▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
چرا نباید به خودش فرصت دوبارهای برای زندگی میداد؟
فرصتی برای تجربه عشق حقیقی؛ برای شناخت مردی که از همان ابتدا حرمتش را نگه داشته و رسمی و محترمانه قدم پیش گذاشته بود.
چرا باید او را با احمد مقایسه میکرد؟ چرا باید اجازه میداد زخمها و ترسهای گذشته، آینده را هم از او بگیرند؟
شاید وقتش رسیده بود که به خودش اجازه بدهد این مرد را بشناسد؛ بدون ترس از سایه گذشته.
مرتضی که متوجه نگاه رعنا شده بود، با همان لبخندی که انگار گوشه لبش چسبیده بود و پاک نمیشد، گفت:
ـ خدا رو شکر! بالاخره نگام کردید. داشتم ناامید میشدم!
رعنا که تازه متوجه مکث طولانی نگاهش شده بود، فوری نگاهش را دزدید. گرمای شرم از گردنش تا گونههایش بالا آمد و دستپاچه گفت:
ـ فکر میکنم برای جلسه اول، همینقدر آشنایی کافیه.
مرتضی دستش را روی سینهاش گذاشت و با همان لحن شوخ جواب داد:
ـ اگه شما اینجوری صلاح میدونید، چشم!
بعد از روی صندلی بلند شد و چند قدم جلو آمد. سایهاش که روی تخت افتاد رعنا هم از جا بلند شد.
برای اولین بار، لبخند از صورت مرتضی محو شد. نگاه جدیاش را به چشمهای درشت و معصوم رعنا دوخت و با صدایی آرام اما قاطع گفت:
ـ رعناخانم، من واقعاً بهتون علاقه دارم. نمیدونم مردی هستم که انتظارات شما رو برآورده کنه یا نه، اما دوست دارم بهم فرصت بدید تا خودمو بهتون ثابت کنم. میخوام بدونید که علاقهام به شما جدیه.
با شنیدن این حرفها، انگار بندی که قلب رعنا را در حصار خودش نگه داشته بود، برای لحظهای پاره شد. احساس عجیبی در وجودش پیچید؛ حسی ناشناخته که نمیدانست باید آن را به حساب ترس بگذارد یا امید.
نگاهش رنگ دیگری گرفت و انگشتانش بیاختیار دامن بلند پیراهن آبیرنگش را چنگ زد.
مرتضی که متوجه تغییر حالت رعنا شده بود، لحظهای مکث کرد. لبخند آرامی دوباره روی لبهایش نشست
ـ بیصبرانه منتظر جلسه بعد میمونم.
این را گفت و با قدمهایی آرام به سمت در اتاق به راه افتاد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۳۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
چرا نباید به خودش فرصت دوبارهای برای زندگی میداد؟
فرصتی برای تجربه عشق حقیقی؛ برای شناخت مردی که از همان ابتدا حرمتش را نگه داشته و رسمی و محترمانه قدم پیش گذاشته بود.
چرا باید او را با احمد مقایسه میکرد؟ چرا باید اجازه میداد زخمها و ترسهای گذشته، آینده را هم از او بگیرند؟
شاید وقتش رسیده بود که به خودش اجازه بدهد این مرد را بشناسد؛ بدون ترس از سایه گذشته.
مرتضی که متوجه نگاه رعنا شده بود، با همان لبخندی که انگار گوشه لبش چسبیده بود و پاک نمیشد، گفت:
ـ خدا رو شکر! بالاخره نگام کردید. داشتم ناامید میشدم!
رعنا که تازه متوجه مکث طولانی نگاهش شده بود، فوری نگاهش را دزدید. گرمای شرم از گردنش تا گونههایش بالا آمد و دستپاچه گفت:
ـ فکر میکنم برای جلسه اول، همینقدر آشنایی کافیه.
مرتضی دستش را روی سینهاش گذاشت و با همان لحن شوخ جواب داد:
ـ اگه شما اینجوری صلاح میدونید، چشم!
بعد از روی صندلی بلند شد و چند قدم جلو آمد. سایهاش که روی تخت افتاد رعنا هم از جا بلند شد.
برای اولین بار، لبخند از صورت مرتضی محو شد. نگاه جدیاش را به چشمهای درشت و معصوم رعنا دوخت و با صدایی آرام اما قاطع گفت:
ـ رعناخانم، من واقعاً بهتون علاقه دارم. نمیدونم مردی هستم که انتظارات شما رو برآورده کنه یا نه، اما دوست دارم بهم فرصت بدید تا خودمو بهتون ثابت کنم. میخوام بدونید که علاقهام به شما جدیه.
با شنیدن این حرفها، انگار بندی که قلب رعنا را در حصار خودش نگه داشته بود، برای لحظهای پاره شد. احساس عجیبی در وجودش پیچید؛ حسی ناشناخته که نمیدانست باید آن را به حساب ترس بگذارد یا امید.
نگاهش رنگ دیگری گرفت و انگشتانش بیاختیار دامن بلند پیراهن آبیرنگش را چنگ زد.
مرتضی که متوجه تغییر حالت رعنا شده بود، لحظهای مکث کرد. لبخند آرامی دوباره روی لبهایش نشست
ـ بیصبرانه منتظر جلسه بعد میمونم.
این را گفت و با قدمهایی آرام به سمت در اتاق به راه افتاد.
برگ قبل
#برگ_۳۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۹K
۷:۳۳