▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
شیرینی در گلوی رعنا ماند و سرفههای خشک و پیدرپی امانش را برید. صورتش از شدت سرفه سرخ شده بود.
آقا محسن هول شد و خودش را روی مبل جلو کشید. چند ضربهی محکم به پشت رعنا زد و با نگرانی گفت:
— چی شد بابا؟! ... آروم باش دخترم!
چند ثانیه بعد، سرفههای رعنا کمکم فروکش کرد. آقا محسن فنجان چای را برداشت و به طرفش گرفت:
—یه کم بخور ... گلوت صاف شه. چشات از بس سرفه کردی، اشکی شده!
رعنا جرعهای چای نوشید و با صدایی گرفته که بهسختی از گلویش بیرون میآمد، پرسید:
— چی... چی بهش گفتی آقاجون؟!
محسن با لحنی آرام و صبور جواب داد:
— چی باید بگم بابا؟ خواستگار رو که نیومده رد نمیکنن!
رعنا سرش را تکان داد. ترس و اضطراب در چشمهایش موج میزد.
— ولی من قصد ازدواج ندارم آقاجون... بعدشم...
مکث کرد. بغض راه گلویش را بست. بهسختی آب دهانش را فرو داد و ادامه داد:
— اونا نمیدونن... نمیدونن من بیوهام!
شنیدن این کلمه، دل آقا محسن را به درد آورد. لحظهای نگاهش روی صورت دخترش ماند، اما سعی کرد خودش را نبازد. دستش را روی دست سرد رعنا گذاشت و با مهربانی گفت:
— خب باباجون، بیوه مگه آدم نیست؟! مگه گناه کرده؟! تو هنوز جوونی، زیبایی. نباید از اینکه متارکه کردی بترسی و اینو برای خودت ننگ بدونی!
اشک در چشمهای رعنا حلقه زد. صدایش لرزید:
— من ننگ نمیدونم آقاجون... ولی دیگران میدونن! نگاههاشون، حرفاشون...
محسن طاقت دیدن غم دخترش را نداشت. دستش را فشرد و آرام گفت:
— الان ما که این بندگان خدا رو نمیشناسیم بابا... بذار بیان، همدیگه رو ببینید. اصلاً شاید خودت نپسندیدیش؛ اونوقت دیگه لازم نیست ماجرای طلاقو مطرح کنیم. اگه هم دیدی به دلت نشست، خودم همهچیو با صداقت براشون میگم.... برای آخر هفته قرار گذاشتن که بیان.
کمی مکث کرد و با لحنی مطمئنتر ادامه داد:
— دخترم، توی خونهای که دختر هست، خواستگار میاد و میره! قرار نیست همین اولین نفری که در زد، من تو رو دودستی تقدیمش کنم!
بعد برای عوض کردن فضای سنگین خانه، فنجان چایی اش را بالا گرفت و با لبخندی پدرانه گفت:
— حالا پاشو برو چایی منو عوض کن که یخ کرد! چای رو که آوردی، با همون انرژی و خندهای که اول نشسته بودی برمیگردی، باشه بابا؟
رعنا به چشمهای مهربان پدرش نگاه کرد، لب گزید و آرام از جا بلند شد؛ اما سنگینی آن حرفها هنوز روی دلش مانده بود
برگ قبل
اینجا
#برگ_۳۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
شیرینی در گلوی رعنا ماند و سرفههای خشک و پیدرپی امانش را برید. صورتش از شدت سرفه سرخ شده بود.
آقا محسن هول شد و خودش را روی مبل جلو کشید. چند ضربهی محکم به پشت رعنا زد و با نگرانی گفت:
— چی شد بابا؟! ... آروم باش دخترم!
چند ثانیه بعد، سرفههای رعنا کمکم فروکش کرد. آقا محسن فنجان چای را برداشت و به طرفش گرفت:
—یه کم بخور ... گلوت صاف شه. چشات از بس سرفه کردی، اشکی شده!
رعنا جرعهای چای نوشید و با صدایی گرفته که بهسختی از گلویش بیرون میآمد، پرسید:
— چی... چی بهش گفتی آقاجون؟!
محسن با لحنی آرام و صبور جواب داد:
— چی باید بگم بابا؟ خواستگار رو که نیومده رد نمیکنن!
رعنا سرش را تکان داد. ترس و اضطراب در چشمهایش موج میزد.
— ولی من قصد ازدواج ندارم آقاجون... بعدشم...
مکث کرد. بغض راه گلویش را بست. بهسختی آب دهانش را فرو داد و ادامه داد:
— اونا نمیدونن... نمیدونن من بیوهام!
شنیدن این کلمه، دل آقا محسن را به درد آورد. لحظهای نگاهش روی صورت دخترش ماند، اما سعی کرد خودش را نبازد. دستش را روی دست سرد رعنا گذاشت و با مهربانی گفت:
— خب باباجون، بیوه مگه آدم نیست؟! مگه گناه کرده؟! تو هنوز جوونی، زیبایی. نباید از اینکه متارکه کردی بترسی و اینو برای خودت ننگ بدونی!
اشک در چشمهای رعنا حلقه زد. صدایش لرزید:
— من ننگ نمیدونم آقاجون... ولی دیگران میدونن! نگاههاشون، حرفاشون...
محسن طاقت دیدن غم دخترش را نداشت. دستش را فشرد و آرام گفت:
— الان ما که این بندگان خدا رو نمیشناسیم بابا... بذار بیان، همدیگه رو ببینید. اصلاً شاید خودت نپسندیدیش؛ اونوقت دیگه لازم نیست ماجرای طلاقو مطرح کنیم. اگه هم دیدی به دلت نشست، خودم همهچیو با صداقت براشون میگم.... برای آخر هفته قرار گذاشتن که بیان.
کمی مکث کرد و با لحنی مطمئنتر ادامه داد:
— دخترم، توی خونهای که دختر هست، خواستگار میاد و میره! قرار نیست همین اولین نفری که در زد، من تو رو دودستی تقدیمش کنم!
بعد برای عوض کردن فضای سنگین خانه، فنجان چایی اش را بالا گرفت و با لبخندی پدرانه گفت:
— حالا پاشو برو چایی منو عوض کن که یخ کرد! چای رو که آوردی، با همون انرژی و خندهای که اول نشسته بودی برمیگردی، باشه بابا؟
رعنا به چشمهای مهربان پدرش نگاه کرد، لب گزید و آرام از جا بلند شد؛ اما سنگینی آن حرفها هنوز روی دلش مانده بود
برگ قبل
#برگ_۳۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۶K
۱۳:۰۵