عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» ، «تاوان عشق»،«زخم عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد؛ رویا با شرمندگی و لحنی پر از تأسف گفت:
— وای... ببخشید رعنا جون، اصلاً نمی‌دونستم... خدا رحمتشون کنه، روحشون شاد باشه.
نگاه فرهاد هنوز روی صورت رعنا بود:
— خدا بیامرزدشون خانم رستمی... بقای عمر شما و پدرتون باشه
رعنا نفس عمیقی کشید تا لرزش چانه‌اش را مهار کند، ظرف را کمی جلوتر برد:
— ممنونم ... خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه، بفرمایید
فرهاد تکه‌ای کیک برداشت و تشکر کرد. رعنا پشت سیستم نشست،حواسش را به اعداد و ارقام روی مانیتور داد تا به گذشته فکر نکند.
اما فرهاد هنوز در سکوت نگاهش می کرد انگار می‌خواست از پشت آن سکوت، چیزی از گذشته‌ی رعنا بفهمد.
دو ساعت بعد، رعنا گزارش مربوط به فاکتورهای خرید را آماده کرد و از اتاق بیرون رفت.
بعداز هماهنگی با خانم فرخی منشی شرکت، تقه‌ای آرام به در زد و وارد شد. کیان پشت میز مشغول مطالعه بود . با ورود رعنا، سرش را بالا آورد، با اشاره‌ی دست به صندلی روبه‌روی میز گفت:
— سلام خانم رستمی، بفرمایید
رعنا جلو رفت، پوشه را روی میز گذاشت و نشست. کیان پوشه را باز کرد و گزارش را با دقت بررسی کرد. چند لحظه بعد سرش را بالا آورد کرد:
— تسلط و نظمتون در همین مدت کوتاه تحسین‌برانگیزه خانم رستمی. تفکیکِ هزینه‌ها بسیار دقیق انجام شده.
رعنا نگاهش را به کیان داد:
— نظر لطف شماست جناب مهندس،اگه جایی نیاز به توضیح داره یا مشکلی هست بفرمایید!
کیان با لبخندی محو و حاکی از رضایت سر تکان داد:
— خیر، ممنون از زحماتتون، می‌تونید تشریف ببرید.
رعنا با آرامش و رضایت از اتاق خارج شد اما لحظه ای که جلوی اتاقش رسید، مجید، کارمند بخش بازاریابی، با عجله از اتاق بیرون آمد، شانه‌اش لحظه ای به رعنا خورد و برگه‌های دستش روی زمین پخش شد.!
رعنا با دستپاچگی عقب کشید:
— وای... ببخشید!
مجید که اولین بار بود با رعنا روبه‌رو می‌شد، چند لحظه بیشتر از حد معمول به صورت رعنا نگاه کرد و بعد با لبخندی که بیش از حد صمیمی بود، گفت:
— فدای سرتون... چیزی نشده که!
خم شد تا برگه‌ها را جمع کند و رعنا هم برای کمک بلافاصله نشست.
فرهاد که این صحنه را دید فوری از پشت میز بلند شد و جلو آمد :
— حواست کجاست مجید؟!

برگ قبل undefined اینجا

#برگ_۲۱
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۰
undefined۷
undefined۵
undefined۱

۴.۱K

۷:۲۸