▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
بهار لحظهای دست از تلاش برداشت و با کنجکاوی به صورت رعنا نگاه کرد. بعد چشمهایش روی عروسک ثابت ماند.
رعنا کمی به میز نزدیکتر شد و رو به کیان گفت:
«آقای مهندس، بهارجونو بدید به من، شما فاکتورها رو بررسی کنید،برگه ها توجهشو جلب کرده فکر نکنم کوتاه بیاد!»
و بعد دوباره عروسک را تکان داد و با همان صدا گفت:«بیا بهارجون،بیا بازی کنیم»
کیان نگاه کوتاهی به او انداخت، لبخند محوی روی لبش نشست.
بهار دستهایش را به طرف عروسک دراز کرد و با ذوق خودش را جلو کشید.
رعنا عروسک را کمی بالاتر گرفت و با همان لحن شیرین گفت:
«این عروسک شماست؟ پس باید بیای بگیریش!»
بهار خندید و خودش را در آغوش پدرش تکان داد.
و بیمعطلی خودش را به سمت او متمایل کرد.
کیان برای لحظهای مکث کرد. بعد بهار را با احتیاط به رعنا سپرد و برگهها را به طرف خودش کشید.
بهار به محض اینکه در آغوش رعنا جا گرفت، دستش را دور گردن او انداخت.
رعنا روی صندلی نزدیک میز نشست و او را طوری در آغوش گرفت که بتواند راحت بازی کند.
نگاه کیان چند لحظه روی آن ها ماند.
رعنا عروسک را تکان می داد و با همان صدای کودکانه با بهار حرف می زد هر بار که بهار میخندید، لبخند خودش هم پررنگتر میشد. انگار حضور کودک، بیآنکه متوجه باشد، جدیت همیشگی چهرهاش را کنار زده بود.
کیان نگاهش را از آن ها گرفت و مشغول بررسی برگه ها شد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۴۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
بهار لحظهای دست از تلاش برداشت و با کنجکاوی به صورت رعنا نگاه کرد. بعد چشمهایش روی عروسک ثابت ماند.
رعنا کمی به میز نزدیکتر شد و رو به کیان گفت:
«آقای مهندس، بهارجونو بدید به من، شما فاکتورها رو بررسی کنید،برگه ها توجهشو جلب کرده فکر نکنم کوتاه بیاد!»
و بعد دوباره عروسک را تکان داد و با همان صدا گفت:«بیا بهارجون،بیا بازی کنیم»
کیان نگاه کوتاهی به او انداخت، لبخند محوی روی لبش نشست.
بهار دستهایش را به طرف عروسک دراز کرد و با ذوق خودش را جلو کشید.
رعنا عروسک را کمی بالاتر گرفت و با همان لحن شیرین گفت:
«این عروسک شماست؟ پس باید بیای بگیریش!»
بهار خندید و خودش را در آغوش پدرش تکان داد.
و بیمعطلی خودش را به سمت او متمایل کرد.
کیان برای لحظهای مکث کرد. بعد بهار را با احتیاط به رعنا سپرد و برگهها را به طرف خودش کشید.
بهار به محض اینکه در آغوش رعنا جا گرفت، دستش را دور گردن او انداخت.
رعنا روی صندلی نزدیک میز نشست و او را طوری در آغوش گرفت که بتواند راحت بازی کند.
نگاه کیان چند لحظه روی آن ها ماند.
رعنا عروسک را تکان می داد و با همان صدای کودکانه با بهار حرف می زد هر بار که بهار میخندید، لبخند خودش هم پررنگتر میشد. انگار حضور کودک، بیآنکه متوجه باشد، جدیت همیشگی چهرهاش را کنار زده بود.
کیان نگاهش را از آن ها گرفت و مشغول بررسی برگه ها شد.
برگ قبل
#برگ_۴۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
🥳۳
۴.۵K
۱۸:۲۲