▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
ساعت نزدیک سه و نیم بود که رویا وسایلش را جمع کرد. از قبل با آقای توانا هماهنگ کرده بود تا به خاطر نوبت دندانپزشکیاش، کمی زودتر از شرکت برود. بعد از خداحافظیِ گرمی با رعنا و فرهاد، اتاق را ترک کرد.
بقیهی ساعت اداری بین رعنا و فرهاد در سکوتی سنگین سپری شد.
عقربههای ساعت به ۴ بعدازظهر رسیدند؛ پایان شیفت اداری.
رعنا فایلهایش را ذخیره کرد، سیستم را خاموش کرد و کیفش را روی شانه انداخت. همزمان فرهاد هم کتش را برداشت و بلند شد. هر دو از اتاق خارج شدند و به سمت در خروجی شرکت حرکت کردند.
در حیاط شرکت، فرهاد نگاهش را به رعنا دوخت و با لحنی محترمانه گفت:
— خانم رستمی... شما مسیرتون کدوم سمته؟ من میتونم تا یه مسیری برسونمتون، این ساعت معمولاً ماشین خیلی سخت گیر میاد.
رعنا لحظهای مکث کرد، اما خیلی زود لبخندی کمرنگ روی لب نشاند و گفت:
— خیلی ممنون از لطفتون آقای پرتو، با اتوبوس راحتترم، زحمت نمیدم.
فرهاد کمی جا خورد، اما متانتش را حفظ کرد و سری تکان داد:
— خواهش میکنم، هر طور راحتید. روزتون بخیر.
پس از خداحافظی، فرهاد به سمت پارکینگ رفت و رعنا راهی خروجی شد. نسیم خنک پاییزی به صورتش میخورد و حس آرامش بعد از یک روز کاری سخت را به جانش میریخت.
اما همین که به چند قدمی پیادهرو رسید، ناگهان پژو سفیدرنگی جلوی پایش ترمز کشید. شیشهی سمت شاگرد پایین آمد و صورت خندانِ مجید نمایان شد:
— خانم رستمی! افتخار میدید تا یه مسیری در خدمتتون باشم؟
.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۲۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
ساعت نزدیک سه و نیم بود که رویا وسایلش را جمع کرد. از قبل با آقای توانا هماهنگ کرده بود تا به خاطر نوبت دندانپزشکیاش، کمی زودتر از شرکت برود. بعد از خداحافظیِ گرمی با رعنا و فرهاد، اتاق را ترک کرد.
بقیهی ساعت اداری بین رعنا و فرهاد در سکوتی سنگین سپری شد.
عقربههای ساعت به ۴ بعدازظهر رسیدند؛ پایان شیفت اداری.
رعنا فایلهایش را ذخیره کرد، سیستم را خاموش کرد و کیفش را روی شانه انداخت. همزمان فرهاد هم کتش را برداشت و بلند شد. هر دو از اتاق خارج شدند و به سمت در خروجی شرکت حرکت کردند.
در حیاط شرکت، فرهاد نگاهش را به رعنا دوخت و با لحنی محترمانه گفت:
— خانم رستمی... شما مسیرتون کدوم سمته؟ من میتونم تا یه مسیری برسونمتون، این ساعت معمولاً ماشین خیلی سخت گیر میاد.
رعنا لحظهای مکث کرد، اما خیلی زود لبخندی کمرنگ روی لب نشاند و گفت:
— خیلی ممنون از لطفتون آقای پرتو، با اتوبوس راحتترم، زحمت نمیدم.
فرهاد کمی جا خورد، اما متانتش را حفظ کرد و سری تکان داد:
— خواهش میکنم، هر طور راحتید. روزتون بخیر.
پس از خداحافظی، فرهاد به سمت پارکینگ رفت و رعنا راهی خروجی شد. نسیم خنک پاییزی به صورتش میخورد و حس آرامش بعد از یک روز کاری سخت را به جانش میریخت.
اما همین که به چند قدمی پیادهرو رسید، ناگهان پژو سفیدرنگی جلوی پایش ترمز کشید. شیشهی سمت شاگرد پایین آمد و صورت خندانِ مجید نمایان شد:
— خانم رستمی! افتخار میدید تا یه مسیری در خدمتتون باشم؟
.
برگ قبل
#برگ_۲۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۹K
۱۸:۴۷