▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا چند ثانیه مکث کرد. از لحن بی ملاحظه و صمیمیت ناگهانی مجید حس ناخوشایندی به او دست داد، خاطرات تلخ گذشته و آشنایی با احمد در ذهنش جان گرفت. دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت و نفس عمیقی کشید، اما سنگینی سینه اش بیشتر شد. ابروهایش را در هم کشید و سرد و بیتفاوت گفت:
— ممنونم، مسیرمون به هم نمیخوره.
و بدون آنکه منتظر جواب مجید بماند، به راهش ادامه داد.
لبخندی پهن، بیاراده روی لبهای مجید جا خوش کرد. با چشمانی که شیطنت از آن میبارید، به قامت بلند رعنا که حالا از او دور میشد، خیره ماند و زیر لب گفت:
— بالاخره رامت میکنم!
رعنا با ذهنی آشفته خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند. تمام مسیر، سعی کرد خاطراتی را که برخورد با مجید در ذهنش زنده کرده بود، پس بزند. وقتی به خانه رسید، آقا محسن نبود.
کیفش را روی مبل گذاشت، مانتو و مقنعهاش را با لباسی خانگی و راحت عوض کرد و راهی آشپزخانه شد. هنوز مقدمات تهیهی شام را آماده نکرده بود که صدای چرخش کلید در قفل بلند شد.
آقا محسن با دو پلاستیک میوه و یک جعبهی شیرینی وارد شد. رعنا فوراً از آشپزخانه بیرون آمد:
— سلام آقاجون... خسته نباشی!
خریدها را از دست پدرش گرفت، خم شد و گونهاش را گرم بوسید. آقا محسن با همان لبخند مهربان همیشگی جواب داد:
— سلام دختر قشنگم. سلامت باشی باباجان.
رعنا خریدها را روی میز آشپزخانه گذاشت. درِ جعبهی شیرینی را با ذوق باز کرد و چشمانش برق زد:
— آخجون! نونخامهای هم گرفتی آقا جون ؟!
آقا محسن کتش را آویزان کرد و با خندهای پدرانه گفت:
— مگه میشه من شیرینی بگیرم و نونخامهای برای دخترم نگیرم؟
چند دقیقه بعد، رعنا دو فنجان چای تازهدم و ظرف کوچکی از شیرینیها را داخل سینی چید و کنار آقا محسن روی مبل نشست. با لذت، گاز بزرگی از نانخامهای زد.
آقا محسن با مکث و کمی دودلی سر صحبت را باز کرد:
— رعنا جان بابا... امروز خانم مهدوی، همسایهمون که دو تا خونه بالاتر میشینن، اومده بود دم در.
رعنا با همان لب های خامه ای، سرش را بالا آورد و نگاهی به پدرش انداخت:
— چیکار داشت آقاجون؟
آقا محسن آرام و با مکثی سنگینتر از قبل گفت:
— اومده بود اجازه بگیره...که برای خواستگاری،بیان
برگ قبل
اینجا
#برگ_۲۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا چند ثانیه مکث کرد. از لحن بی ملاحظه و صمیمیت ناگهانی مجید حس ناخوشایندی به او دست داد، خاطرات تلخ گذشته و آشنایی با احمد در ذهنش جان گرفت. دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت و نفس عمیقی کشید، اما سنگینی سینه اش بیشتر شد. ابروهایش را در هم کشید و سرد و بیتفاوت گفت:
— ممنونم، مسیرمون به هم نمیخوره.
و بدون آنکه منتظر جواب مجید بماند، به راهش ادامه داد.
لبخندی پهن، بیاراده روی لبهای مجید جا خوش کرد. با چشمانی که شیطنت از آن میبارید، به قامت بلند رعنا که حالا از او دور میشد، خیره ماند و زیر لب گفت:
— بالاخره رامت میکنم!
رعنا با ذهنی آشفته خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند. تمام مسیر، سعی کرد خاطراتی را که برخورد با مجید در ذهنش زنده کرده بود، پس بزند. وقتی به خانه رسید، آقا محسن نبود.
کیفش را روی مبل گذاشت، مانتو و مقنعهاش را با لباسی خانگی و راحت عوض کرد و راهی آشپزخانه شد. هنوز مقدمات تهیهی شام را آماده نکرده بود که صدای چرخش کلید در قفل بلند شد.
آقا محسن با دو پلاستیک میوه و یک جعبهی شیرینی وارد شد. رعنا فوراً از آشپزخانه بیرون آمد:
— سلام آقاجون... خسته نباشی!
خریدها را از دست پدرش گرفت، خم شد و گونهاش را گرم بوسید. آقا محسن با همان لبخند مهربان همیشگی جواب داد:
— سلام دختر قشنگم. سلامت باشی باباجان.
رعنا خریدها را روی میز آشپزخانه گذاشت. درِ جعبهی شیرینی را با ذوق باز کرد و چشمانش برق زد:
— آخجون! نونخامهای هم گرفتی آقا جون ؟!
آقا محسن کتش را آویزان کرد و با خندهای پدرانه گفت:
— مگه میشه من شیرینی بگیرم و نونخامهای برای دخترم نگیرم؟
چند دقیقه بعد، رعنا دو فنجان چای تازهدم و ظرف کوچکی از شیرینیها را داخل سینی چید و کنار آقا محسن روی مبل نشست. با لذت، گاز بزرگی از نانخامهای زد.
آقا محسن با مکث و کمی دودلی سر صحبت را باز کرد:
— رعنا جان بابا... امروز خانم مهدوی، همسایهمون که دو تا خونه بالاتر میشینن، اومده بود دم در.
رعنا با همان لب های خامه ای، سرش را بالا آورد و نگاهی به پدرش انداخت:
— چیکار داشت آقاجون؟
آقا محسن آرام و با مکثی سنگینتر از قبل گفت:
— اومده بود اجازه بگیره...که برای خواستگاری،بیان
برگ قبل
#برگ_۲۹
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۷K
۷:۲۴