عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» ، «تاوان عشق»،«زخم عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

رعنا لبخند کمرنگی روی لبش نشاند.
ـ شما از خودتون بگید، لطفاً. منم اگه سؤالی به ذهنم رسید، می‌پرسم.
مرتضی دستش را به حالت احترام نظامی تا کنار پیشانی بالا برد و با لحنی شوخ گفت:
ـ چشم، اطاعت! من بیست‌ونه سالمه، لیسانس فیزیک دارم و توی مغازه پدرم کار می‌کنم؛ فروش لوازم خانگی. تک‌فرزندم، مثل خودتون.
کمی مکث کرد و دستی به موهایش کشید. بعد با لبخند ادامه داد:
ـ دیگه نمی‌دونم چی باید بگم! رنگ و غذای موردعلاقه‌ام رو هم باید بگم یا مهم نیست؟
و بعد، زد زیر خنده.
این بار رعنا هم بی‌اختیار لبخند زد.
ـ مهم نیست، ولی می‌تونید بگید.
خنده مرتضی پررنگ‌تر شد. از حاضر‌جوابی رعنا خوشش آمده بود، اما چیزی که بیشتر از همه به دلش نشست، حس آب شدن یخ این رابطه‌؛با همان لبخند زیبا و پاسخ دلنشین بود.
این بار با اعتمادبه‌نفس بیشتری ادامه داد:
ـ من عاشق قورمه‌سبزی‌ام و رنگ سرمه‌ای رو هم خیلی دوست دارم.
نگاهش روی شال سرمه‌ای رعنا نشست که صورت روشنش را قاب گرفته بود.
ـ شما هم سرمه‌ای دوست دارید یا چون خیلی بهتون میاد، برای امشب این رنگو انتخاب کردید؟
رعنا شیفتگی نگاه مرتضی و کنایه‌های شیرین کلامش را به‌خوبی می‌فهمید. برای لحظه‌ای نگاهش روی چهره او ماند.
ابروهای مشکی و پرپشت، چشم‌های قهوه‌ای روشنی که زیر نور اتاق درخشان‌تر به نظر می‌رسیدند و بینی کشیده‌ای که با اجزای مردانه صورتش تناسب داشت در کنار آن قامت بلند جذابیتش را بیشتر می‌کرد.
بی‌شک مرتضی می‌توانست انتخاب بسیاری از دخترها باشد؛ اما حالا روبه‌روی او نشسته بود و با نگاه و کلامش، بی‌آنکه از حد و مرز احترام عبور کند، علاقه‌اش را نشان می‌داد.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۳۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۶
undefined۴
undefined۴
undefined۴
undefined۲
undefined۲
🥳۱

۳.۸K

۱۸:۳۰