عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» ، «تاوان عشق»،«زخم عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

گلویش را صاف کرد تا لرزش صدایش را مهار کند.
— چشم... ممنونم از توجهتون.

کیان سری تکان داد، اما همچنان در چارچوب در ایستاد. رعنا با سردرگمی و کمی خجالت، لحظه‌ای به او نگاه کرد؛ انگار منتظر بود حرف دیگری بزند.

با دیدن تعلل او، لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لب کیان نشست. ابرویی بالا انداخت و با همان لحن جدی که حالا اندکی نرم‌تر شده بود، گفت:
— پس چرا معطلید؟

رعنا انگار تازه از خوابی کوتاه بیدار شده باشد، به خودش آمد. با دستپاچگی شیرینی، کاغذهای روی میز را جمع کرد و داخل پوشه گذاشت. بعد با عجله وسایلش را مرتب کرد و کیفش را از چوب‌لباسی انتهای اتاق برداشت.

در تمام این لحظات، سنگینی نگاه آرام و نافذ کیان را روی حرکاتش احساس می‌کرد و همین، ضربان قلبش را تندتر می‌کرد.

کیان یک قدم از چارچوب در فاصله گرفت تا راه برای عبور رعنا باز شود. رعنا سر به زیر از کنارش گذشت. عطر تلخ و تند او در مشامش پیچید. لحظه‌ای مکث کرد و آرام گفت:
— خسته نباشید، شبتون بخیر.

کیان رفتن او را دنبال کرد و با همان صدای بم و لحنی مردانه که خستگی یک روز کاری را در خود داشت، گفت:
— شب شما هم بخیر... مواظب خودتون باشید.

رعنا با قدم‌هایی آرام از شرکت خارج شد. ذهنش هنوز درگیر همان چند جمله‌ی کوتاه بود؛ جمله‌هایی ساده که شاید معنای خاصی نداشتند، اما برای دلی که از مردها زخم خورده بود، همین توجه کوچک هم دور از انتظار به نظر می‌رسید..

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۳۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۶۸
undefined۴
undefined۴

۳.۶K

۷:۰۶