عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

چند دقیقه بعد،کیان با روان‌نویس آبی دور یکی از ستون‌های جدول خط کشید. سرش را بالا آورد. رعنا حسابی بهار را سرگرم کرده بود. چند لحظه در سکوت آن ها را تماشا کرد و بعد با لحنی نرم‌تر از همیشه گفت:
«خانم رستمی، فعلاً این پیش‌فاکتور رو نهایی نکنید تا من با آقای توانا در موردش صحبت کنم و تصمیم بگیرم.»
رعنا،سر چرخاند و به کیان نگاه کرد:
«چشم»
بعد نگاهش را دوباره به بهار داد که،آرام در آغوشش نشسته بود و عروسکش را با ذوق تکان می‌داد. لبخندی زد و گفت:
«خب، بهار خانم! خاله رعنا باید بره سر کارش.»
بهار سرش را بلند کرد و دست کوچکش را دور گردن رعنا محکم‌تر حلقه کرد.
«نه، نرو!»
رعنا خنده‌ی آرامی کرد و گونه‌اش را نوازش کرد.
«عزیزم، خاله باید بره. تو هم با عروسکت بازی کن.»
کیان از پشت میز بلند شد و به طرفشان آمد. لبخند محوی روی لبش نشسته بود دست‌هایش را به طرف دخترش دراز کرد. اما بهار همین که فهمید قرار است از آغوش رعنا جدا شود، خودش را بیشتر به او چسباند.
«خاله رعنا، نه!»
رعنا با مهربانی گفت:
«قربونت برم، دفعه‌ی بعد که همدیگه رو دیدیم، بازم با هم بازی می‌کنیم.»
بعد با احتیاط بهار را به کیان سپرد. دخترک با اکراه در آغوش پدرش جا گرفت و همچنان نگاهش را به رعنا دوخت.
کیان موهای دخترش را نوازش کرد و گفت:
«خانم رستمی کار داره، بابایی. باید بره.»
رعنا برگه‌ها را از روی میز برداشت و با لبخند برای بهار دست تکان داد.
«خداحافظ، بهارجون. بازم می‌بینمت.»
بهار عروسکش را بالا گرفت و با لحنی کودکانه گفت:
«خاله، عروسکم!»
رعنا خندید و نگاهی به عروسک انداخت.
«وای، ببین عروسکت چی می‌گه؟»
بعد صدایش را به همان لحن شیرین کودکانه تغییر داد و از زبان عروسک گفت:
«بهار جونم، من پیشت می‌مونم! خاله رعنا، تو برو!»
بهار با شنیدن صدای عروسک لبخند زد و آن را به سینه‌اش چسباند، هرچند هنوز نگاهش دنبال رعنا بود.
کیان که دخترش را در آغوش داشت، رو به رعنا گفت:«ممنونم، خانم رستمی.»
رعنا لبخندی زد.«خواهش می‌کنم.»
بعد برای آخرین بار برای بهار دست تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
کیان به دخترش که هنوز چشمش به در بودنگاه کرد،با خنده‌ی ملایمی گفت:
«چه زود با خاله رعنا دوست شدی، خانم کوچولو!»
بهار عروسکش را بغل کرد و سرش را روی شانه‌ی پدر گذاشت. کیان گونه اش را بوسید و به سمت میز برگشت؛ اما لبخند کمرنگی هنوز گوشه‌ی لبش مانده بود.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۴۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۸۶
undefined۶
🥳۳
undefined۲

۳.۹K

۷:۲۳