▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
فردای آن روز، حجم کارهای مالی شرکت به اوج خود رسیده بود. روزهای آخر ماه همیشه حسابداری را درگیر اسناد و فاکتورها میکرد. نزدیک ساعت دو بعدازظهر بود که آقای توانا با پوشهای قطور وارد اتاق شد، آن را روی میز رعنا گذاشت و با عجله گفت:
— خانم رستمی، این ترازهای مالی رو حتماً برای فردا اول وقت لازم دارم...
رعنا سر تکان داد و زیر لب گفت: _چشم.
اما حجم اسناد بیشتر از چیزی بود که تصور میکرد. عقربههای ساعت یکی پس از دیگری جلو میرفتند و ساعت کاری خیلی زودتر از همیشه به پایان رسید.
رویا که مشغول جمع کردن وسایلش بود، نگاهی به رعنا انداخت و پرسید:
— امروزم میخوای بمونی؟
نگاه فرهاد لحظهای روی صورت رعنا ماند. رعنا لبخند کمرنگی زد و گفت:
— ترجیح میدم کارهای امروز برای فردا نمونه.
رویا سری تکان داد و کیفش را روی دوش انداخت. فرهاد هم بعد از لحظهای مکث، وسایلش را برداشت و بعد از خداحافظی کوتاهی، همراه رویا از اتاق بیرون رفت.
رعنا دلش نمیآمد کار را نیمهکاره رها کند. ترجیح میداد بماند تا بلکه بتواند پرونده را ببندد و بار فکریاش را سبک کند. آنقدر غرق محاسبات، ارقام و ردیفهای اکسل شده بود که دیگر حواسش به گذر زمان نبود. هر بار که خیال میکرد کار تمام شده، چند برگهی دیگر جلوی دستش میماند.
حوالی ساعت شش عصر بود. نور نارنجی و کشیدهی غروب خودش را روی میز رعنا انداخته بود و سایهی وسایل روی کاغذها کش میآمد. بیشتر کارکنان رفته بودند و سکوت آرامی در راهروها نشسته بود؛ فقط از بخش مالی هنوز صدای ورق خوردن کاغذها و گاه صدای کلیدهای کیبورد به گوش میرسید. آقای توانا و دو سه نفر از همکارانش همچنان درگیر کارهای آخر ماه بودند.
کیان با پوشهای کرمرنگ در دست از اتاقش بیرون آمد. قصد داشت سری به اتاق آقای توانا بزند و از روند کارهای مالی باخبر شود، اما روشنایی اتاق روبهرو نگاهش را به سمت خود کشاند.
رعنا بیتوجه به اطراف، سرش را روی کاغذها خم کرده و غرق محاسبات بود. نگاه کیان لحظهای روی چهرهی متمرکز او مکث کرد.
صدای قدمهایی که به اتاق نزدیک میشد، سرانجام حواس رعنا را از برگهها گرفت. سر بلند کرد و با دیدن کیان در چارچوب در، دستپاچه از جا برخاست. دستش ناخودآگاه به سمت لبهی مقنعهاش رفت و آن را مرتب کرد.
قبل از آنکه فرصت کند حرفی بزند، کیان مچ دست چپش را کمی بالا آورد، نگاهی کوتاه به صفحهی ساعت مچیاش انداخت و با همان صدای بم و نافذش گفت:
— ساعت اداری دو ساعت پیش تموم شده، خانم رستمی... چرا هنوز نرفتید؟
رعنا خودکاری را که در دست داشت، آهسته روی برگه رها کرد، نگاهش را پایین انداخت و با صدایی ملایم گفت:
— آقای توانا فرمودن ترازهای مالی برای فردا...
کیان با طمأنینه میان حرفش آمد:
— نیازی نیست. فردا صبح با کمک خانم امیری انجامش بدید. تا ساعت یازده هم آماده بشه خوبه؛ همون موقع بیارید دفتر من.
بعد نگاهی به وسایل پراکندهی روی میز انداخت، با سر اشارهای کرد و ادامه داد:
— فعلاً کارو کنار بذارید و وسایلتونو جمع کنید. ادامهش میمونه برای فردا... هوا داره تاریک میشه.
رعنا برای چند لحظه بیحرکت ماند. نگاهش در نگاه کیان گره خورد. جدیت لحنش جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت، اما پشت آن نگاه نافذ، توجهی بود که رعنا را به یاد امنیت آشنای کنار پدرش میانداخت؛ حسی که کنار هیچ مرد دیگری تجربه نکرده بود.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۳۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
فردای آن روز، حجم کارهای مالی شرکت به اوج خود رسیده بود. روزهای آخر ماه همیشه حسابداری را درگیر اسناد و فاکتورها میکرد. نزدیک ساعت دو بعدازظهر بود که آقای توانا با پوشهای قطور وارد اتاق شد، آن را روی میز رعنا گذاشت و با عجله گفت:
— خانم رستمی، این ترازهای مالی رو حتماً برای فردا اول وقت لازم دارم...
رعنا سر تکان داد و زیر لب گفت: _چشم.
اما حجم اسناد بیشتر از چیزی بود که تصور میکرد. عقربههای ساعت یکی پس از دیگری جلو میرفتند و ساعت کاری خیلی زودتر از همیشه به پایان رسید.
رویا که مشغول جمع کردن وسایلش بود، نگاهی به رعنا انداخت و پرسید:
— امروزم میخوای بمونی؟
نگاه فرهاد لحظهای روی صورت رعنا ماند. رعنا لبخند کمرنگی زد و گفت:
— ترجیح میدم کارهای امروز برای فردا نمونه.
رویا سری تکان داد و کیفش را روی دوش انداخت. فرهاد هم بعد از لحظهای مکث، وسایلش را برداشت و بعد از خداحافظی کوتاهی، همراه رویا از اتاق بیرون رفت.
رعنا دلش نمیآمد کار را نیمهکاره رها کند. ترجیح میداد بماند تا بلکه بتواند پرونده را ببندد و بار فکریاش را سبک کند. آنقدر غرق محاسبات، ارقام و ردیفهای اکسل شده بود که دیگر حواسش به گذر زمان نبود. هر بار که خیال میکرد کار تمام شده، چند برگهی دیگر جلوی دستش میماند.
حوالی ساعت شش عصر بود. نور نارنجی و کشیدهی غروب خودش را روی میز رعنا انداخته بود و سایهی وسایل روی کاغذها کش میآمد. بیشتر کارکنان رفته بودند و سکوت آرامی در راهروها نشسته بود؛ فقط از بخش مالی هنوز صدای ورق خوردن کاغذها و گاه صدای کلیدهای کیبورد به گوش میرسید. آقای توانا و دو سه نفر از همکارانش همچنان درگیر کارهای آخر ماه بودند.
کیان با پوشهای کرمرنگ در دست از اتاقش بیرون آمد. قصد داشت سری به اتاق آقای توانا بزند و از روند کارهای مالی باخبر شود، اما روشنایی اتاق روبهرو نگاهش را به سمت خود کشاند.
رعنا بیتوجه به اطراف، سرش را روی کاغذها خم کرده و غرق محاسبات بود. نگاه کیان لحظهای روی چهرهی متمرکز او مکث کرد.
صدای قدمهایی که به اتاق نزدیک میشد، سرانجام حواس رعنا را از برگهها گرفت. سر بلند کرد و با دیدن کیان در چارچوب در، دستپاچه از جا برخاست. دستش ناخودآگاه به سمت لبهی مقنعهاش رفت و آن را مرتب کرد.
قبل از آنکه فرصت کند حرفی بزند، کیان مچ دست چپش را کمی بالا آورد، نگاهی کوتاه به صفحهی ساعت مچیاش انداخت و با همان صدای بم و نافذش گفت:
— ساعت اداری دو ساعت پیش تموم شده، خانم رستمی... چرا هنوز نرفتید؟
رعنا خودکاری را که در دست داشت، آهسته روی برگه رها کرد، نگاهش را پایین انداخت و با صدایی ملایم گفت:
— آقای توانا فرمودن ترازهای مالی برای فردا...
کیان با طمأنینه میان حرفش آمد:
— نیازی نیست. فردا صبح با کمک خانم امیری انجامش بدید. تا ساعت یازده هم آماده بشه خوبه؛ همون موقع بیارید دفتر من.
بعد نگاهی به وسایل پراکندهی روی میز انداخت، با سر اشارهای کرد و ادامه داد:
— فعلاً کارو کنار بذارید و وسایلتونو جمع کنید. ادامهش میمونه برای فردا... هوا داره تاریک میشه.
رعنا برای چند لحظه بیحرکت ماند. نگاهش در نگاه کیان گره خورد. جدیت لحنش جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت، اما پشت آن نگاه نافذ، توجهی بود که رعنا را به یاد امنیت آشنای کنار پدرش میانداخت؛ حسی که کنار هیچ مرد دیگری تجربه نکرده بود.
برگ قبل
#برگ_۳۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۷K
۱۸:۰۳