عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» ، «تاوان عشق»،«زخم عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

رعنا جلوی آینه ایستاده بود و روسری را روی سرش مرتب می‌کرد. مرضیه وارد اتاق شد و با لبخندی تحسین‌آمیز نگاهش کرد.
پیراهن بلند آبی، اندام کشیده و کمر باریکش را زیباتر نشان می‌داد و با آن روسری سرمه‌ای،چهره اش دلنشین تر شده بود.
مرضیه لحظه‌ای نگاهش کرد، دلش گرفت؛ این دختر هنوز آن‌قدر جوان بود که حق داشت آینده‌ای آرام‌تر از آنچه پشت سر گذاشته بود، داشته باشد.
لبخند زد و با لحنی مادرانه گفت:
ـ ماشاءالله... هزارالله‌اکبر! ماه شدی قربونت برم، زنی مثل تو آرزوی هر مردیه.
اما جمله‌ اش، به جای آنکه رعنا را به شوق بیاورد، اشک در چشمانش نشاند. رعنا لب‌هایش را به هم فشرد و با بغض گفت:
ـ ولی احمد آرزوش نبود...
مرضیه با افسوس سر تکان داد و جلو رفت، رعنا را در آغوش کشید.
ـ چرا، بود... اما احمد مرد زندگی تو نبود. کسی که از راه درستی وارد زندگی آدم نشده، نمی‌تونه قدرشو بدونه.
لب‌های رعنا لرزید.
ـ خاله من می‌ترسم....،از این که دوباره پس زده بشم متنفرم..... از این می‌ترسم که وقتی بفهمن قبلاً ازدواج کردم و جدا شدم، با نگاهشون یا رفتنشون تحقیرم کنن.»
مرضیه صورت رعنا را میان دست‌هایش قاب گرفت و با مهربانی گفت:
ـ رعنا جان، به من گوش کن عزیزم،اگه با شنیدن این موضوع نگاهشون عوض شد یا رفتن و برنگشتن، تو نباید فکر کنی بی ارزشی یا چیزی کم داری
نگاه مطمئنش را به چشم‌های رعنا دوخت و ادامه داد:
ـ اگه نتونستن گذشته‌اتو بپذیرن، این به معنی کم‌ارزش بودن تو نیست؛ یعنی نتونستن با بخشی از زندگی تو کنار بیان.
رعنا چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و اشکی را که گوشه‌ی چشمش جمع شده بود، با سر انگشت پاک کرد.
مرضیه دستی روی گونه او کشید و آرام گفت:
ـ گذشته‌ات فقط یه بخش از زندگیته، رعنا جان. هنوز فرصت داری زندگی تازه‌ای بسازی. نذار ترس از تکرار گذشته، فرصت‌های دیگه رو هم ازت بگیره.
رعنا نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست. حرف‌های خاله‌ کمی آرامش کرده بود، اما ترسی که گذشته با خودش آورده بود، به این راحتی‌ رهایش نمی‌کرد.
صدای آقا محسن از پذیرایی بلند شد:
— «چیکار می‌کنید تو اون اتاق شما دو نفر؟ هنوز چایی دم نکردید؟ الانه که مهمونا برسن!»
مرضیه با خنده‌ای آرام از رعنا فاصله گرفت و گفت:
— «بیا... صدای باباتم دراومد! زود آماده شو و بیا بیرون ...»

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۳۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۳
undefined۷
undefined۳
undefined۱

۳.۸K

۱۴:۰۶