▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا با متانت از جا بلند شد و گفت:
ـ با اجازهی شما...
سپس همراه مرتضی به اتاق رفت.
با دیدن آن قاب، اشک شوق در چشمان آقا رسول دوید. چقدر در حسرت دیدن چنین روزی مانده بود! چقدر از شنیدن خبر بارداری رعنا و آن رابطهی شوم، در هم شکسته بود...
برای لحظهای،تصویر روز خواستگاری احمد از رعنا در ذهنش جان گرفت؛ همان روز نحس و سیاهی که دلش میخواست دنیا همانجا و روی همان صندلی برایش به پایان برسد. روزی که تمام رؤیاهایش برای تنها دخترش،که تمام جانش بود، درست مثل قلعهای شنی در تلاطم امواج دریا، مقابل چشمانش فرو ریخته بود.
صدای مرضیه، انگار دستی بود که او را از گذشته بیرون کشید و به زمان حال برگرداند.
ـ آقا محسن، علیآقا با شما بودن. پرسیدن چند ساله بازنشسته شدید.
آن سوی خانه، در اتاق، حالوهوای دیگری جریان داشت.رعنا روی تخت، کنار پنجره نشسته بود و مرتضی روی صندلی مقابلش جا گرفته بود. از لحظهی ورود، رعنا سکوت کرده بود. نه به این خاطر که مرتضی را نپسندیده باشد؛ بلکه نگرانی از روبهرو شدن با واقعیتی که دلش را به آشوب کشیده بود، زبانش را بند آورده بود.
اما برای مرتضی، همین سکوت هم شیرین و دلنشین بود، نگاهدزدیدن های رعنا،انگار دلبسته ترش می کرد.
بالاخره مرتضی سکوت را شکست. با لحنی نرم و صدایی آرام پرسید:
ـ شما سؤالی از من ندارید؟
رعنا سر بلند کرد و نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ راستش، فکر نمیکردم قرار باشه همون جلسهی اول، با هم تنهایی صحبت کنیم.
مرتضی کوتاه و مردانه خندید. برق شیطنت در نگاهش نشست.
ـ خب، من کلاً آدم کمطاقتیام؛ مخصوصاً وقتی پای به دست آوردن کسی که دوستش دارم،وسط باشه.
رعنا این ابراز علاقهی مستقیم و زودهنگام را شنید، اما نه تغییری در نگاهش پدیدار شد و نه گرمایی در دلش نشست. برای او، شنیدن چنین حرف هایی یادآور زخمی بود که هنوز التیام نیافته بود.
اگرچه مرتضی با پایبندی به اصول و رسمی و محترمانه برای خواستگاری قدم پیش گذاشته بود، اما رعنا دیگر آن دختر سابق نبود؛ که با شنیدن چند جملهی عاشقانه، دل به مردی بسپارد.
حالا، قلبش محتاطتر از گذشته بود و بهآسانی اعتماد نمی کرد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۳۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا با متانت از جا بلند شد و گفت:
ـ با اجازهی شما...
سپس همراه مرتضی به اتاق رفت.
با دیدن آن قاب، اشک شوق در چشمان آقا رسول دوید. چقدر در حسرت دیدن چنین روزی مانده بود! چقدر از شنیدن خبر بارداری رعنا و آن رابطهی شوم، در هم شکسته بود...
برای لحظهای،تصویر روز خواستگاری احمد از رعنا در ذهنش جان گرفت؛ همان روز نحس و سیاهی که دلش میخواست دنیا همانجا و روی همان صندلی برایش به پایان برسد. روزی که تمام رؤیاهایش برای تنها دخترش،که تمام جانش بود، درست مثل قلعهای شنی در تلاطم امواج دریا، مقابل چشمانش فرو ریخته بود.
صدای مرضیه، انگار دستی بود که او را از گذشته بیرون کشید و به زمان حال برگرداند.
ـ آقا محسن، علیآقا با شما بودن. پرسیدن چند ساله بازنشسته شدید.
آن سوی خانه، در اتاق، حالوهوای دیگری جریان داشت.رعنا روی تخت، کنار پنجره نشسته بود و مرتضی روی صندلی مقابلش جا گرفته بود. از لحظهی ورود، رعنا سکوت کرده بود. نه به این خاطر که مرتضی را نپسندیده باشد؛ بلکه نگرانی از روبهرو شدن با واقعیتی که دلش را به آشوب کشیده بود، زبانش را بند آورده بود.
اما برای مرتضی، همین سکوت هم شیرین و دلنشین بود، نگاهدزدیدن های رعنا،انگار دلبسته ترش می کرد.
بالاخره مرتضی سکوت را شکست. با لحنی نرم و صدایی آرام پرسید:
ـ شما سؤالی از من ندارید؟
رعنا سر بلند کرد و نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ راستش، فکر نمیکردم قرار باشه همون جلسهی اول، با هم تنهایی صحبت کنیم.
مرتضی کوتاه و مردانه خندید. برق شیطنت در نگاهش نشست.
ـ خب، من کلاً آدم کمطاقتیام؛ مخصوصاً وقتی پای به دست آوردن کسی که دوستش دارم،وسط باشه.
رعنا این ابراز علاقهی مستقیم و زودهنگام را شنید، اما نه تغییری در نگاهش پدیدار شد و نه گرمایی در دلش نشست. برای او، شنیدن چنین حرف هایی یادآور زخمی بود که هنوز التیام نیافته بود.
اگرچه مرتضی با پایبندی به اصول و رسمی و محترمانه برای خواستگاری قدم پیش گذاشته بود، اما رعنا دیگر آن دختر سابق نبود؛ که با شنیدن چند جملهی عاشقانه، دل به مردی بسپارد.
حالا، قلبش محتاطتر از گذشته بود و بهآسانی اعتماد نمی کرد.
برگ قبل
#برگ_۳۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۶K
۱۳:۱۷