگاهِ شجاعی طمعورز و کشدار نبود بلکه محترم و امن بود.
تردید را کنار زد، قطعا کار کردن با کسی مثل کیان هزاران بار بهتر بود از تحمل رفتارهای تحقیر آمیز و مشمئز کننده ی شجاعی، برگهی سفیدی از کشو بیرون کشید و متنی کوتاه نوشت. وسایلش را جمع کرد و سیستم را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت.
مستقیم به سمت اتاق مدیریت رفت. در زد و وارد شد. شجاعی که پشت میز نشسته بود، با لبخند پیروزمندانهای سر بلند کرد؛ اما قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزند، رعنا برگه استعفا را درست وسط میز گذاشت، و بدون هیچ توضیحی برگشت و به سمت در خروجی قدم برداشت.
شجاعی که از این حرکت جا خورده بود، با صدایی پر از خشم فریاد زد:
— رفتی دیگه هیچ برگشتی وجود نداره! فردا صبح اول وقت برو کارگزینی تسویهحسابتو بگیر!
رعنا حتی لحظهای قدمهایش را کند نکرد. از در شرکت بیرون زد، نفس عمیقی از هوای آزاد کشید، دست در کیفش برد و کارتِ کیان تهرانی را بیرون آورد.
طبق آدرس پشت کارت به یک ساختمان اداری چند طبقه، و یک شرکت شیک که در مقایسه با دفتر کوچک شجاعی، خیلی بزرگتر و زیباتر بود وکارکنان بیشتری رفت و آمد می کردند، رسید.
پشت میز پذیرش، زنی حدوداً چهل و پنج ساله با لباسی رسمی نشسته بود. نگاهش که به رعنا افتاد، با لبخندی محترمانه سلام کرد:
— بفرمایید؟
رعنا سعی کرد صدایش نلرزد:
— سلام.رستمی هستم،رعنا رستمی، میخواستم آقای تهرانی رو ببینم،خودشون فرمودن امروز بیام.
برگ قبل
#برگ_۱۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
🥳۱
۴.۷K
۷:۱۹