▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
چند هفته از ورود رعنا به شرکت میگذشت و حالا او به کارها کاملاً مسلط شده بود. دقت و سرعت عمل بالای او در کار باعث شده بود توانا ناخودآگاه کارهای مهم را به او بسپارد و رعنا هم هر بار با انجام دقیق و بهموقعِ کارها، باعث میشد رضایت و اعتماد توانا به او بیشتر شود.
آن روز رعنا طبق معمول مشغول وارد کردند،اطلاعات دستگاههای جدیدِ خریداریشده در سیستم بود که آقای توانا وارد اتاق شد. پوشهای را روی میز رعنا گذاشت و گفت:
— خانم رستمی، این فاکتورهای خرید رو لطفاً قبل از پایان ساعت کاری حسابرسی کنید و شخصاً ببرید دفتر مهندس تهرانی؛ توضیحاتش هم اگر لازم بود، خودتون براشون بدین.
رعنا سری تکان داد و زیر لب «چشم»ی گفت. رویا با خروج توانا، چشمکی به رعنا زد و گفت:
— حسابی مورد اعتماد آقای توانا شدیها! کارهایی که مستقیم مربوط به هماهنگی با مهندس تهرانی میشه رو دست هر کسی نمیسپاره.
رعنا لبخند آرامی زد و گفت:
— به من لطف دارن.
فرهاد که مقابل رعنا پشت میز نشسته بود و کارتابلش را بررسی میکرد،نگاهی به او انداخت، در این چند هفته، وقار و متانت رعنا توجهش را جلب کرده بود؛ مخصوصاً زیبایی طبیعی و صورت بدون آرایشش،باعث شده بودحس متفاوتی در دلش نسبت به او شکل بگیرد.
با این حال، رابطهی میانشان همچنان به چند جملهی کاری و سلام و احوالپرسیهای کوتاه محدود بود. نه اینکه او نخواسته باشد، اتفاقاً خیلی دلش میخواست رعنا هم مثل رویا کمی راحتتر با او حرف بزند، ولی خب درک کرده بود که رعنا در مواجهه با مردها، رفتاری محتاط و جدی دارد و اتفاقا همین فاصله گرفتنها، فرهاد را به او مشتاقتر میکرد.
نزدیک ظهر که عباسآقا، آبدارچی شرکت، چند فنجان چای به اتاق آورده بود، رعنا ظرف دردارِ پلاستیکی را از کیسهی کنار میزش بیرون کشید و به رویا و فرهاد تعارف کرد.
رویا با چشمانی براق و ذوقزده گفت:
— آخ جون، کیک خونگی!
رعنا لبخند زد:
— نوش جونت عزیزم، بیشتر بردار.
رویا بدون تعارف دو تکه برداشت و کنار فنجانش گذاشت:
— خودت پختی رعنا جون یا دستپخت مامانه؟
رعنا که ظرف را روبهروی فرهاد گرفته بود، لبخندش محو شد و بغض به گلویش چنگ انداخت، نگاهِ فرهاد روی صورت رعنا ماند و متوجهِ این تغییرِ ناگهانی شد. رعنا به سختی بغض را پس زد تا توانست لب بزند:
— مادرم به رحمت خدا رفتن...
برگ قبل
اینجا
#برگ_۲۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
*
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
چند هفته از ورود رعنا به شرکت میگذشت و حالا او به کارها کاملاً مسلط شده بود. دقت و سرعت عمل بالای او در کار باعث شده بود توانا ناخودآگاه کارهای مهم را به او بسپارد و رعنا هم هر بار با انجام دقیق و بهموقعِ کارها، باعث میشد رضایت و اعتماد توانا به او بیشتر شود.
آن روز رعنا طبق معمول مشغول وارد کردند،اطلاعات دستگاههای جدیدِ خریداریشده در سیستم بود که آقای توانا وارد اتاق شد. پوشهای را روی میز رعنا گذاشت و گفت:
— خانم رستمی، این فاکتورهای خرید رو لطفاً قبل از پایان ساعت کاری حسابرسی کنید و شخصاً ببرید دفتر مهندس تهرانی؛ توضیحاتش هم اگر لازم بود، خودتون براشون بدین.
رعنا سری تکان داد و زیر لب «چشم»ی گفت. رویا با خروج توانا، چشمکی به رعنا زد و گفت:
— حسابی مورد اعتماد آقای توانا شدیها! کارهایی که مستقیم مربوط به هماهنگی با مهندس تهرانی میشه رو دست هر کسی نمیسپاره.
رعنا لبخند آرامی زد و گفت:
— به من لطف دارن.
فرهاد که مقابل رعنا پشت میز نشسته بود و کارتابلش را بررسی میکرد،نگاهی به او انداخت، در این چند هفته، وقار و متانت رعنا توجهش را جلب کرده بود؛ مخصوصاً زیبایی طبیعی و صورت بدون آرایشش،باعث شده بودحس متفاوتی در دلش نسبت به او شکل بگیرد.
با این حال، رابطهی میانشان همچنان به چند جملهی کاری و سلام و احوالپرسیهای کوتاه محدود بود. نه اینکه او نخواسته باشد، اتفاقاً خیلی دلش میخواست رعنا هم مثل رویا کمی راحتتر با او حرف بزند، ولی خب درک کرده بود که رعنا در مواجهه با مردها، رفتاری محتاط و جدی دارد و اتفاقا همین فاصله گرفتنها، فرهاد را به او مشتاقتر میکرد.
نزدیک ظهر که عباسآقا، آبدارچی شرکت، چند فنجان چای به اتاق آورده بود، رعنا ظرف دردارِ پلاستیکی را از کیسهی کنار میزش بیرون کشید و به رویا و فرهاد تعارف کرد.
رویا با چشمانی براق و ذوقزده گفت:
— آخ جون، کیک خونگی!
رعنا لبخند زد:
— نوش جونت عزیزم، بیشتر بردار.
رویا بدون تعارف دو تکه برداشت و کنار فنجانش گذاشت:
— خودت پختی رعنا جون یا دستپخت مامانه؟
رعنا که ظرف را روبهروی فرهاد گرفته بود، لبخندش محو شد و بغض به گلویش چنگ انداخت، نگاهِ فرهاد روی صورت رعنا ماند و متوجهِ این تغییرِ ناگهانی شد. رعنا به سختی بغض را پس زد تا توانست لب بزند:
— مادرم به رحمت خدا رفتن...
برگ قبل
#برگ_۲۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
۴.۲K
۱۸:۳۹