▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
چند دقیقه بعد، احوالپرسیها و خوشامدگوییها به پایان رسیده بود. مرضیه و آقا محسن کنار هم، روبهروی مهمانها نشسته بودند.
خانم مهدوی عینکش را روی بینی جابهجا کرد، شال طوسی براقش را کمی جلو کشید و رو به مرضیه گفت:
ـ اون روز که اومدم، شما تشریف نداشتید. چند بار توی کوچه دیدمتون، ولی فرصت آشنایی پیش نیومد متاسفانه.
بعد نگاهی به پسرش، مرتضی، انداخت که روی مبل نشسته بود و ادامه داد:
ـ مرتضی رعنا خانمو چند بار دیده بود. اومد به من گفت، منم چند باری دیدمش ماشاالله، چقدر نجیبه، چقدر خانمه!
با شنیدن این حرفها، احساس غرور شیرینی در دل آقا محسن نشست و شوقی پدرانه در نگاهش جان گرفت.
مرضیه با لبخند سر تکان داد و گفت:
ـ اختیار دارید، خوبی از خودتونه. آقازادهی شما هم خیلی برازندهان.
در همین لحظه، رعنا با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد. آرام، با سری پایین، سلام کرد و به سمت مهمانها قدم برداشت.
مرتضی زودتر از همه سر بلند کرد و نگاهش روی رعنا قفل شد. رعنا با آن پیراهن آبی و شال سرمهای، زیباتر از همیشه به نظر می رسید.
رعنا زیر سنگینی نگاهها معذب شده بود. انگار پاهایش به زمین چسبیده بودند و هر قدم، برایش دشوارتر از قدم قبلی بود.
بالاخره جلو رفت و با دستهای یخ زده، سینی را مقابل مهمانها گرفت.
ـ بفرمایید.
نوبت به مرتضی که رسید، رعنا سینی را مقابل او نگه داشت و کمی خم شد.
مرتضی چند ثانیه به صورت رعنا خیره ماند و برای برداشتن فنجان چای مکث کرد
رعنا که سنگینی سینی را در دستهایش بیشتر احساس می کرد، از این مکث کلافه شد،سرش را کمی بالا آورد و نگاهش در نگاه مرتضی گره خورد.
خانم مهدوی با لبخند گفت:
ـ بردار دیگه، مادرجان! رعنا خانم خسته شد.
مرتضی انگار تازه به خودش آمده باشد، دستپاچه فنجان چای را برداشت و آرام گفت:
ـ ممنونم.
رعنا تنها لبخند محوی زد و سر تکان داد.
چند دقیقهای به صحبتهای معمول برای آشنایی بیشتر گذشت تا اینکه خانم مهدوی رو به آقا محسن کرد و گفت:
ـ حاجآقا، اگه اجازه بدید، این دختر و پسر هم یه کم تنهایی با هم صحبت کنن. بالاخره باید با هم آشنا بشن.
آقا محسن هنوز نمیدانست رعنا چه نظری دربارهی این خواستگاری دارد. از طرفی، چیزی دربارهی متارکهی دخترش نگفته بود. نمیدانست این خواستگاری به کجا میرسد و نمیخواست پیش از آنکه از جدی بودن تصمیم خانوادهی مرتضی مطمئن شود، گذشتهی رعنا در محله بر سر زبانها بیفتد و برای او حرفوحدیث یا دردسر درست کند.
به همین خاطر، تصمیم گرفت فعلاً صحبت دربارهی متارکه را به جلسهی بعد موکول کند؛ دستکم تا وقتی که از جدی بودن این خواستگاری مطمئنتر شود..
نگاهی به رعنا انداخت و با لحنی پدرانه و مهربان گفت:
ـ باباجان، با آقا مرتضی برید توی اتاقت حرفهاتون رو بزنید. ببینید اصلاً به درد هم میخورید یا نه.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۳۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
چند دقیقه بعد، احوالپرسیها و خوشامدگوییها به پایان رسیده بود. مرضیه و آقا محسن کنار هم، روبهروی مهمانها نشسته بودند.
خانم مهدوی عینکش را روی بینی جابهجا کرد، شال طوسی براقش را کمی جلو کشید و رو به مرضیه گفت:
ـ اون روز که اومدم، شما تشریف نداشتید. چند بار توی کوچه دیدمتون، ولی فرصت آشنایی پیش نیومد متاسفانه.
بعد نگاهی به پسرش، مرتضی، انداخت که روی مبل نشسته بود و ادامه داد:
ـ مرتضی رعنا خانمو چند بار دیده بود. اومد به من گفت، منم چند باری دیدمش ماشاالله، چقدر نجیبه، چقدر خانمه!
با شنیدن این حرفها، احساس غرور شیرینی در دل آقا محسن نشست و شوقی پدرانه در نگاهش جان گرفت.
مرضیه با لبخند سر تکان داد و گفت:
ـ اختیار دارید، خوبی از خودتونه. آقازادهی شما هم خیلی برازندهان.
در همین لحظه، رعنا با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد. آرام، با سری پایین، سلام کرد و به سمت مهمانها قدم برداشت.
مرتضی زودتر از همه سر بلند کرد و نگاهش روی رعنا قفل شد. رعنا با آن پیراهن آبی و شال سرمهای، زیباتر از همیشه به نظر می رسید.
رعنا زیر سنگینی نگاهها معذب شده بود. انگار پاهایش به زمین چسبیده بودند و هر قدم، برایش دشوارتر از قدم قبلی بود.
بالاخره جلو رفت و با دستهای یخ زده، سینی را مقابل مهمانها گرفت.
ـ بفرمایید.
نوبت به مرتضی که رسید، رعنا سینی را مقابل او نگه داشت و کمی خم شد.
مرتضی چند ثانیه به صورت رعنا خیره ماند و برای برداشتن فنجان چای مکث کرد
رعنا که سنگینی سینی را در دستهایش بیشتر احساس می کرد، از این مکث کلافه شد،سرش را کمی بالا آورد و نگاهش در نگاه مرتضی گره خورد.
خانم مهدوی با لبخند گفت:
ـ بردار دیگه، مادرجان! رعنا خانم خسته شد.
مرتضی انگار تازه به خودش آمده باشد، دستپاچه فنجان چای را برداشت و آرام گفت:
ـ ممنونم.
رعنا تنها لبخند محوی زد و سر تکان داد.
چند دقیقهای به صحبتهای معمول برای آشنایی بیشتر گذشت تا اینکه خانم مهدوی رو به آقا محسن کرد و گفت:
ـ حاجآقا، اگه اجازه بدید، این دختر و پسر هم یه کم تنهایی با هم صحبت کنن. بالاخره باید با هم آشنا بشن.
آقا محسن هنوز نمیدانست رعنا چه نظری دربارهی این خواستگاری دارد. از طرفی، چیزی دربارهی متارکهی دخترش نگفته بود. نمیدانست این خواستگاری به کجا میرسد و نمیخواست پیش از آنکه از جدی بودن تصمیم خانوادهی مرتضی مطمئن شود، گذشتهی رعنا در محله بر سر زبانها بیفتد و برای او حرفوحدیث یا دردسر درست کند.
به همین خاطر، تصمیم گرفت فعلاً صحبت دربارهی متارکه را به جلسهی بعد موکول کند؛ دستکم تا وقتی که از جدی بودن این خواستگاری مطمئنتر شود..
نگاهی به رعنا انداخت و با لحنی پدرانه و مهربان گفت:
ـ باباجان، با آقا مرتضی برید توی اتاقت حرفهاتون رو بزنید. ببینید اصلاً به درد هم میخورید یا نه.
برگ قبل
#برگ_۳۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۵K
۷:۲۲