▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا آخرین برگهها را جمع کرد، به دست مجید داد، از جا بلند شد و سر به زیر گفت:
— بازم ببخشید...
فرهاد نیمقدم از جلوی در عقب رفت،رعنا بی حرف از کنارش گذشت و وارد اتاق شد .
مجید که از احساسات و توجهِ درونیِ فرهاد به رعنا بی خبر بود، با چشمانی که از هیجان برق میزد، آستین پیراهن فرهاد را کشید و او را چند قدم داخل راهرو کشاند،با خنده گفت:
— این دیگه کی بود لعنتی؟! از کی اومده تو اتاقتون؟! من اگه میدونستم جای خانم ایمانی این دختره اومده، هر روز پیشفاکتورا رو خودم دستی میآوردم!
فکِ فرهاد منقبض شد.سعی کرد صدایش در محیط شرکت بالا نرود اما نگاهش تاریک و سرد شد:
— خجالت بکش مجید! اینجا محیط کاره، حد خودتو بدون!
مجید پوزخندی زد و گفت:
— خب بابا، اینجا که کاری باهاش ندارم... میخوام بیرون باهاش آشنا بشم!خیلی به دلم نشسته لعنتی...
فرهاد دستهایش را در جیب شلوارش مشت کرد، تا خودش را کنترل کند . با صدایی که از خشم دورگه شده بود،غرید:
— از اون دخترا نیست مجید... مواظب رفتارت باش!...
مجید ابرویی بالا انداخت، نیشخندی زد و با پررویی گفت:
— حالا تو ،چرا جوش آوردی ؟...نخوردمش که!
سپس برگهها را زیر بغلش زد و بی خیال به سمت انتهای راهرو رفت. فرهاد نفسِ حبسشدهاش را با کلافگی بیرون داد، دستی به پشت گردنش کشید و چند ثانیه در راهرو ماند تا سرخی صورتش فروکش کند و به خودش مسلط شود.
وقتی به اتاق برگشت، رعنا پشت میز مشغول کار بود. فرهاد پشت میز خودش نشست، اما ذهنش هنوز درگیر اتفاق چند دقیقه قبل بود. نگاهش هر از گاهی بیاختیار به سمت رعنا کشیده می شد. حس عجیبی برای مراقبت از او در دلش شکل گرفته بود؛دلش نمیخواست هیچکس با نگاه یا رفتارش برای رعنا مزاحمتی ایجاد کند.از طرفی، احتیاط و جدیتی که در رفتار رعنا میدید، باعث میشد برخلاف میلش فاصله اش را با او حفظ کند.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۲۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا آخرین برگهها را جمع کرد، به دست مجید داد، از جا بلند شد و سر به زیر گفت:
— بازم ببخشید...
فرهاد نیمقدم از جلوی در عقب رفت،رعنا بی حرف از کنارش گذشت و وارد اتاق شد .
مجید که از احساسات و توجهِ درونیِ فرهاد به رعنا بی خبر بود، با چشمانی که از هیجان برق میزد، آستین پیراهن فرهاد را کشید و او را چند قدم داخل راهرو کشاند،با خنده گفت:
— این دیگه کی بود لعنتی؟! از کی اومده تو اتاقتون؟! من اگه میدونستم جای خانم ایمانی این دختره اومده، هر روز پیشفاکتورا رو خودم دستی میآوردم!
فکِ فرهاد منقبض شد.سعی کرد صدایش در محیط شرکت بالا نرود اما نگاهش تاریک و سرد شد:
— خجالت بکش مجید! اینجا محیط کاره، حد خودتو بدون!
مجید پوزخندی زد و گفت:
— خب بابا، اینجا که کاری باهاش ندارم... میخوام بیرون باهاش آشنا بشم!خیلی به دلم نشسته لعنتی...
فرهاد دستهایش را در جیب شلوارش مشت کرد، تا خودش را کنترل کند . با صدایی که از خشم دورگه شده بود،غرید:
— از اون دخترا نیست مجید... مواظب رفتارت باش!...
مجید ابرویی بالا انداخت، نیشخندی زد و با پررویی گفت:
— حالا تو ،چرا جوش آوردی ؟...نخوردمش که!
سپس برگهها را زیر بغلش زد و بی خیال به سمت انتهای راهرو رفت. فرهاد نفسِ حبسشدهاش را با کلافگی بیرون داد، دستی به پشت گردنش کشید و چند ثانیه در راهرو ماند تا سرخی صورتش فروکش کند و به خودش مسلط شود.
وقتی به اتاق برگشت، رعنا پشت میز مشغول کار بود. فرهاد پشت میز خودش نشست، اما ذهنش هنوز درگیر اتفاق چند دقیقه قبل بود. نگاهش هر از گاهی بیاختیار به سمت رعنا کشیده می شد. حس عجیبی برای مراقبت از او در دلش شکل گرفته بود؛دلش نمیخواست هیچکس با نگاه یا رفتارش برای رعنا مزاحمتی ایجاد کند.از طرفی، احتیاط و جدیتی که در رفتار رعنا میدید، باعث میشد برخلاف میلش فاصله اش را با او حفظ کند.
برگ قبل
#برگ_۲۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۹K
۱۳:۴۳