▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
مرضیه که از اتاق بیرون رفت، رعنا چند دقیقهای همانجا مقابل آینهی قدی ایستاد و به تصویر خودش خیره شد. نگاهی به چشمهای نگرانش انداخت، با گوشهی انگشت رد اشکِ خشکشده را از روی گونهاش پاک کرد و بعد لبخند کمرنگی به تصویر خودش در آینه زد و آرام زمزمه کرد:
«مهم نیست چی میشه... این فقط یه مهمونیِ سادهست.»
اما خبر نداشت که همین مهمانیِ ساده قرار است چه ماجراهایی رقم بزند...
صدای زنگ در که بلند شد، قلب رعنا فرو ریخت. آقا محسن عصایش را محکمتر در دست فشرد و سعی کرد هیجان و تپش قلبش را مهار کند،و برای استقبال از مهمانها به سمت در ورودی رفت.
رعنا در آشپزخانه، کنار مرضیه ایستاده بود. مرضیه استکانهای دسته دار را با سلیقه داخل سینی نقرهای چید و با همان مهربانی همیشگیاش گفت:
— «وقتی اومدن و نشستن، یه چند دقیقه که گذشت، تو با سینی چایی بیا تو؛ نمیخواد از همون اول جلوی در باشی. اینجوری هم قشنگتره ، هم رسمیتر.»
رعنا آرام سر تکان داد. مرضیه متوجه رنگپریدگی او شد، جلو آمد و دستهای یخزدهی رعنا را میان دستان گرمش فشرد:
— «هول نکنی قربونت برم... یه وقت دستت نلرزه چایی رو بریزی روی پسره یا خونوادهش!»
و بعد خودش آرام زد زیر خنده تا کمی سنگینی فضا را بشکند. اما رعنا توانِ خندیدن نداشت؛ تنها توانست به زحمت، لبخند محوی بزند.
صدای گرمِ خوشامدگویی و احوالپرسیِ آقا محسن که از راهرو بلند شد. مرضیه لبخندش را جمع کرد و سریع به سمت پذیرایی رفت:
— «من رفتم عزیزم... وقتی نشستیم، چند دقیقه بعد با سینی چایی بیا.»
و رعنا ماند با تپشهای قلبی که انگار در گوشش می کوبید
برگ قبل
اینجا
#برگ_۳۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
مرضیه که از اتاق بیرون رفت، رعنا چند دقیقهای همانجا مقابل آینهی قدی ایستاد و به تصویر خودش خیره شد. نگاهی به چشمهای نگرانش انداخت، با گوشهی انگشت رد اشکِ خشکشده را از روی گونهاش پاک کرد و بعد لبخند کمرنگی به تصویر خودش در آینه زد و آرام زمزمه کرد:
«مهم نیست چی میشه... این فقط یه مهمونیِ سادهست.»
اما خبر نداشت که همین مهمانیِ ساده قرار است چه ماجراهایی رقم بزند...
صدای زنگ در که بلند شد، قلب رعنا فرو ریخت. آقا محسن عصایش را محکمتر در دست فشرد و سعی کرد هیجان و تپش قلبش را مهار کند،و برای استقبال از مهمانها به سمت در ورودی رفت.
رعنا در آشپزخانه، کنار مرضیه ایستاده بود. مرضیه استکانهای دسته دار را با سلیقه داخل سینی نقرهای چید و با همان مهربانی همیشگیاش گفت:
— «وقتی اومدن و نشستن، یه چند دقیقه که گذشت، تو با سینی چایی بیا تو؛ نمیخواد از همون اول جلوی در باشی. اینجوری هم قشنگتره ، هم رسمیتر.»
رعنا آرام سر تکان داد. مرضیه متوجه رنگپریدگی او شد، جلو آمد و دستهای یخزدهی رعنا را میان دستان گرمش فشرد:
— «هول نکنی قربونت برم... یه وقت دستت نلرزه چایی رو بریزی روی پسره یا خونوادهش!»
و بعد خودش آرام زد زیر خنده تا کمی سنگینی فضا را بشکند. اما رعنا توانِ خندیدن نداشت؛ تنها توانست به زحمت، لبخند محوی بزند.
صدای گرمِ خوشامدگویی و احوالپرسیِ آقا محسن که از راهرو بلند شد. مرضیه لبخندش را جمع کرد و سریع به سمت پذیرایی رفت:
— «من رفتم عزیزم... وقتی نشستیم، چند دقیقه بعد با سینی چایی بیا.»
و رعنا ماند با تپشهای قلبی که انگار در گوشش می کوبید
برگ قبل
#برگ_۳۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۶K
۱۸:۲۳