▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
نردیک ظهر بود که رعنا برای هماهنگی دربارهی یکی از پیشفاکتورها به دفتر آقای توانا رفت، اما از آنجا که او حضور نداشت، مجبور شد با هماهنگی منشی به دفتر کیان برود.
چند ضربه به در زد و پس از شنیدن صدای کیان، وارد شد.با دیدن صحنهی مقابلش، لحظهای مکث کرد.
کیان با پیراهن طوسی و آستینهایی که تا آرنج بالا زده بود، پشت میزش نشسته بود و دختر کوچولویی حدود سه ساله را در آغوش داشت. موهایش کمی بههم ریخته بود و چهره اش را جذاب تر نشان می داد.
رعنا سعی کرد تعجبش را پنهان کند، با لبخند کمرنگی سلام کرد.کیان سر بلند کرد:
«بفرمایید، خانم رستمی.»
رعنا جلو رفت و برگهها را روی میز گذاشت. بعد با نوک خودکار به یکی از ردیفهای اعداد اشاره کرد.
«جناب مهندس، میخواستم دربارهی این مورد با شما هماهنگ کنم. قیمتش با پیشفاکتور قبلی تفاوت داره و...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که دستهای کوچک دخترک به گوشهی برگه چنگ زد و آن را به سمت خودش کشید.
رعنا سریع دستش را عقب برد تا کاغذ پاره نشود.
کیان آرام دست دور مچ کوچک دخترک حلقه کرد و با لحنی که رعنا تا آن روز از او نشنیده بود، گفت:
«بهار، بابایی، بده من عزیزم. پاره میشه.»
رعنا نگاهش را به دخترک دوخت. چشمهای درشت و موهای مشکی رنگش شباهت زیادی به کیان داشت؛ انگار نسخهی کوچکی از او بود، با صورتی ظریفتر و پوستی روشنتر. بهار دستش را باز کرد و خندید.
کیان برگه را کمی دورتر گذاشت، اما انگار همین کار بیشتر به شیطنت دخترک دامن زد. بهار دوباره خودش را به سمت میز خم کرد و دستش را برای گرفتن کاغذ دراز کرد.
رعنا لبخند زد. چشمش به عروسکی افتاد که گوشهی میز قرار داشت. آن را برداشت و با صدایی کودکانه گفت:
«بهار خانم! بهار خانم! منو ببین!».
برگ قبل
اینجا
#برگ_۴۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
نردیک ظهر بود که رعنا برای هماهنگی دربارهی یکی از پیشفاکتورها به دفتر آقای توانا رفت، اما از آنجا که او حضور نداشت، مجبور شد با هماهنگی منشی به دفتر کیان برود.
چند ضربه به در زد و پس از شنیدن صدای کیان، وارد شد.با دیدن صحنهی مقابلش، لحظهای مکث کرد.
کیان با پیراهن طوسی و آستینهایی که تا آرنج بالا زده بود، پشت میزش نشسته بود و دختر کوچولویی حدود سه ساله را در آغوش داشت. موهایش کمی بههم ریخته بود و چهره اش را جذاب تر نشان می داد.
رعنا سعی کرد تعجبش را پنهان کند، با لبخند کمرنگی سلام کرد.کیان سر بلند کرد:
«بفرمایید، خانم رستمی.»
رعنا جلو رفت و برگهها را روی میز گذاشت. بعد با نوک خودکار به یکی از ردیفهای اعداد اشاره کرد.
«جناب مهندس، میخواستم دربارهی این مورد با شما هماهنگ کنم. قیمتش با پیشفاکتور قبلی تفاوت داره و...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که دستهای کوچک دخترک به گوشهی برگه چنگ زد و آن را به سمت خودش کشید.
رعنا سریع دستش را عقب برد تا کاغذ پاره نشود.
کیان آرام دست دور مچ کوچک دخترک حلقه کرد و با لحنی که رعنا تا آن روز از او نشنیده بود، گفت:
«بهار، بابایی، بده من عزیزم. پاره میشه.»
رعنا نگاهش را به دخترک دوخت. چشمهای درشت و موهای مشکی رنگش شباهت زیادی به کیان داشت؛ انگار نسخهی کوچکی از او بود، با صورتی ظریفتر و پوستی روشنتر. بهار دستش را باز کرد و خندید.
کیان برگه را کمی دورتر گذاشت، اما انگار همین کار بیشتر به شیطنت دخترک دامن زد. بهار دوباره خودش را به سمت میز خم کرد و دستش را برای گرفتن کاغذ دراز کرد.
رعنا لبخند زد. چشمش به عروسکی افتاد که گوشهی میز قرار داشت. آن را برداشت و با صدایی کودکانه گفت:
«بهار خانم! بهار خانم! منو ببین!».
برگ قبل
#برگ_۴۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۴.۲K
۱۳:۱۸